abedrabboh abedrabboh

abedrabboh

عكس متحرك وسايل نقليه Transport


عكس متحرك وسايل نقليه Transport

   

   

   



عكس متحرك وسايل نقليه Transport
عكس متحرك وسايل نقليه Transport
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۱۰:۳۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

رمان عشق و ديوانگي(5)


رمان عشق و ديوانگي(5)

درو با كليد باز كردم و داخل شدم. مامان همونجور كه روى كاناپه دراز كشده بود و ناخن هاشو سوهان ميزد گفت:
- تا حالا كجا بودى؟!
- بيرون!
- خيله خب اينا مهم نيست...
هه! اگه مهم بود تعجب مى كردم. اصلا چرا پرسيد؟!
- پدرت زنگ زد!
در حالى كه به طرف پله ها مى رفتم بى حوصله گفتم:
- چيكار داشت؟!
- مى گفت در مورد همون قضيه كه باهات حرف زده نظرت چيه؟!
نگاش كردم: كدوم قضيه؟!
شونه انداخت بالا: چه مى دونم؟! به من كه نمى گه!
از پله ها رفتم بالا... گوشى مو درآوردم... دو تا ميس كال از بابا داشتم كه چون گوشيم رو سايلنت بود نفهميده بودم. شماره شو گرفتم كه بعد از چندتا بوق جواب داد:
- الو بابا!
- سلام روناك جان!
- باهام كارى داشتى؟!
- آره دخترم! برديا گفت كه از تو خيلى خوشش اومده!
با تعجب گفتم: بسم الله... مرديكه ى هيز! مگه خودش زن نداره؟!
بابا بلند خنديد: روناك برديا تو رو واسه پسرش در نظر گرفته!
گيج گفتم: يعنى چى؟!
- يعنى تو بايد عروس خونواده ى برديا بشى!
با صداى بلند گفتم: چـــــــــى؟!؟!؟!؟!؟!؟!
- چته دختر؟! چرا داد مى زنى؟!مگه برسام چشه؟!
در اتاقمو باز كردم: بابا خواهشا اين بحثو همين الآن تمومش كن! من به اندازه ى كافى از اون پسره ى مزخرف دماغ عملى بدم مياد! ديگه نمى خوام اصلا درموردش حرفى بزنم!
- اما روناك من روز تولد فريده باهات صحبت كردم تو هم قبول كردى! من به برديا قول دادم!
با صداى بلندى گفتم: من مست بودم بابا جون! اگه غيرت داشتى نمى زاشتى دخترت مست و پاتيل از خونه ت بزنه بيرون و تازه وقتى مست باشه ازش قول بگيرى واسه ازدواج!
بابا با صداى عصبى گفت: روناك صداتو بيار پايين! خيلى دور برداشتى! من اگه بهت چيزى نگفتم بخاطر اين بود كه مى خواستم آزادت بزارم...
هه! با اسم آزادى سر اشتباهاتشون رو مى پوشونن!
- هرچى! من سرم بره با اون پسره ازدواج نمى كنم!
بابا: خيلى هم راحت ازدواج مى كنى! من همه ى حرفامو با برديا زدم... پس بحثى باقى نمى مونه!
داد زدم: برديا ديگه كدوم خريه؟! من با اون ازدواج نمى كنم... نه اون نه هيچ خره ديگه اى!
و بعد گوشيو قطع كردم! مامان اومده بود تو اتاق:
- روناك چه خبرته؟! راميار بيدار شد!
داد زدم: به درك! برو بيرون!
مامان سرشو تكون داد و رفت بيرون!
سرمو بين دستام گرفتم و لبه ى تخت نشستم. من سرم هم بره با اون عوضى توى يه خونه نمى رم! تنها حسى كه بهش داشتم انزجار بود!
تعطيلات مسخره ى عيدم تموم شد و بازم مدرسه ها! صبح آماده شدم و رفتم پايين! ايستاده يه لقمه واسه خودم گرفتمو انداختم تو دهنمو با دهن پر گفتم:
- امروز بايد بياى مدرسه!
مامان: باز چى شده؟!
- مثل هميشه! برزگر گير داده! دختر خاله ى جنابعالى يه ديگه!
مامان كلافه گفت: روناك كى مى خواى دست از اين كارات بردارى؟!
بى توجه به حرفش رفتم بيرون و پياده راه افتادم. نيم ساعت بعد رسيدم مدرسه! بين بچه ها هيا هويى به پا بود! همه از تعطيلات حرف مى زدن!
كاش منم خاطره ى خوبى داشتم! هميشه با حسرت به حرفاشون گوش مى كردم! وقتى كه مى گفتن با خانواده شون مى رن مسافرت و چقدر بهشون خوش مى گذره! هر چقدرم كه بى خيال باشم بازم نمى تونم كمبود هامو بپوشونم و نگاهم اونقدر حسرت بار بود كه بيشتر بچه ها رو به حرص دادنم ترغيب مى كرد.
كلاساى كارتينگو ادامه مى دادم. آيهانم كم و بيش همراهى م مى كرد! توى اون چند روز ناديا و حق شناس خيلى باهام تمرين كرده بودن... بلآخره روز مسابقه رسيد... استرس تموم وجودمو پر كرده بود!
با اينكه فقط يه مسابقه ى داخلى بود اما به قول آيهان واسم سرنوشت ساز بود! كلامو گذاشتم... داشتن ماشينو واسم سرويس مى كردن! جمعيت زيادى توى پيست ريخته بود! يه دختر كه بيست و سه - چهار ساله مى زد اومد نزديكم: سلام... تازه واردى؟!

سرمو تكون دادم. با غرور نگام كرد: زياد اميدوار نباش!
آيهان بهم گفته بود كه از اين حرفا زياد مى شنوم! پس اهميتى ندادم و سوار شدم. دخنره هم كه سگ محل شده بود رفت سمت كارتش و سوار شد!
كنارم بود! باچشاش زل زد تو چشام... دو دور واسه گرم كردن زديم و بعدش مسابقه شروع شد... توى 35 دور تو دو راند...
راند اولو دوم شدم اما با اينكه مسابقه ى اولم بود امتيازام خيلى خوب بود! بچه ها داشتن لاستيك هاى كارتو عوض ميكردن و سوختگيرى ميكردن! بعد از بيست دقيقه راند بعدى شروع شد! تا جايى كه ميتونستم سرعتمو بيشتر كردم... فرمون توى دستم به مويى بند بود. با هر حركت كوچيكى مى چرخيد...
حالا فقط من بودم و همون دختره كه اسمشو نمى دونستم. كنار همديگه حركت مى كرديم... فاصله مون خيلى كم بود... اونقدر كم كه هر لحظه انتظار برخورد به همو داشتم. مى دونستم نبايد از لاين بزنم بيرون وگرنه تا الان بهش فرمون داده بودم و فرستاده بودمش تو باقالى ها! سعى كردم ازش جلو بزنم...اى خدا خودت شاهدى كه اگه فرمون دادن مجاز بود الان خودم اول شده بودم! آخرين تلاشمو كردم... ولى خيلى سيريش بود... ول نمى كرد و مدام پا به پام مى اومد...
نزديك خط پايان بوديم. يه لحظه من مى زدم جلو و يه لحظه اون... بلآخره رسديم به خط...
باورم نمى شد خدايا! يعنى من اول شده بودم؟! از ماشين پريدم بيرون و دويدم سمت ناديا...
ناديا جيغ زد: تو بردى! اول شدى!
با خوشحالى بغلش كردم و دست همو گرفتيم و چرخيديم!
- من بردم ناديا! بردم... بردم! ناديا بردم!
آيهان با يكم فاصله ازمون ايستاده بود و بهمون مى خنديد!
حق شناس اومد نزديكم: آفرين روناك! مى دونستم يه چيزى مى شى!
با خوش حالى گفتم: مرسى! همه شو مديون شمام!
حق شناس: هنوز اول راهى! ولى من خيلى آخر راهو روشن مى بينم!
ناديا يه بطرى آب معدنى بهم داد كه نصف شو سر كشيدم و بقيه شو ريختم رو صورتم! خيلى خوشحال بودم و اين خوش حاليو مديون آيهان بودم...
اون روز يكى از بهترين روزهاى زندگى م بود! با جمع امتيازات وقتى امتيازام بالا بود اول اعلام شدم!
غروب با آيهان برگشتم خونه. يه ماشين خيلى خيلى خوشگل يكم جلوتر از درمون پارك شده بود... اهميتى ندادم و درو باز كردم و آروم رفتم داخل. به كفش هايى كه جلوى در بود نگاه كردم.
يه صداهايى از تو خونه مى اومد... صداى يه مرد! شايدم يه پسر!
- شيوا من نمى خوام باهاش ازدواج كنم. مى فهمى؟! من دوسش ندارم!
مامان: به من ربطى نداره! آشيه كه پدرت واست پخته!
گوشامو تيز كردم! در مورد چى حرف مى زدن؟! آروم آروم رفتم سمت هال. تكيه مو دادم به ديوار... سرمو يكم خم كردم كه ببينمشون! از چيزى كه مى ديدم زبونم بند اومده بود! اون اينجا چيكار مى كرد؟! با درموندگى گفت:
- شيوا! عزيزم... تو يه كارى بكن!
شيوا! عزيزم؟! نه خدايا! يعنى مامان... به گوشام شك كرده بودم!
مامان: آخه من چيكار مى تونم بكنم برسام جان؟! اصلا مگه روناك چشه؟! دختر بدى كه نيست!
برسام جان؟! مامان هيچوقت با كسى اينجورى صحبت نمى كرد! مگه اينكه اون طرف خيلى واسش عزيز باشه!
برسام كلافه گفت: مى دونم... مى دونم دختر بدى نيست! واسه همين نمى خوام زندگى شو تباه كنم! مطمئنم اونم نمى خواد با من زندگى كنه!
مامان: با روناك حرف بزن! شايد اون راضى باشه!
برسام: مطمئنم اونم راضى نيست! اونم حتما يكى ديگه رو دوست داره! شيوا... تو با آقاى بخشايش حرف بزن...
مامان عصبانى شد: من با اون حرف نمى زنم! ازش متنفرم! حالا بيام ازش خواهش كنم؟! عمرا! تنها راهش اينه كه روناك رو راضى كنى!
برسام: شيوا من اعصابم خيلى داغونه! اينبار تو بايد آرومم كنى!
آرومش كنه؟! اينبار؟! يعنى قبلا برسام آرومش ميكرد؟! بى اختيار ياد شب تولد سپيده افتادم! مامان... داشت با تلفن حرف مى زد! با كى؟! مطمئنا سما نبود وقتى مي گفت: شب خيلى خوبى بود... هيچ وقت فراموشم نمى شه...
وقتى مى گفت: منم دوست دارم!
وقتى واسش از پشت تلفن بوس فرستاد! گيج بودم! مغزم هنگ كرده بود! دقيقا قاطى كرده بودم! باورم نمى شد مامانم با يه پسر جوون...! مى خواستم سرمو بكوبم به ديوار! با عجله رفتم سمت در و از خونه زدم بيرون! حالت تهوع داشتم! حالم از مامانم بهم مى خورد! داشتم بالا مى آوردم از اين همه كثافت... مامان من... يه زن حدودا چهل و دو ، سه ساله و يه پسر جوون حدودا سى ساله و كوچيك تر از خودش...


حالم خيلى خراب بود! اونقدر عصبانى بودم كه از خودم تعجب كرده بودم! يعنى اون روناك بى تفاوت اينقدر عصبانى يه؟!
در حياطو باز كردم و زدم بيرون! به ماشينى كه چند دقيقه ى پيش نظرمو به خودش جلب كرده بود نگاه كردم! يه ام و x3 خوشگل بود! با خشم با كليدم روش خط انداختم. حالم از همه شون بهم مى خورد! مامان! برسام! و بابا كه اين مسخره بازيا رو راه انداخته بود!
با حرص به ماشينش لگد زدم كه صداش در اومد! نمى خواستم فرار كنم! مى خواستم بياد ببينه من چيكار كردم و اون وقت ببينم مى خواد چه غلطى كنه! با حرص به ماشينش لگد مى زدم و تو خودم فرياد مى زدم:
- كثافتا! هرزه ها! حالم از همه تون بهم مى خوره! آشغالا! شما ها حيوونين! زندگى منو شماها خراب كردين!
در باز شد و برسام زد بيرون! با خشم رفتم و جلوش ايستادم! نگاش پر از تعحب بود! داد زدم:
- هان؟! چيه؟! به چى نگاه مى كنى؟!
برسام: تو چت شده؟! ديوونه!
در خونه ى آيهان باز شد و آيهان زد بيرون. با تعجب نگامون مى كرد!
رو به برسام داد زدم: چى از زندگى مون مى خواى كثافت؟! حالم ازت بهم مى خوره!
و به سينه ش مشت زدم. با خشم دستمو پس زد و با صدايى كه از خشم دو رگه شده بود گفت:
- ببين بچه... من نمى دونم از چى حرف مى زنى! ولى اينو بدون كه بايد منتظر تلافى باشى!
داد زدم: هه! مى خواى ماشين نداشته مو خط خطى كنى؟!
پوزخند زد: من اونقدرا هم بچه نيستم!
مى خواستم سرشو بكوبم به ديوار... اونقدر بكوبم كه متلاشى بشه! آيهان اومد سمتم و تو چشام زل زد. اشك تو چشام جمع شده بود! اما نبايد مى ريخت! هيچوقت! آيهان اومد طرفم! برسام پوزخندى زد و رفت و سوار ماشينش شد و گاز داد و رفت!
آيهان دستمو گرفت تو دستش و سعى كرد آرومم كنه! تشنه ى محبت بودم! مهم نبود كى بهم محبت ميكنه! فقط مى خواستم يكى نازمو بكشه... دوست داشتم خودمو واسه يه نفر لوس كنم! منم آدم بودم! دختر... و با احساسات دخترونه...
آيهان: روناك منو نگاه كن!
تو چشاش نگاه كردم.
آيهان: تو چه مشكلى دارى؟! بهم بگو! شايد بتونم كمكت كنم!
چشامو بستم...
- هيچى!
- هيچى كه خيلى زياده!
حوصله ى شوخى نداشتم... چى بهش مى گفتم؟! مى گفتم مامانم عاشق يه پسر جوون شده؟! مى گفتم بابام مى خواد به زور شوهرم بده؟! اونم به كسى كه مادرمو دوست داره؟! چى بهش مى گفتم؟!
آيهان: خيله خب! خودتو اذيت نكن! حالا هم بيا بريم يه دورى بزنيم!
- حوصله ندارم!
- واسه همين مى خوام ببرمت!
ناچار باهاش همراه شدم. يكم توى خيابونا گشتيم و بعدش رفتيم فرحزاد و رستوران هميشگى! ديگه واسمون پاتوق شده بود! آيهان خيلى پسر مهربون و گرمى بود! كنارش آرامش پيدا مى كردم...
حوصله ى قليون رو نداشتم و واسه همين فقط يكم غذا خوردم و پا شدم و رفتم كنار نرده ها و به منظره ى زير پام زل زدم!
تو فكر بودم كه صداى آيهانو شنيدم:
- تا حالا شده خيانت ببينى؟!
مثل خودش دستمو گذاشتم رو نرده و بازم به چراغاى شهر نگاه كردم:
- نه! يعنى نمى دونم! حالا مگه كسى بهت خيانت كرده؟!
- تو نمى فهمى! وقتى كسى رو كه سه سال باهاش بودى رو با يه نفر ديگه ببينى چه حسى پيدا مى كنى! واسه يه مرد خيلى سخته كه يه شبه سه سالو فراموش كنه!
- فكر كنم بفهمم چى مى گى!
نگام كرد: چرا اينو مى گى؟!
چشم به آسمون دوختم... يه شهاب رد شد:
- با اينكه خودم تجربه ش نكردم... ولى كسانى بودن در اطرافم كه اين حسو داشتن و منم خواه نا خواه درگير اين حس شدم! بدون اينكه خودم بخوام!
- واضح حرف بزن!
- مگه تو واضح حرف زدى؟!
خنديد: راست مى گى!

چند لحظه سكوت كرد و بعد گفت: رشته ى اصلى م مديريته! بازرگانى! تو دانشگاه با يه دخترى آشنا شدم... اسمش يلدا ست! قد متوسط و ريزه ميزه! چشاى مشكى درشتى داره كه وقتى نگات مى كنه ته دلت مى لرزه! اونقدر معصوم كه حس مى كنى پاك ترين دختر تو دنياست! اونم مى گفت دوسم داره! سه سال! باهم دوست بوديم! عاشق بوديم... پا به پاى هم... تا اينكه يه ماه پيش... بهم گفت ديگه سراغشو نگيرم... گفت تموم مدتى كه باهام بوده يكى ديگه رو دوست داشته و با يكى ديگه بوده! خيلى راحت بهم گفت كه يه بازيچه بودم!
با تعجب به لباش چشم دوختم... ولى نه! زيادم واسم عجيب نبود! بى اختيار ياد مامان افتادم!
پوزخندى زد و گفت:
- اصلا نمى دونم چرا اين حرفا رو به تو زدم شايد...
- شايد چى؟!
- شايد چون تو هم يه جورايى باهام همدرد بودى!
- حالا مى خواى چيكار كنى؟!
يه لحظه رفت تو فكر: فراموشش مى كنم!
- فكر مى كنم كار سختى نباشه!
گنگ نگام كرد... شايد انتظار داشت بگم برو دنبالش و نا اميد نشو! ولى من واقعا اون چيزى رو كه قبول داشتم بهش گفتم! اون لحظه فكر كردم كه فراموش كردنش نبايد اونقدرا هم سخت باشه! پس منم بايد كار مامانو فراموش مى كردم! ولى نمى دونستم مى تونم يا نه...
آيهان بهم لبخندى زد و گفت: راست مى گى! نبايد سخت باشه!
نفس عميقى كشيدم... تصميممو گرفتم و لبامو باز كردم:
- شيش هفت سال پيش مامان و بابام از هم جدا شدن! مشكل از هر دوشون بود! بابام خيلى آزاد بود! اما مامانم به اين آزادى هم راضى نبود! همه ش يه كارايى مى كرد كه بابامو تو شك مى انداخت! هر شب دعوا! فحش! بد و بيراه! بلآخره يه روز تصميم خودشونو گرفتن و از هم جدا شدن! و من شدم بچه طلاق! منو داداشم!
آيهان هيچى نمى گفت! ادامه دادم:
- تا حالا مثل تو عاشق نشدم! كسى نيست كه دوسش داشته باشم! كاش يكى بود! يا لا اقل يكى كه دوستم داشته باشه!
پوزخندى زدم و گفتم: تولد فريده زن بابام بود! اونقدر مشروب خورده بودم كه مست مست بودم! بابام تو حالت مستى ازم قول ازدواج با همون پسرى كه جلوى در ديدى ش رو گرفت!
اخمام رفت تو همو بى اختيار گفتم: پسره ى دماغ عملى يه بى شعور!
آيهان يه دفعه خنديد: توى بدترين حالت ها هم با مزه اى!
خودمم خنديدم... اين قسمتش از همه سخت تر بود!
آيهان: خب بعدش؟!
نمى تونستم نگاش كنم. نگامو به يه ستاره دوختم و گفتم:
- امروز فهميدم اون پسرى كه قرار بود باهاش ازدواج كنم... مامانم معشوقه شه!
آيهان با دهن نيمه باز نگام مى كرد! نگاش كردم!
- خيلى جالبه نه؟! فيلمى يه واسه خودش!
آيهان: شايد... شايد اشتباه مى كنى!
- الان يعنى ميخواى بگى من خرم؟!
- نمى دونم چى بگم!
- هيچى! فقط خر فرضم نكن! بريم!
بى هيچ حرفى راه افتاديم! آيهان پول غذا رو حساب كرد و رفتيم بيرون! جلوى خونه نگه داشت و پياده شدم. بهش لبخند زدم و تشكر كردم و با كليدم درو باز كردم. مامان تو هال نبود و راميار جلوى تلوزيون لم داده بود! با ديدن من سريع پا شد:
- روناك چرا بهم نگفتى امروز مسابقه داشتين؟! واى تو اول شدى؟! تو تلوزيون نشونت دادن!
لبخند غمگينى زدم! روز خوبم چطور خراب شده بود؟!
- ايول روناك! فكر نمى كردم اينقدر زرنگ باشى!
خنديدم: مرسى داداشى!
راميار با تعجب نگام كرد: تو چرا مهربون شدى؟!
- راميار باز پرو شدى؟!
درحالى كه به طرف اتاقم مى رفتم ادامه دادم: مامان كجاست؟!
- بيرونه!
خودم مى دونستم! آخه اينم پرسيدن داشت؟! موقع امتحان ها بود و منم كلى درس نخونده داشتم... واسه همين خودمو مشغول كردم. ولى حوصله م نمى گرفت! همه ش تو فكر كارى بودم كه مى خواستم بكنم. صداى مسيج گوشيم اومد. از طرف سانيار بود:

شب سردي است و من افسرده. راه دوري است و پايي خسته... تيرگي و چراغي مرده... دنگ......... دنگ... لحظه ها مي گذرد آن چه بگذشت نمي آيد باز ... قصه هايي هست كه هرگز ديگر نتواند شد آغاز...

هه! اينم دلش خوشه! حالا يعنى نمى دونه من اين چيزا حاليم نمى شه؟! اصلا اين يعنى چى؟! خب يه چيزى ميدادى كه معنى شو بفهمم لا اقل!
حوصله ى جواب دادن نداشتم! گوشيو پرت كردم رو تخت و لپ تاپمو روشن كردم. يه آهنگ غمگين گذاشتم! چرا من نمى تونم گريه كنم؟!
يه مسيج ديگه برام اومد. از طرف آيهان بود . اينا چشون شده هى اس ام اس ميدن؟!
بازش نكردم...
اشك توى چشام جمع شد! مى خواستم زار بزنم! ولى يه صدايى تو گوشم مى گفت گريه كار آدماى ضعيفه! اشكمو پاك كردم و مسيجو باز كردم:

خيانت همه را از پا مي اندازد... از خدا كه قوي تر نيستيم!!!!!.... ببين خيانت شيطان با او چه كرده است، كه اين طور بي خيال همه ي دنيا شده است...!!! خداوند مرد را آفريد و به زن قول داد كه مرد ايده آل را مي توان در هر "گوشه" زمين پيدا كرد و زمين را "گرد" آفريد كه گوشه نداشته باشد....

جواب اينم ندادم و لپ تاپو خاموش كردم و خوابيدم! روز آخر مدرسه بود و امتحان هامون ديگه داشت شروع مى شد! كلاس هاى كارتينگ رو دنبال مى كردم. حق شناس مى گفت يه آقايى هست كه مى خواد روم سرمايه گذارى كنه!ولى مى گفت بايد تلاشمو بيشتر كنم.


اون روز خسته از تمرين برگشتم خونه! مامان تا منو ديد گفت:
- آماده شو خانواده ى برديا دارن ميان اينجا! باباتم هست!
خانواده ى برديا! خانواده ى برديا! حالم ازشون بهم مى خوره! رفتم تو اتاقمو درو محكم بستم! رفتم تو حموم و يه دوش آب گرم گرفتم و اومدم بيرون! شلوار جين آبى مو با يه تونيك مشكى كه همه ش خط خطى آبى بود پوشيدم! آرايشم كه خدا رو شكر تو برنامه هام نبود!
با صداى زنگ اف اف از اتاقم زدم بيرون! تصميم خودمو گرفته بودم! يه نگاه به مامان انداختم. نگاش نگران بود! حق داشت! مى ترسيد من زن عشقش بشم! برديا با لبخند بهم سلام كرد: سلام دخترم!
بهش لبخند زدم! برخلاف پسرش مرد مهربونى بود!
- سلام...
زنش هم چهره ى دوست داشتنى اى داشت! چشم هاى طوسى با ابروهاى كشيده و خوش فرم! بينى ش شبيه بينى برسام بود! انگار جراح شون يه نفر بود!
- سلام عزيزم! من مژده م!
به اونم لبخند زدم و دستشو كه جلو آورده بود فشردم و گونه شو بوسيدم!
مژده: ماشالا چه برو رويى دارى عزيزم! چقدر تو نازى!
لبامو جمع كردم كه بالا نيارم!حالم از اين تعريف كردنا بهم مى خورد. با اين حال گفتم:
- ممنون! لطف دارين!
يه نگاه به برسام انداختم. اخماش تو هم بود! انگار به زور آورده بودنش! وقتى ديد نگاش مى كنم گره ى ابروهاشو بيشتر كرد كه منم به يه لبخند پسركش مهمونش كردم! عزيزم! هنوز باهات كار دارم! نگاه متعجبشو ازم گرفت و رفت سمت هال...
همه نشستن! بابا و فريده و آرشام هم بودن! مامان اشاره كرد برم چايى بيارم كه از جام تكون نخوردم! راميار دهنشو باز كرد و گفت:
- مامان خودت بايد برى! كسى اينجا از جاش تكون نمى خوره!
همه با تعجب نگاش كردن... خندم گرفته بود! مامان طورى به راميار نگاه كرد كه من جاش تو خودم خراب كردم!
با خنده پا شدم و رفتم سمت آشپزخونه و چندتا چايى ريختم و بدون اينكه هول كنم و دستام بلرزه و چايى ها بريزن تو سينى برگشتم تو هال و به همه شون تعارف كردم... جلوى برسام كه رسيدم راميار با لحن مسخره اى گفت:
- اميـــــــــر... چايى مون چيه؟!
يه دفعه چايى پريد تو گلوى برديا و به سرفه افتاد... برسام آروم خنديد كه مژده جون گفت:
- اى واى چى شد امير؟!
راميار با تعجب به برديا نگاه ميكرد... اسمش امير بود؟!عجب سوتى اى! من تاحالا فكر مى كردم اسمش بردياست! نگو فاميلى ش برديا ست! پيف! حتما اسم پسرشم برسام برديا ست! چه مزخرف!
برسام چايى رو برداشت كه برديا گفت:
- بخشايش پسر با مزه اى دارى!
بابا يه چپ چپ به راميار نگاه كرد كه راميارم به روى خودش نياورد! از شوخى هاى راميار خوشم مى اومد! اون لحظه واسم خنده دار بودن! بحثشون داشت خسته م مى كرد كه بلآخره برديا سر صحبتو باز كرد! انگار همه ى قرار هاشونو گذاشته بودن چون فقط گفتن منو برسام بريم باهم حرف بزنيم!
با حالتى كه خودمو خوشحال نشون بدم پا شدم و با يه لبخند شرميگن گفتم: بفرمائيد!
برسام با تعجب نگام كرد و دنبالم اومد! در اتاقو باز كردم! يه نگاه به اتاقم انداخت... نگاش به طناب دارى كه آويزون كرده بودم افتاد و ابروشو داد بالا:
- تاحالا سعى كردى خودتو باهاش خفه كنى؟!
و پوزخند زد: ببينم اين عقربه سمى يه؟!
- آره... مى خواى امتحانش كنى؟!
زر ميزدم هيچكدوم سمى نبودن...
برسام: ببين كوچولو...من نيومدم درمورد سموم حشرات و جانوران باهات حرف بزنم! اومدم بگم پاتو از زندگى م بكش بيرون! من يكى ديگه رو دوست دارم! مطمئنا اونم كسى يه كه لياقت دوست داشتنو داره! نه يه بچه كه فقط فكر ماشين اسباب بازى و پوستراشه! يا چه مى دونم كارتون spider man....
حالا مى خواى تيكه بندازى؟! باشه عزيزم راحت باش عشقم! با يه لبخند مليح گوشه ى لبم نگاش مى كردم!
وقتى ديد ساكتم ادامه داد: همين الان ميرى پايينو مى گى به اين ازدواج راضى نيستى!
لبخندمو پررنگ تر كردم كه گفت: نه! مثل اينكه تو همچين بى ميل هم نيستى!
- چرا بى ميل باشم؟! يه پسر خوشگل دماغ عملى... يه بى ام و خوشگل... حتما درس خونده اى و يه خونه ى خوشگلم دارى ديگه! غير از اينه؟!
چشاش داشت از حدقه مى زد بيرون! اما سعى كرد به روى خودش نياره!
- زودتر اين بازى مسخره رو تموم كن وگر
رمان عشق و ديوانگي(5)
رمان عشق و ديوانگي(5)
ادامه مطلب

+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۱۰:۳۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

عكس متحرك كارتوني Cartoon films


عكس متحرك كارتوني Cartoon films

 

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_            _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_          

   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_           _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡__*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡__*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

          _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡__*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



عكس متحرك كارتوني Cartoon films
عكس متحرك كارتوني Cartoon films
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۱۰:۳۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

roman تا ته دنيا(1)


roman تا ته دنيا(1)

به شيشه زد .

از ماشين پياده شدم . بفرمائيد ؟

يك دستش به كمرش بود . خانم شما خوشكليد يا خيلي زرنگ تشريف داريد ؟ به چهره عصبانيش چشم دوختم و با حاضرجوابي گفتم : اگه عاقل باشيد مي فهميد كه هر دوتاش . و شروع كردم به قفل كردن ماشين . گوشه لبش با تبسمي طعنه گر پائين آمد : در مورد اينكه زرنگيد شكي نيست ولي در مورد اولي ....

سرش را تكان داد : زياد مطمئن نيستم . از ذهنم گذشت چه بي ادبه . خشمم را فرو خوردم انگار كه نشنيدم :لطفا بريد كنار عجله دارم . خودش را كنار كشيد و دستش را دراز كرد . بله خواهش مي كنم خانم بفرمائيد ماشينتون را كه پارك كرديد بايد هم بريد . از چشماش گدازه هاي آتش بيرون جهيد . به صورتش زل زدم . ببخشيد منظورتون از اين حرف چي بود ؟ دوباره نيشخند زد و دستش را روي صورتش كشيد . عجب بابا رو را برم . تو كه ديدي من دنده عقب رفتم تا اون ماشين از پارك دربياد و من جايش برم . تو از راه نرسيده از روبه رو آمدي و همان جا پارك كردي؟ واقعا كه ...

لبهايم را جمع كردم و لبخندم را به زحمت قورت دادم . يه پيشنهاد دارم . از اين به بعد سريعتر عمل كنيد . زرنگ توي اين دوره و زمونه زياد شده و راه افتادم .

نه خانم زرنگ زياد نشده دخترهاي لوس و از خودراضي زياد شده . عصبي برگشتم طرفش . حيف كه كلاسم دير شده والا مي دونستم چكار كنم و شروع كردم به دويدن . صدايش را از پشت سر شنيدم . وايسا ببينم مثلا مي خواستي چكار كني ؟ تندتر دويدم اوووف اين ديگه كيه ؟ عجب گيريه .......

در كلاس را باز كردم تمام سرها بطرفم چرخيد . آقاي محسني سرش را از روي كتاب برداشت و نگاهم كرد و بعد به ساعت خجالت كشيدم . ببخشيد استاد .... با دست اشاره كرد بيا تو . امدم تو فريبا از ته كلاس اشاره كرد بيا اينجا. صندلي بغلي اش خالي بود تندي رفتم نشستم . سرش را به گوشم نزديك كرد . چرا دير كردي ؟ استاد حواسش به ما بود . هيس بعدا مي گم . در طول كلاس حواسم چند بار پرت شد . عجب پسري بود . هم رك و هم بداخلاق . داشت عصباني ام مي كرد . زنگ خورد . فريبا با صداي بلند گفت آخيش تمام شد . آقاي محسني در حال بيرون رفتن از كلاس بود با كنجكاوي سرش را چرخاند ببينه كيه . فريبا سريع خودش را پشت من قايم كرد . ريز ريز شروع كردم به خنديدن . مهتاب سيخونكي به فريبا زد . نه اينكه ساغر خيلي درشته تو هم هيكل گوشتالودت را پشت اون قايم كردي ؟ نصف تنت كه بيرون بود .

هلش داد . ا... تو هم اينقدر منو چشم كن تا آخر سر فقط يك مشت پوست و استخوان بشم ؟ ... خب ؟ مهتاب با شيطنت گفت : بي چاره من براي خودت مي گم كه اگر فردا شوهر گيرت نيومد نگي چرا ؟ فريبا حركتي با عشوه به سر و گردنش داد . نترس جونم من از شما زودتر مي روم حالا مي بيني . مردهاي ايروني دوست دارند گوشت تو دستشون بياد نه شما دو تا اه ... اه .. حيف طلا و جواهر كه به استخوانهايي مثل شما آويزون بشه . كيفش را انداخت روي دوشش . من دارم مي روم بوفه هر كي مي خواد بياد . به مهتاب چشمك زدم . چرا كه نه ؟ دنبالش راه افتاديم . با خودم خنديدم خيلي جالبه چرا توي اين دو سه ماهي كه دانشگاه مي آم بين اين همه بچه با اين دو تا بيشتر از همه اخت شدم ؟ نمي دونم شايد براي اينكه فريبا زيادي پر سر و صدا و شلوغه ازش خوشم مي آد مهتاب هم ... زير چشمي نگاهي به قد بلند و چهره بانمكش انداختم . درسته كه شيطوني اش كمتره ولي خيلي باحاله يه جورايي منو جذب مي كنه . فريبا تندتر از ما به سمت بوفه دويد . داره از گرسنگي آب دهنم راه مي افته . مهتاب گفت : جون من نگاهش كن قيافه اش شمالي شمالي ئه . تپل و مپل و سفيد.

آره مخصوصا كه چشمها و موهايش هم روشنه ولي وجدانا خداي نمكه نه؟ مي دوني روزي چقدر ما را مي خندانه؟ وارد بوفه شديم . آره . بايد اسمش را بذاريم قرص ضد افسردگي . فريبا از اون جلو بلند گفت : سه تا كالباس خشك سفارش دادم خوبه ؟ سرم را تكان دادم . اره بابا هر چي گرفتي خوبه . روي صندلي پلاستيكي جا به جا شدم و با بي ميلي يه گاز ديگه به ساندويچم زدم . فريبا با اشتها و دو لپي لقمه اش را قورت داد . چيه مهتاب واسه چي نمي خوري ؟ من را هم از قلم نينداخت . تو چي ؟ همه ساندويچت مونده ؟ صورتش را جمع كرد . اه ... آدم با شما دو تا كه غذا مي خوره از اشتها مي افته . اين چه وضعيه .

مهتاب كنايه زد . الهي بميرم كه پوست شدي . فريبا نوشابه اش را تا ته خورد . و صداي ني و هورت كشيدن ته شيشه بلند شد . شيشه را از دستش كشيدم . بسه . ضايع نكن بابا همه دارن نگاهمون مي كنن . در ضمن اگر شكمت حكم سيري داده بجنب تا تو و مهتاب را تا يه جايي برسونم .مهتاب گفت : چه خوب ماشين بابات را آوردي؟

آره خودش داد .

پس منو تا خيابان ولي عصر مي رسوني ؟ مي خوام برم داروخانه كار دارم .

باشه ولي قبلش بايد بنزين بزنم . فريبا دستهاي سسي اش را با دستمال پاك كرد . منت سر من نذار . من كه خوابگاهم همين پشته راست مي گي يكروز ماشين بابات را بگير و ما را ببر يه گشتي تو تهرون شما بزنيم . باور كن مردم از بس كه تو خوابگاه نشستم و هي هم اتاقي هاي كج و كوله تر از خودم را ديدم . آرنجم را از روي ميز برداشتم . ولي همه مي گن تو خوابگاه زندگي كردن هم صفايي داره .

دستمالش را از فاصله دور توي سطل پرت كرد . آره جون تو اونم چه صفايي . مخصوصا وقتي بچه ها با هم دعواشون مي شه و هر كي سعي مي كنه خودش و شهرستانشو به رخ بقيه بكشه . واقعا ديدنيه . يكي اش خود من از بسكه گفتم ما شمالي ها اينطور ما شمالي ها آنطور خودم از خودم بدم اومده ديگه چه برسه به بقيه . 

مهتاب رژ لبش را پررنگ تر كرد و آينه اش را توي كيفش گذاشت . حالا مجبوري اينقدر از خودت تعريف كني؟ فريبا لب و دهنش را كج كرد و قيافه حق به جانب به خودش گرفت . وا ... بالاخره چي؟ نبايد مشخص بشه كي از همه سرتره . و همه ازش حساب ببرند ؟ بايد جذبه داشت عزيز من جذبه .

خنديدم . پاشو مهتاب اين فريباي روده دراز را اگه ولش كني تا فردا مي خواد حرف بزنه . ما را هم از كار و زندگي مي اندازه .

سوئيچ ماشين را روي مبل راحتي توي هال انداختم . مامان با ديدنم اومد جلو . خسته نباشي . مقنعه ام را از سرم بيرون كشيدم . مرسي . ولي واقعا خسته ام . هر وقت رانندگي مي كنم حسابي رمقم گرفته مي شه . كيفم را ازم گرفت . خيلي خوب حالا سخت نگير لباسهايت رودربيار بيا تو آپزخانه الان ناهار مي كشم . وارد آشپزخانه شدم . بوي خوش قورمه سبزي و عطر ليموعماني مستم كرد . همانطور سراپا يك تكه بزرگ ته ديگ برشته اي كه روي برنجم بود را برداشتم و گاز زدم . بعد هم كمر مامان را گرفتم و بغلش كردم و بوسيدمش . به عجب بويي راه انداختي آدم سير را هم به اشتها مي اندازه. منو با ملايمت از خودش دور كرد . ا... ادم كه با دهن پر و چرب و چيلي كسي را بوس نمي كنه . نشستم و سرم را يك وري روي شانه ام خم كردم و از درون قاب چشمهايم براندازش كردم . درست مثل هميشه همان موهاي كوتاه كرنلي شرابي رنگ و با اندام موزون و قد متوسط و باز مثل هميشه در چشمهاي ميشي رنگش گرما و محبت موج مي زد . راستي عجيبه . آدمي با اين همه مهرباني و ملاطفت چطوري مدير مدرسه به آن بزرگي بود ؟ قاشق را به دهانم نزديك كردم هر چند شايد بخاطر همين خوب بودنشه كه با اينكه چند ساله بازنشسته شده باز هم شاگردانش زنگ مي زنند و باهاش ارتباط دارند . نفس بلندي كشيدم . واقعا كه دوست داشتنيه . مامان اخم كوتاهي كرد و بشقابم را برانداز كرد . واسه چي به من زل زدي . بخور سرد شد . تو همش دو قاشق خوردي . سرم را تكان دادم . اره آخه سيرم . تو دانشگاه ساندويچ خوردم . به ظرف سالاد اشاره كرد . اين را هم نمي خوري ؟

نه اصلا جا ندارم و بي اراده خميازه كشيدم . اوه چه خبرته . كوه كندي ؟

آره مامان رانندگي تو تهران با اين همه ترافيك از صد تا كوه كندن بدتره .

خيلي خوب پس برو يه چرت بزن . بابات و ساحل كه اومدند صدات مي كنم .

با سرعت خودم را به ساختمان دانشگاه رساندم . واي بدجوري خيس شده ام . عجب باران و تگرگي دوتايش داره با هم مي آد . آسمون كه تا همين چند دقيقه پيش صاف و آبي بود . يكدفعه اي چرا اينطوري شد ؟ همه جا تاريك شده دستهايم را به هم ماليدم . خيلي سردمه . بهتره يه چاي بخورم . حالم جا بياد . وارد بوفه شدم . آقاي ولي را نديدم . ولي صدايش اومد . جلوتر رفتم ديدم رفته اون پشت و مشت ها داره تو جعبه قند مي ريزه . منو ديد . چي مي خواي دخترم ؟ از ذهنم گذشت با اينكه پيره ولي خيلي با حوصله و خوشوئه . گفتم . خسته نباشي آقا ولي چاي مي خوام . به قفسه روبرو اشاره كرد . مي بيني كه دستم بنده خودت يكي از آن ليوانها را بردار بيار تا برات چاي بريزم .پايم را بالا بردم . دستم به قفسه اي كه ليوانهاي يكبار مصرف در آن قرار داشت نرسيد . با خودم غر زدم . خدايا شكرت 157 سانت هم شد قد ؟ سايه اي در كنار خودم ديدم و سپس صدايي كه گفت اجازه بدهيد من كمكتون كنم . برگشتم كه از صاحب صدا تشكر كنم ولي خشكم زد . اونم همينطور . چند ثانيه اي سكوت بوجود اومد . اون يه ابرويش را برد بالا و نيشخند زد . آه شما همون دختر زرنگه ايد ؟ خيلي مسلط چشم تو چشمش دوختم . نه من همون دختر خوشگلم . نگاهي بر سر تا پايم انداخت هنوز همان لبخند مسخره آميز روي لباش بود . چه اعتماد به نفسي! خوبه آدم از خودش تعريف كنه . بعد دست برد و يكي از ليوانها را برداشت و در همان حال گفت قد بلندي هم نعمت خوبيه . ولي متاسفانه خدا به همه نداده . حرفش پر از كنايه بود . حس مبارزه تو وجودم پا گرفت و بي اختيار لحنم گزنده شد . قد بلند خيلي خوبه ولي حتما شنيدي كه آدمهاي قد بلند عقلشون كف پاشونه و وقتي راه مي رن خودشون عقلشون را له مي كنند . بنابراين بي چاره ها به كل از عقل محروند . نفسم را حبس كردم و منتظر عكس العملش شدم . خطوط چهره اش تكان خفيفي خورد و در هم رفت ولي فقط يك لحظه تبسم سردي كرد . حتما شما هم شنيدي كه قد كوتاه ها نصفشون زير زمينه پس ....

با دست حرفش را قطع كردم . آدم نصفش زير زمين باشه بهتر از اينه كه كلا بي عقل باشه . همانطور با دهن باز مفتون و محسور حاضرجوابي ام و من غرق لذت . چه خوب حالش را گرفتم . زيادي گستاخه . تبسمي شيطاني زد و با مسخره ليوان را بطرفم دراز كرد . دستش را پس زدم و از بوفه بيرون آمدم . 

سر كلاس سعي كردم حواسم را جمع كنم ولي بي فايده بود . اه ... نمي دونم چرا حرفهاي اين پسره تو ذهنم ذوق ذوق مي كنه . بدجوري حالم را گرفت . بايد تلافي كنم . استاد مهياد بلند گفت بچه ها اين قسمت خيلي مهمه جزوه برداريد . به زور خودكار را بدست گرفتم . بعد از زنگ با مهتاب سر خيابان منتظر ماشين ايستاديم . هنوز مثل صبح باران تند بود . مهتاب گفت : اي بابا خيس شديم چرا يه ماشين پيدا نمي شه . يك ثانيه نشد ماشين بي ام وئي جلوي پايمون بوق زد . با كنجكاوي تويش را نگاه كردم . ولي شيشه هاي بخار گرفته مانع از ديدنم شد . دستي شيشه را پائين كشيد و سري بيرون اومد . جا خوردم . ا... اينكه همون پسره است .داد زد . بپر بالا خانم كوچولو مي رسونمت . خيلي بهم برخورد و چندشم شد . دستهايم را مشت كردم و جلو رفتم و با خشم و عصبانيت بلند فرياد زدم . برو آبجيت رو برسون فهميدي بچه ؟

لحنم كاملا جدي و غضبناك بود چشمايش جرقه خاصي زد . ازش فاصله گرفتم . تا يكدقيقه اي هيچ عكس العملي نشان نداد . انگار تو شوك رفت . ولي بعد گاز ماشين رو گرفت و با سرعت بطرفم اومد جيغ كشيدم . درست لحظه اي كه فكر مي كردم مي خواد زيرم بگيره از يك سانتي پايم گذشت دوباره جيغ كشيدم . ديوونه پسره ديوونه . صداي قهقهه اش را كه دور شد شنيدم . مهتاب با عجله بطرفم اومد . تمام بدنم شروع كرد به لرزيدن هم از ترس و هم از حقارت . مهتاب زير بازويم را گرفت . واي عين گچ سفيد شدي اين كي بود ؟ با حرص نفس نفس زدم . درست نمي دونم فكر كنم از ترم بالائي هاست از اون عوضي هاست .

با تو چكار داره ؟

چه مي دونم . الان دو سه هفته ست بهم گير داده و هي سر به سرم مي ذاره .

خب حالا مي خواي چكار كني ؟ قطرات تند باران روي صورتم ريخت و سريع جذب پالتويم شد . دندانهايم را روي هم فشار دادم . هيچي . بالاخره يه جوري حالش را مي گيرم . انگار كه به خودم گفتم . باز هم زير باران بدون چتر منتظر مونديم . يه تاكسي از دور نور بالا زد . گفتم شريعتي . نگه داشت . سوار شدم . مهتاب برام دست تكان داد . مواظب خودت باش . بهش نگاه كردم بي چاره خدا كنه اونم زود ماشين گيرش بياد . درست عين موش آب كشيده شده .


تاكسي ايستاد . به سربالايي نفس گير ته كوچه نگاه كردم و آخرين خانه سنگ مرمر ته اون . با خستگي ناله كردم . اين هم بن بست نياز و خانه ما . واي نه امروز حال و حوصله پياده روي كردن ندارم . به اندازه كافي هم باران خوردم . كاشكي يكي پيدا مي شد منو تا اون بالا مي رسوند . پاهايم را به سختي روي زمين كشيدم . اين پسره پاك حال و هوايم را به هم ريخته تا زهرم را بهش نريزم راحت نمي شم . كشان كشان خودم را به بالا رساندم و پشت سر هم غر زدم . من نمي دونم چرا بابا اينجا خانه ساخته . آخر پدر من استاد عزيز آقاي مهندس رضا سعادتي آرشيتكت محترم تو فكر اين سر بالايي تند را تو روزهاي برفي و باراني نكردي ؟ خوب همينه كه من لاغرم . بالا آمدن از اين كوچه هر روز خودش نيم كيلو وزن كم مي كند . آه بلندي كشيدم و به در چوبي بزرگ قهوه اي كه طبق معمول هميشه چراغ سردرش روشن بود نگاه كردم و كليد را چرخاندم . از حياط و از كنار استخر به سرعت گذشتم . نگاه گذرايي به ساعت انداختم . واي داره دير مي شه خاله نسرين اينا عادت دارند زود شام بخورند . خب تقصير من چيه ؟ من كه گفتم تا از دانشگاه بيام دير مي شه مي خواستند وسط هفته مهماني ندن. چراغ هال را روشن كردم . مامان اينا هم كه رفتن . بايد با آژانس برم . كمد لباس را باز كردم . حالا چي بپوشم ؟ چند لحظه بلا تكليف ايستادم . بالاخره بلوز يقه اسكي سفيدم را از جالباسي كشيدم بيرون . همين خوبه . با شلوار جين مي پوشم . نگاهي از توي آينه به خودم انداختم . خنده ام گرفت .هوم .... قيافه ام درست عين پسر بچه هاي تخس شده مخصوصا الان كه بلوز و شلوار پوشيدم و موهايم لخت و كوتاهه .

عكس بغل آينه را ديد زدم . يادش بخير چقدر پارسال شمال خوش گذشت . چشمهاي مشكي و درشت بابا تو عكس بهم چشمك زد منم بهش لبخند زدم . چقدر خوبه كه چشم و ابرويم شبيه باباست . از چشم و ابروي مشكي خيلي خوشم مي آد . سايه طوسي زدم الكي كه نيست همه مي گن چشم هاي سياه سگ داره . آدم را مي گيره . خاطرخواه زياد داره . به لبهايم رژ زدم و چند بار آنها را به هم ماليدم با رضايت خودم را تماشا كردم و باز نگاهم به عكس بالاي سرم و لب و دهن ظريف و چانه گرد مامان افتاد . جاي شكرش باقيه . نصفم هم شبيه مامانه . معمولا مگر نه اينكه از چيزهاي قاطي معجون خوبي درمي آد ؟ صداي زنگ تلفن بلند شد . حتما مامانه . مي خواد ببينه حركت كردم يا نه . از جايم بلند شدم و به خودم تشر رفتم . يعني چي يك ربع رفتي جلوي آينه و بر و بر خودت را نگاه مي كني . دل بكن ديگه . نكنه وسواس گرفتي ؟

نادر در را باز كرد مثل هميشه تا من را ديد شروع كرد به سربه سرم گذاشتن . " به به بالاخره دختر بند انگشتي و كوچولوي ما هم رسيد ."

هلش دادم عقب و شكلك درآوردم " بي مزه ... " مامان از توي هال سرك كشيد . " دير كردي داشتم نگران مي شدم ." خاله جلو آمد سرحال و قبراق صورتم را بوسيد ." چطوري عروسك ؟" پشت سرش هم نازنين ماچم كرد ." ديگه مي گذاشتي وقت خواب مي آمدي . حوصله ام سر رفت ." با آمدن بابا و حميد خان خاله شام را كشيد . زودتر از همه نادر از سر ميز بلند شد . پشت سرش هم من از جايم نيم خيز شدم ساحل زد به پايم . " ظرفهاي شام با توئه . دفعه پيش من شستم نازنين آب كشي كرد ." با غيظ ولي آهسته گفتم :" به من چه ؟ من خسته ام . نمي تونم . نازنين خودش تنهايي يك ربعه همه كارها را مي كنه . زرنگه احتياجي به من نداره ." ترسيدم بيشتر گير بده . بدو بدو رفتم پيش نادر . داشت با كانال هاي تلويزيون ور مي رفت يه جا كنار خودش برام باز كرد . پاهايم را جلوي شومينه دراز كرم . " خوب نادر چه خبر ؟ چه كارها مي كني ؟" شانه هاشو بالا انداخت ." هيچي فعلا كه خبرها پيش شماست . جديدا دانشجو شدي ما رو تحويل نمي گيري ."

بي حوصله گفتم :" برو بابا دلت خوشه دانشگاه همچين آش دهن سوزي نيست . كار درست رو تو كردي كه چسبيدي به كار اينطوري زودتر به جايي مي رسي . ببين عين بابات . بازاري ها هميشه نونشون تو روغنه ."

" آره اتفاقا مي خوام زن بگيرم !" با تعجب نگاهش كردم ." نادر!!!"

شوخ و تند گفت :" چيه بهم نمي آد زن بگيرم . مثل اينكه يادت رفته 22 سالمه ." چشمام گرد شد ." شوخي مي كني ؟ ها ؟ نكنه دوباره دخترها را گذاشتي سر كار ؟" خنديد و در گوشم گفت :" همش سه تا مي خواهي عكسهاشون را بيارم ببيني ؟" 

قيافه جدي به خودم گرفتم ." تو واقعا از خودت خجالت نمي كشي ؟ اين خصلت پست تو به كي رفته ؟ ما كه توي اين خانواده مثل تو نداريم . بابات هم كه بنده خدا اهل اين حرفها نيست . پس معلوم مي شه ذات خودت خرابه ." چشمم به حمي خان افتاد و به سر تقريبا بي مو و سبيلهاي مشكي اش . بلند گفت ." آره سازمان ملل اعلام كرده ..." واي باز داره در مورد سياست بحث مي كنه . من نمي دونم چرا اينقدر عشق سياست داره . بي چاره بابا كه گوشش را مجاني در اختيارش قرار داده ولي انگار كم كم داره خوابش مي گيره . نادر دوباره خندان گفت ." چكار كنم عكس ها را بيارم ؟" بهش اخم كردم ." لازم نكرده لازم نكرده واسه خودت نگه دار . " و با تهديد دندانهايم را نشونش دادم . " حيف كه پسر خالمي والا مي دونستم چه بلايي سرت بيارم ." نازنين با دست خيس از آشپزخانه بيرون آمد و آب دستش را پاشيد روي من . خودم را عقب كشيدم ." ا... نكن يه جوري ميشم ." همين كار رو با نادر هم كرد . نادر پوزخند زد . " بيا همه خواهر دارن ما هم خواهر داريم . بچه مشكل مردم آزاري داره . د نكن ديگه مسخره ." نازنين خنديد ." برو پيش مردها اينقدر خاله زنك نباش ." از جايش تكان نخورد . " مي دوني چيه عشق من اينه كه همين وسط بشينم و حرفهاي شما را گوش كنم ." نازنين پشت چشم برايش نازك كرد ." الكي كه نيست كه همه بهت مي گن خاله زنك ." صداي حميد خان بلند شد . " نادر پاشو اون روزنامه اي را كه امروز خريدم بردار بيار ." نازنين چين دامنش را صاف كرد و نشست نگاهي به موهاي بلند و خرمايي تا كمرش انداختم و پرسيدم ." مامانم اينا كجان ؟" 

" توي آشپزخانه . ساحل داره ظرفها را خشك مي كنه و خاله هم داره كمك مامانم جمع و جور مي كنه ." چتري هايم را از روي صورتم كنار زدم . اوه حالا ساحل تو خانه پدرم را در مي آره . اينقدر غر مي زنه تا ديوانه ام كنه گوشه ناخنم را كندم . بي خود غلط كرده دلم نمي خواد كار كنم اون چي كار داره ؟" رو كردم به نازنين ." راستي با اين خواستگار آخري ات چكار كردي ؟"

" هيچي جوابش كردم كردم ازش خوشم نيومد ."

" خوب حالا اگه خوب بود چي ؟ راضي مي شدي ازدواج كني ؟" موهاشو پشت گوشش انداخت . " خوب آره چرا نه ؟" يكه خوردم . چقدر معمولي و راحت در مورد ازدواج حرف مي زنه انگار مي خواد لباس نو بخره ."

" فكر نمي كني برايت زود باشه ؟"

" نه اصلا هم زود نيست . بعد هم ساغر جون تو خودت كه مي دوني من اهل درس خوندن نيستم فايده هم نداره آدم ذهنش رو با آمار و رياضي و فرمول هاي سخت پر كنه . دختر وقتي شوهر مي كنه بايد خانه داري بلد باشه . نمي شه كه به جاي غذا لگاريتم تحويل شوهر داد . براي همين بعد از ظهر ها اسمم را كلاس آشپزي و شيريني پزي نوشتم ." زدم به بازويش ." وا جدي خانم چه هنرمند شدن ." و به خودم تشر رفتم . ياد بگير ساغر ببين يك سال هم از تو كوچكتره . ولي ده تاي تو رو مي بره لب چشمه و تشنه برمي گردونه . حالا تو بشين هي كتاب رمان بخون . از جايش بلند شد ." مي رم چاي بيارم ." از پشتبه هيكل بلند و پرش نگاه كردم . بهش مي خوره 22 ساله باشه نه 17 سال . با خودم خنديدم . اگه بفهمه اينقدر سنش را بالا بردم حتما پوستم رو مي كنه .

چشمكي با مهتاب رد و بدل كردم . " فريبا جون تو خنگي ما چكار كنيم ؟ حالا بشينيم و غصه بخوريم كه چرا دو واحد افتادي ؟ اگر شبها تو خوابگاه به جاي گفتن قصه حسين كرد يكذره لاي اون كتاب بدبخت را كه هنوز بوي نويي مي ده و يك صفحه اش هم تا نخورده را باز مي كردي حالا نمي افتادي ." با حرص نيشگانم گرفت . " الهي اين ترم مشروط بشي . دلم خنك بشه . " جلوي دهنش را گرفتم . " ا ... تو چقدر عوضي هستي خدا نكنه ." دستم را پس زد . " مي زنم ناقصت مي كنم ها . سر به سرم نذار ."

جلوي كلاس رسيديم مهتاب سرك كشيد و با اضطراب گفت :" من هنوزم از اينكه با ترم بالايي ها كلاس گرفتيم ناراضي ام ." 

اخم كردم ." سخت مي گيري وا... اونها كه لولو خورخوره نيستند . تازه ما كاري بهشون نداريم ." سرش را تكان داد . " نمي دونم چرا دلشوره دارم ." فريبا نگاه چپ چپي بهم انداخت . " مي دوني چيه مهتاب اين دوست داره هميشه حرف خودش را به كرسي بشونه ما نبايد ساده باشيم . اون مي خواست اين ترم ادبيات بگيره . خوب مي گرفت . ما چرا دنبالش راه افتاديم ؟ بي عرضگي از خودمونه عزيزم ." مهتاب دنباله حرفش را گرفت ." آره ما مي تونستيم صبر كنيم دو ترم ديگه با بچه هاي خودمون ادبيات بگيريم . ولي تو .... " به من اشاره كرد ." هي ما رو دستپاچه كردي . اين ترم ادبيات بگيريم . اين ترم ادبيات بگيريم . اصلا نفهميديم چي شد ؟ " يه سرك تو كلاس كشيد ." من نمي دونم تو كه عشق ادبيات داشتي چرا اومدي رشته حسابداري ؟" شانه هايم را بالا انداختم . " اره اشتباه كردم ولي تقصير خودم نبود . اين دو تا رشته را با هم قبول شدم . ولي همه گفتند حيفه آدم دانشگاه سراسري را ول كنه بره دانشگاه آزاد . بعد هم حسابداري آينده داره . پول سازه . چه ميدونم از اين حرفها ديگه . منم گول خوردم . حالا هم كه بعد از دو ترم نمي شه كاريش كرد . بايد سوخت و ساخت ." فريبا اشاره كرد ." بچه ها استاد اومد . " سه تايي وارد كلاس شديم . دور و ورم را نگاه كردم . دانشجويان پسر سمت چپ و دخترها سمت راست نشسته بودند . سه و چهار تا صندلي رديف آخر خالي بود . مهتاب چشمك زد . " اون ته خوبه ." دكتر رهرويي عينك پنسي اش را به چشم زد و شروع كرد به خواندن اسامي . نگاهي به فريبا و مهتاب انداختم و بي اختيار خنده ام گرفت . تو را خدا اينها را ببين . چه جوري جو كلاس مظلوم و سر به زيرشون كرده . لال موني گرفتن . ترسوها . ولي من اصلا معذب نيستم واسه چي بايد خودم را ببازم . برو بابا اينها ديوانه اند . آقاي رهرويي با خط خوش و درشت روي تخته نوشت .

ديشب صداي تيشه از بيستون نيامد

شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد .

عينكش را جا به جا كرد و همه را از نظر گذراند صورتش اخمو و نچسب بود . شروع كرد به تجزيه و تركيب شعر . تمام فكرم را به تخته متمركز كردم . ولي خيلي زود حواسم پرت شد . آخ جون مهموني هفته ديگه را بگو . اگه عمه پري بخواهد جشن فارغ التحصيلي مهشيد را هم مثل جشن فارغ التحصيلي دو سال پيش شهاب بگيره . حتما خيلي مفصله . بايد حسابي شيك و پيك كنم . چه لباسي بپوشم بهتره ؟ نگاهي به پنجره و درخت چنار پشت آن با برگهاي قرمز و نارنجي و زرد افتاد . چه تركيب رنگهاي قشنگي . فكري مثل برق از ذهنم گذشت . خوبه يه لباس تو همين رنگها بخرم . خيلي شاد و دل زنده است . خيلي به چشم مي آد . به عكس العمل عمه فكر كردم و ناخودآگاه خنده ام گرفت . احتمالا بدجوري حرص مي خوره من نمي دونم اين چه اخلاق گنديه كه داره ؟ همش فيس و افاده . انگار از دماغ فيل افتاده . اگه ولش كني به سايه اش هم ميگه دنبالم نيا . حالا باز خوبه مهشيد و شهاب مثل خودش نيستند . والا يك لحظه هم تحملشون نمي كردم . با نوك انگشت آهسته روي ميز ضرب گرفتم . آره عمه يه لباسي مي پوشم كه بري تو شوك . يعني چي كه فكر مي كني بهتر و خوشگلتر از دختر خودت تو فاميل وجود نداره ؟ مست افكار خبيثانه ام بودم . مهتاب محكم به پهلويم كوبيد . " استاد با توئه كجايي ؟" نگاهم به طرف استاد چرخيد . بهم اشاره كرد . " خانم شما . شما كه آن ته نشستيد ." 

" من استاد ؟ "

" بله . " از جايم بلند شدم و دستم را محكم به لبه صندلي گرفتم ولي باز لرزيد . چند بار سرفه كرد . " شما مي دوني عروض و قافيه چيه ؟" دستپاچه شدم . صداي استاد چقدر گنگه . چي داره مي گه . ولي نه انگار اين منم كه گيج و منگم . تمام سرها بطرفم چرخيد بيشتر دست و پايم را گم كردم . ذهنم مثل فرفره چرخيد . استاد چي پرسيد ؟ عروض و قافيه ؟ به مغزم فشار آوردم . بلدم ولي چرا چيزي يادم نمي آد ؟ دهنم قفل شد . نگاهم بي هدف و بلاتكليف به سمت تك تك بچه ها رفت و در يك جفت چشم قهره اي درشت خيره موند . چقدر قيافه اش آشناست . اين كيه ؟ مي شناسمش ؟ شايد .... نمي دونم . حالا چه وقت اين حرفهاست ؟ استاد دوباره صدايم زد . " چي شد خانم اين عروض و قافيه ؟" به آقاي رهرويي نگاه كردم عينكش را درآورد و روي ميز گذاشت و منتظرچشم به دهنم دوخت . ناخنم را تو گوشت دستم فرو كردم . اي بابا عجب گيريه ؟ ول كن ديگه مي بيني كه بلد نيستم . آب دهنم را قورت دادم و به زحمت و آهسته گفتم ." متاسفم الان حضور ذهن ندارم ."

با خجالت نشستم فريبا يواشكي خنديد بهش چشم غره رفتم . خنده اش شديدتر شد و عين ژله بدن گوشتالودش تكان خورد . از حرص نيشگان محكمي از باسنش گرفتم . دردم خنده اش فروكش كرد . به عقب تكيه دادم و سعي كردم كلمه به كلمه حرفهاي آقاي رهرويي را به دقت گوش كنم . سنگيني نگاهي را به روي خودم حس كردم . نفهميدم از طرف كيه . چند دقيقه اي گذشت تك سرفه اي حواسم را پرت كرد . انگار از قصد بود به سمت صدا برگشتم و دوباره چشمام با همان چشمان قهوه اي تيره گره خورد . مغزم جرقه زد . آه يادم افتاد . و بي اختيار دستم را جلوي دهنم بردم . واي اونم توي اين كلاسه ؟ گلويم خشك شد . همون پسر مزاحمه ست . چه بدبختي اي . بهم چشمك زد ولي من بي اعتنا رويم را برگرداندم . زنگ خورد . همراه مهتاب و فريبا در حال بيرون آمدن از كلاس بودم . اون و دوستش دم در غرق صحبت بودند . به دستش نگاه كردم . به چه جاي خوبي قرار داره . درست لاي در . دچار هيجان شدم . مكارانه نگاهي به پشت سرم انداختم . خودم آخرين نفر بودم . بيرون آمدم و در را محكم بستم . صدايش بلند شد . "آخ دستم . دستم . " و انگشتش را به دهن گرفت . صورتش از فشار درد سفيد شد . و من از شدت خنده نزديك بود بتركم . ولي خودم را كنترل كردم . دستش را در هوا تكان داد و دور خودش چرخيد . يه خورده دلم سوخت . انگار بدجوري له اش كردم . دوستش مات و مبهوت بهم نگاه كرد . پرو پرو سرم را بالا گرفتم و راه افتادم . صدايش مرا سرجايم ميخكوب كرد . " چرا اين كار را كردي ؟" لحنش تند و عصبي بود . از لا به لاي چشمام نگاه دقيقي به موهاي لختش كه يك وري روي پيشاني اش ريخته بود انداختم . دوباره با صداي بلندتري گفت . " چرا ؟" لبخند مسخره اي تحويلش دادم و قاطع و محكم و بدون هيچ شرمي گفتم ." يادته چند وقت پيش نزديك بود با ماشينت منو زير بگيري ؟ " شانه هايم را بالا انداختم . " خوب ديگه هر چي عوض داره گله نداره ."

چشمهاي درشتش از خشم تيره تر شد . " تو دروغ ميگي . خودت هم خوب مي دوني كه فقط قصد شوخي داشتم ." اخم هايم را درهم كردم . " ولي من با تو شوخي نداشتم ." چند لحظه مكث كرد و با ناراحتي سرتاپايم را برانداز كرد . " به هر حال تو كه چيزيت نشد ولي تو پدر دستم را درآوردي . حالا هم بايد قصاص بشي . " دستمالي دور انگشتش پيچيد .

پوزخند زدم . " هوم ... چه جالب قصاص . حتما خيلي دوست داري دستم را لاي در بذاري نه ؟" 

" نه فكر بهتري دارم ." ابروي صافش را بالا برد . " شايد بد نباشه ازت ديه بگيرم ." رفتارش كاملا جدي بود . چند قدم جلو آمد . " هر چند بعيد مي دونم تو با من به توافق برسي . " يكدفعه اخمهايش باز شد و لبخند پر از شيطنتي زد . با حيرت نگاهش كردم ." منظورت چيه ؟" دوباره همان لبخند شيطون را تحويلم داد . " آخه ديه نقدي نمي خوام . " باز هم جلوتر آومد . صاف زل زد تو چشمام و بعد نگاهش آهسته آهسته بطرف لبم رفت و همان جا ميخكوب شد . " شايد بهتر باشد كه .... " لبم را گزيدم خيلي محكم و از صورت و گوشهايم حرارت بيرون زد . نفس عميقي كشيدم . صداي تالاپ و تلوپ قلبم اضطرابم را بيشتر كرد . سرم را پائين انداختم ولي باز در تيررس نگاه سمج و مشتاقش بودم . سرخي گونه هايم لحظه به لحظه بيشتر شد . " خوب چي شد ؟ سكوت علامت رضاست نه ؟" سرم را بالا آوردم . نگاهم به روي لبش لغزيد . از ذهنم گذشت . چه لب خوش فرمي . ولي خودم را جمع و جور كردم و با جسارت تمام گفتم ." مي دوني چيه ؟ مي ترسم جنبه اش را نداشته باشي و از خوشي زياد غش كني ." بلند و صدا دار خنديد . " ازت خوشم مي آد . از جواب دادن باز نمي موني .خيلي زرنگي. "

سرد و جدي جواب دادم :" ولي تو بي نهايت وقيح و بي ادب هستي . خوشحالم از اينكه انگشتت را له كردم ." سرم را با غرور برگرداندم . خودم كيف كردم . به مهتاب اينا اشاره كردم . " بريم ." تا وسط سالن هيچ حرف نزديم ولي مهتاب ديگه طاقت نياورد . " ساغر اين پسره از اونهاست ها حواست را جمع كن ." سرم را تكان دادم ." خودم مي دونم ." به آخرين پاگرد پله رسيديم . صداي قدمهاي تندي را پشت سرم شنيدم . " ببخشيد ." ايستادم . نفس نفس زد و به فريبا اينا گفت :" معذرت مي خوام فقط چند لحظه دوستتون را قرض مي گيرم ." يه پله بالا رفتم اخمهايم تو هم بود . " چرا دست از سرم برنمي داري ؟ نكنه دلت مي خواد اون يكي دستت را هم بذارم لاي در ؟" خنده ملايمي كرد . " دختر تو چقدر شيطوني ." لحنش مهربان بود . " ببين من و تو به يك اندازه مقصريم . به اندازه كافي هم با هم لج و لجبازي كرده ايم . الان هم حاضرم به سهم خودم ازت معذرت خواهي كنم . هر چند كه تو تا اونجا كه تونستي تلافي كردي . " سرش را خم كرد موهاي براق مشكي اش ريخت وي پيشاني اش سكوت كوتاهي كرد . " مي گم چطوره حالا كه قراره با هم همكلاسي باشيم پس دوست هم باشيم چطوره ؟" مات موندم . چقدر راحت و آسان در مورد دوستي حرف مي زنه . انگار داره ساندويچ بهم تعارف مي كنه . چپ چپ نگاهش كردم . " پيشنهاد جالبيه ولي من دلم مي خواد با تو دشمن باشم تا دوست . " موهايش را از روي پيشاني اش كنار زد . صورتش سبزه و خوش تركيب بود . " بهت نمي آد اينقدر كينه اي باشي . همه چيز را فراموش كن ساغر خانم سعادتي ." از تعجب چشمانم گرد شد . " تو اسم منو از كجا مي دوني ؟" چشمك زد . " مگه استاد امروز صبح حاضر غائب نكرد خوب ديگه .... " نگاهش با غرور درخشيد . 

اين ديگه چقدر تيزه . از اونهاست كه مو را از ماست مي كشه بيرون . از زيركي اش خوشم اومد و خنده ام گرفت . اونم خنديد و دستش را جلو آورد . " مسعود كاميار هستم ." 

ادامه دارد...................................................................................



roman تا ته دنيا(1)
roman تا ته دنيا(1)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۱۰:۳۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

نيكيتا


نيكيتا

دكتر پژمان دستانش را دور فنجان حلقه گرفت و گفت :
- يه جور آرام بخشه!
رستگار نيشخندي زد و گفت :
- آرام بخش ؟! واسه چي مصرف مي كني؟
دكتر پژمان دستش را روي گيجگاهش گذاشت و كمي فشار داد ، سرش دوباره درد گرفته بود ، رستگار دوباره پرسيد :
- واسه چي مصرف مي كني ؟!
دكتر پژمان با صدايي كه رو به خاموشي مي رفت گفت :
- واسه اينكه خلاص شم...
رستگار با كنجكاوي گفت :
- از چي خلاص شي ؟!
دكتر پژمان سرش را بالا گرفت و به نيكا كه پشت ميز جلويي نشسته و به او خيره شده بود نگريست ،
رستگار با بي حوصلگي گفت :
- جواب بده!
دكتر پژمان بي آنكه چيزي بگويد هنوز نگاهش به نيكا بود ، به لبخند اغواگر او كه هر لحظه سست ترش مي كرد...
رستگار كه متوجه نگاه خيره پژمان شده بود ، برگشت و با تعجب به پشت سرش نگريست ، تمام ميز ها خالي بود بنابراين با حيرت گفت :
- داري به چي نگاه مي كني ؟!!
دكتر پژمان با اندوه گفت :
- به نيكا...
رستگار نيشخندي زد و گفت :
- چي ؟!...نيكا كه خيلي وقته مرده!
دكتر پژمان با پريشاني گفت :
- نه...نه...اون نمرده...اونجاست...مي بينيش...؟ داره بهم مي خنده....!!!
رستگار نگاه ديگري به پشت سرش انداخت ، با لحن قاطع پژمان ديگر داشت شك مي كرد كه چشمانش درست مي بيند .
رستگار : ولي كسي اينجا نيس....!!!
دكتر پژمان : چطور نمي بينيش؟! نيكا پشت سرت نشسته...هنوزم خوشگله....نكنهمرد ديگه اي ديگه بهش نگاه كنه!!!
دكتر پژمان نگاهش را به اطراف چرخاند ؛ نگاهش روي مرد خيكي و شكم گنده اي كه با ولع در حال خوردن بستني بود و به آن سمت نگاه مي كرد ثابت ماند ، با عصبانيت بلند شد و به سمت مرد رفت ، ظرف بستني او را با يك دست به پايين انداخت و سرش داد زد :
- اينجوري نگاش نكن مرتيكه!!!!
مرد كه از رفتار او شوكه شده بود و نمي دانست به چه چيز متهم شده است با پريشاني گفت :
- چته آقا ؟! چيه؟ چرا همچين كردي؟
چند نفر از كاركنان كافي شاپ به سمتشان دويد تا مانع از درگيري احتمالي شوند ، رستگار هم بلند شد و به سمتشان آمد ،دسته اي اسكناس از جيبش بيرون آورد و مقدار خسارتي كه حدس مي زد را روي ميز گذاشت و درحاليكه عذرخواهي مي كرد ، بازوي دكتر پژمان را گرفت و به زور او را به سمت در خروجي برد .
صداي همهمه در كافي شاپ پيچيد :
- ديوونه بود ها....زده بود به سرش...
دكتر پژمان قبل از بيرون رفتن خطاب به آنهايي كه پچ پچ مي كردند گفت :
- من ديوونه نيستم....!!!! فهميديد ؟
رستگار او را به بيرون هل داد و با عصبانيت گفت :
- هيچ معلومه داري چكار مي كني ؟! زده به سرت ؟
دكتر پژمان مانند بچه ها بغض كرد و گفت :
- مرتيكه چاق خيكي داشت با چشماش نيكاي منو مي خورد!!!
رستگار آهي كشيد و به ميزهاي كافي شاپ اشاره كرد :

- نيكا اونجا نيس....!!!! نمي دونم چرا فكر مي كني اونجاس!...خيال برت داشته....

دكتر پژمان سرش را كج كرد و نگاهي دوباره به ميزها انداخت .
حق با رستگار بود ، نيكا آنجا نبود . دكتر پژمان دست لرزانش را روي پيشاني گذاشت و گفت :
- حالم بده....حالم خيلي بده.....منو مي رسوني؟
رستگار سري تكان داد و او را تا رسيدن به ماشينش همراهي كرد .
در طول راه هيچ كدام حرفي نزدند ولي رستگار حواسش به پژمان بود ، از چهره اش معلوم بود كه هنوز عصبي است ، درحاليكه نگاهش به جاده بود ياد دوران دانشجويي افتاد .
پژمان هميشه در درس ها نمره بهتري از او مي گرفت ، هميشه شانس مي آورد و اختراعات برتر متعلق به او بود ، حتي در مسابقه اي كه بين گروه رباتيك دانشگاه با ديگر دانشگاه ها برگزار شده بود ربات پژمان بود كه مقام اول را كسب كرده بود .
رستگار با اينكه پژمان را مانند برادرش دوست داشت هميشه به او حسادت مي كرد ، دلش مي خواست او سقوط كند و تمام افتخاراتش را از دست دهد...
لبخند محوي روي صورتش ايجاد شد ، به اين فكر مي كرد كه درباره قرص هايي كه پژمان مصرف مي كند به رئيس موسسه بگويد.
آقاي رحيمي حتما با اين مسئله به شدت برخورد مي كرد و بدون در نظر گرفتن پيشينه علمي پژمان او را اخراج مي كرد و اگر هم اينطور نمي شد حداقل تا بهبود اوضاعش ، به او مرخصي اجباري مي داد ؛
آن موقع رستگار مي توانست جايگاه خود را در موسسه بالا ببرد و حتي بهتر از پژمان به چشم آيد.
تا زماني كه به مقابل آپارتمان پژمان رسيدند ، در فكر رستگار همين چيزها گذشت .
دكتر رستگار ماشين را خاموش كرد و گفت :
- من تا بالا مي برمت!
دكتر پژمان كه حالش كمي بهتر شده بود گفت :
- نه...ممنونم....همين كه منو تا اينجا رسوندي ممنونم...ديگه خودم مي تونم برم!
رستگار با نگراني ظاهري گفت :
- مطمئني؟!
دكتر پژمان سري تكان داد و از ماشين پياده شد .
رستگار هم وقتي از رفتن او داخل آپارتمان مطمئن شد ،حركت كرد و رفت .
دكتر پژمان احساس مي كرد پاهايش سنگين شده است ، بايد از پله ها بالا مي رفت به سختي چند قدم را بالا رفت ، نگاهش به آسانسور افتاد با اينكه در هر قدم گويي ده كيلو را با پاهايش جابه جا مي كرد اما ترجيح داد از پله ها برود،
تقصير خودش بود. از آسانسور و جاهاي بسته مي ترسيد ، اين ترس از بچگي همراهش بود و دكتر هرگز نخواسته بود با اين ترس بيمارگونه رو به رو شود.
بالاخره به هر زحمتي كه بود به مقابل در منزل رسيد ، كليد را در قفل در چرخاند و وارد شد .
فضاي خانه در تاريكي وهم آوري فرو رفته بود ، به سمت كليد چراغ رفت و آن را روشن كرد .
بوي نم خاصي به مشامش رسيد ، به آشپزخانه رفت و زير كتري را روشن كرد ، همانجا پشت ميز غذا خوري نشست و به رفتار امروزش فكر كرد ، به اينكه مانند ديوانگان به آن مرد پريده بود .
هنوز هم نمي توانست باور كند كه دارد ديوانه مي شود ...
اشك هايش يكي يكي از ديدگان خسته اش سرازير شدند ، ياد گريه هايي كه بارها به چشمان نيكا هديه كرده بود افتاد...
چقدر ظالم بود...چقدر خودخواه بود...حالا مزه اشك و درد را مي فهميد...شور و تلخ بود...مانند دريا.
نگاهش به نقطه نامعلومي خيره مانده بود ، گويي به گذشته ها فكر مي كرد ، به اشتباهاتي كه در زندگي مشتركش با نيكا مرتكب شده بود ، پشيمان بود...ولي حالا ديگر چه سودي داشت ؟
صداي قل قل آب جوش كتري فضاي آشپزخانه را پر كرد و چند لحظه بعد صداي سوت كشيدن كتري دوباره همان تشويش و ترس را در وجود دكتر پژمان زنده كرد....گويي كه نيكا جيغ مي كشيد!
با پريشاني بلند شد و كتري را روي شعله خاموش گذاشت ، دستانش مي لرزيد بايد طوري خودش را سرگرم مي كرد تا از فكر نيكا دور بماند ...
تلويزيون تماشا كرد ، موزيك گوش داد ، شطرنج بازي كرد...
ولي در همه حال هنوز به نيكا فكر مي كرد ، اعصابش بهم ريخته بود بايد كارهاي نيمه تمامش را به سرانجام مي رساند .
بعد از خوردن يك چاي داغ بلند شد و به اتاق كارش رفت .
اسكت فلزي ربات 1074 گوشه اتاق در تاريكي فرو رفته بود ، تلفنش را برداشت و شماره يكي از دوستانش را گرفت ، خوشبختانه جواب داد ، بعد از كمي خوش و بش ، درباره قالب صورتي كه از دوست طراح و قالبسازش خواسته بود درست كند پرسيد ، جالب بود كه مي گفت كارش تا فردا آماده است و اين بدان معني بود كه صورت ربات 1074 تا چند روز ديگر آماده نصب مي شد و پوستي سيليكوني روي آن فلز هاي بدرنگ را مي گرفت .
دكتر پژمان وقتي زمان تحويل گرفتن صورت قالبسازي شده از چهره نيكا را تعيين كرد ، به سمت ربات 1074 رفت و بدنه فلزي آن را لمس مي كرد .
امشب بايد روي اين بدنه يك پوست نرم و زيبا مي كشيد ، يك پوست با صدها حسگر....
بايد به ربات 1074 احساس مي آموخت....
دكتر پژمان درحاليكه پشت لپ تابش نشسته بود و مشغول تكميل برنامه نويسي هاي ربات 1074 بود گاهي هم در بين كار نگاهي به ربات مي انداخت ،
كل ديشب را وقت گذرانده بود تا پوست آن را روي بدنه نصب كند ، چشمانش از شدت بي خوابي درد مي كرد و قرمز شده بود و آنقدر آنطور به صفحه لب تاب چشم دوخته بود ، در پشت سرش احساس سنگيني مي كرد ، بالاخره دست از كار كشيد و كمي به خود استراحت داد ،
به صندلي اش تكيه داد و نگاهش را به سقف دوخت ، نور چراغي كه از سقف آويزان بود چشمانش را زد ، احساس كرد صداي نفس هاي كسي را از پشت سرش مي شنود ، با عجله از صندلي بلند شد و نگاهي به ساعت مچي اش انداخت ،
بايد قرص هايش را مي خورد ، خواست از اتاق بيرون برود كه نيكا را مقابل در اتاق ديد ، قلبش با ديدن او تند تر تپيد ، خيلي دل فريب به نظر مي رسيد ، خواست به سمت معشوقه زيبايش برود كه صداي رستگار دوباره در گوشش پيچيد :
نيكا اونجا نيس....!!!! نمي دونم چرا فكر مي كني اونجاس!...خيال برت داشته....
نيكا با مستي خنديد و حريري كه روي سينه هاي خوش فرم و سفيدش را پوشانده بود كنار زد ، چقدر خواستني شده بود ...
دكتر پژمان با اندوه به شبح زيبايي كه براي تصرف دوباره اش آمده بود ، نگاه كرد ، دلش مي خواست در دام كابوس هايش گرفتار شود ، از اينكه دوباره در آغوش مهربان و خوشبوي نيكا جاي بگيرد ، واهمه نداشت حتي اگر با آن آغوش....
به آغوش مرگ پناه برده باشد...
با نجواي بيدار شده هوي و هوسش به سمت نيكا قدم بر داشت ، موهاي مشكي و پر پيچ تاب او را در دست گرفت و نوازش كرد ، نرم بود مانند ابريشم.
نيكا با شيطنت بهش خيره شده بود ، گويي مي دانست كه دكتر پژمان را به مانند هميشه وادار به تسليم كرده است ،
نيكا دستش را دور گردن دكتر انداخت و سرش را جلو آورد تا با لب هاي آتشينش ، در وجود دكتر اشتياقي دوباره ايجاد كند ، ولي همان كه خواست لب بر لب دكتر بگذارد او عقب رفت و با پريشاني نگاهش كرد .
نيكا جلو تر آمد ، دكتر ، عجيب سعي مي كرد كه خودش را كنترل كند ولي مگر مي شد آن همه زيبايي را ديد و تحريك نشد ؟
دوباره در دام نگاه سياه و هوس انگيز نيكا افتاد و با شوق او در آغوش كشيد ، نيكا دستش را جلو آورد و دكمه هاي بالايي پيراهن دكتر را باز كرد ، دكتر بدون هيچ حركتي فقط او در آغوش مي فشرد .
نيكا به لب هايش چشم دوخته بود، بايد از وسوسه لب هاي نيكا مي گذشت و همين طور هم شد ، او را پس زد و عقب رفت .
نيكا با تعجب به او مي نگريست ، دكتر پژمان با نگاه اشك آلودش به زني كه عاشقش بود نگريست ، چطور توانسته بود او را پس بزند ؟
ديگر بيش از اين طاقت نداشت در اتاق بماند ، دستش را روي دستگيره در گذاشت و آن را چرخاند ، صداي حزن انگيز نيكا را از پشت سر شنيد :
- فراموشم كردي ؟!
دكتر نگاهي به اشك هاي درخشاني كه صورت بلوري نيكا را احاطه كرده بود انداخت و در حاليكه چشمانش را مي بست گفت :
- تو واقعي نيستي....من مي دونم....دست از سرم بردار...برو...خيلي دوست دارم ولي....برو.
چشمانش را به آرامي باز كرد ، تصوير نيكا در حال محو شدن بود؛ بدون معطلي از اتاق بيرون رفت.
سردرد عجيبي داشت وقتي قرص هايش را خورد كمي آرام گرفت تقريبا سي ساعت گذشته را به كار مشغول بود ، حتي به موسسه هم نرفته بود ، در اين فكر بود كه حاضر شود و با آوردن بهانه اي تاخير خود را موجه نشان دهد ولي به شدت خوابش گرفته بود ، با اين وعده به خود كه تا يك ربع ديگر بلند مي شوم ، خودش را روي كاناپه انداخت و چشمانش را بست ، خواب خيلي زود به سراغش آمد.
با شنيدن صداي مكرر زنگ خانه ، كه مانند ناقوسي در گوشش مي پيچيد ، چشمانش را از هم گشود و با گنگي به ساعت ديواري نگريست ، چند ساعتي خوابيده بود ...
روي كاناپه نشست و با خستگي خميازه كشيد ، صداي زنگ خانه دوباره بلند شد ، با كلافگي بلند شد و به سمت در رفت ؛ هنوز هم زنگ مي زدند . با عصبانيت خاصي در را باز كرد تا به كسي كه پشت درب بود بد و بيراه بگويد ولي با ديدن مارال كه با نگراني به او چشم دوخته بود از اينكار منصرف شد ، اصلا فكرش را نمي كرد كه مارال پشت درب باشد.
مارال با عصبانيت به موهاي ژوليده و سر و وضع شلخته دكتر نگاه كرد و دست به سينه ايستاد سپس گفت :
- هيچ معلوم هست كجايي ؟! چرا نيومدي موسسه؟
دكتر پژمان با تعجب گفت : تو اينجا چكار مي كني ؟!!!
مارال با حرص گفت : نگرانت شدم....!!! ولي مث اينكه زيادي نگران شدم...اينقدر ها هم حالت بد نيست!!!!
دكتر پژمان با كنجكاوي گفت :
- به خاطر اينكه نيومدم موسسه نگران شدي ؟!
مارال نفسش را با ناراحتي بيرون داد و گفت :
- نه...بخاطر...خب...يه چيزايي شنيدم!
دكتر پژمان گفت :

- چي ؟!! چي شنيدي ؟

مارال سرش را كج كرد و نگاهي به داخل خانه انداخت سپس گفت :
- تعارفم نمي كني بيام تو ؟
دكتر پژمان لبخند محوي زد و با دستپاچگي گفت :
- آخ...ببخش...بيا تو...خونه خودته!
مارال با چشم غره اي به او وارد خانه شد ، نگاه تاسف باري به وسايل در هم خانه انداخت و گفت :
- هميشه اينقدر شلخته و بي سليقه اي ؟
دكتر پژمان در را پشت سر او بست و به دنبالش آمد ، عينك بدون فريم خود را از روي اپن برداشت و به چشم زد ، مارال لباس هاي نشسته دكتر را از روي كاناپه برداشت و گوشه اي گذاشت سپس روي كاناپه نشست و به چهره پريشان دكتر نگريست.
مارال : از كي تا حالا عينكي شدي ؟
دكتر پژمان : يه ماهي ميشه...
مارال : پس چرا تا بحال نديده بودم ؟!
دكتر پژمان : زياد به چشم نمي زنم.
مارال : چرا ؟!
دكتر پژمان : چايي مي خوري برات بريزم؟
مارال پوفي كشيد و نگاهش را به سمت پرده هاي افتاده و چرك شده پنجره انداخت . دكتر پژمان رو به رويش نشست و با خنده اي تصنعي گفت :
- نگفتي...چايي بريزم؟
مارال با اعتراض نگاهش كرد و چيزي نگفت .
دكتر سرش را پايين انداخت و گفت :
- چي شده ؟!...چي شنيدي؟
مارال با ناراحتي گفت :
- ببينم...تو قرص آرام بخش مصرف مي كني؟
دكتر پيمان من من كنان گفت :
- چي؟...نه...من...من...راستش...
مارال حرف او را ناتمام گذاشت و با عصبانيت گفت :
- مشكلت چيه؟!...چرا اينقدر غيبت هات زياد شده؟...اين چه وضعه خونه و زندگيه؟...يه نگاه به پرده ها كردي...؟ حال آدم بهم مي خوره...
دكتر با كلافگي روي كاناپه جا به جا شد ولي چيزي نگفت .
مارال با جديت گفت :
- دكتر رستگار به آقاي رحيمي گفته كه تو مشكل روحي داري...گفته كه ميري پيش روانپزشك!...آره؟
دكتر پيمان آهي كشيد و گفت :
- چرا اينا رو گفته ؟
مارال ديگر داشت گريه اش مي گرفت ، با بغض آشكاري گفت :
- پس واقعيت داره...
دكتر پژمان با درماندگي گفت :
- من...من...فقط يه كم بي خواب شده بودم...فقط همين...چيزيم نيست...حالم خيلي خوبه!
مارال با نگراني گفت :
- اينا رو بايد به آقاي رحيمي بگي... ميخواد تو رو ببينه!...ازم خواست بهت بگم.
دكتر پژمان از ناراحتي نعره اي زد و از جا بلند شد ، كمي در سالن قدم زد و فكر كرد ، تمام اين مدت مارال نگاهش را به سراميك هاي كف سالن دوخته بود.
دكتر پژمان داشت با خودش حرف مي زد :
- اصلا رامين چرا به آقاي رحيمي گفته؟ قرار بود پيش خودمون بونه...آقاي رحيمي ديگه نمي ذاره توي موسسه فعاليت كنم...
مارال بلند شد و بسويش رفت .
مارال : آقاي رحيمي بهم گفت اگه مشكلت جديه حتما بايد خودت رو درمان كني...
دكتر پژمان : اجازه فعاليت رو ازم گرفت ؟
مارال : آره...خودت كه با قوانين موسسه آشنا هستي!!!...قانون چهار ، نداشتن بيماري جسمي و روحي....
دكتر پژمان آهي كشيد و با ناراحتي روي يكي از كاناپه ها ولو شد. مارال با پريشاني به او نگريست ، به نظر خيلي پكر شده بود ، خواست به آشپزخانه برود و يك ليوان آب خنك براي دكتر بياورد كه نگاهش به در نيمه باز اتاقي كه آنطرف تر بود افتاد ، تابحال در اين اتاق را باز نديده بود ، مواقعي كه در خانه همراه دكتر بود ، در اين اتاق قفل بود و حالا...
كنجكاو شد كه به داخل اتاق سرك بكشد ، نگاهي به دكتر انداخت ، در فكر فرو رفته بود پس بهترين فرصت براي اين كار بود . مارال به آهستگي خودش را از ميدان ديد دكتر ، دور كرد ، حالا دقيقا جلوي در اتاق ايستاده بود ، با دستش فشاري بر در وارد كرد ، صداي جير جير خفيفي از در چوبي بلند شد ، سرش را جلو برد و درون اتاق تاريك را نگريست ،
يك ميز و صندلي وسط اتاق بود ، به زحمت توانست قفسه هاي كناري را ببيند ، خواست جلوتر برود ولي از تاريكي وهم آوري كه اتاق را احاطه كرده بود وحشت داشت بنابراين دنبال كليد برق گشت ، بايد چراغ را روشن مي كرد تا درون اتاق را به خوبي مي ديد ،

دستش را روي ديوار نم كشيده و سرد گذاشت و به جلو كشيد ، خيلي زود توانست بدنه كليد برق را حس كند ، آرام دستش را روي آن فشرد .

- تو اينجا چكار مي كني؟!!!
صداي خشمگين دكتر را از پشت سر شنيد ، دستش را از روي كليد برق برداشت و در تاريكي به دكتر پژمان نگريست .
مارال : من...من ديدم در اتاق بازه...
دكتر پژمان : واسه چي اومدي اينجا ؟...مگه نگفتم دلم نمي خواد هيشكي بياد اينجا!!!
مارال : من نامزدتم...حق دارم بدونم اينجا چي داري!!!
دكتر پژمان : هيچي نيست...يه مشت آهن قراضه س!!!!
مارال : حالا چرا داد مي كشي ؟!!
دكتر پژمان : زود باش برو بيرون!!!
مارال با دلخوري از اتاق بيرون رفت و گفت :
- مگه چي توي اين اتاق داري ؟....داري چي رو مخفي مي كني؟!!!
دكتر پژمان در اتاق را قفل كرد و در جواب مارال گفت :
- واسه چي مي خواي بدوني؟!!!
مارال با ناراحتي گفت :
- من نامزدتم مسعود...چرا با من مثل غريبه ها رفتار مي كني؟
دكتر پژمان به سوي در خانه رفت و آن را باز كرد سپس گفت :
- بهتره الان بري...
مارال با ناباوري گفت :
- داري بيرونم مي كني؟!!
دكتر پژمان سري تكان داد و با جديت گفت :
- مي توني هر جوري كه دلت ميخواد فكر كني...!
مارال با عصبانيت به سمت دكتر آمد و گفت :
- منو بگو كه چقدر نگرانت بودم...تو اصلا منو آدم حساب نمي كني....!!!
و بدون اينكه فرصت حرف زدن به دكتر بدهد ، از خانه خارج شد ، دكتر پژمان با عصبانيت مشتي به ديوار كوبيد ، از اينكه روزي همه چيز را درباره نيكا به مارال بگويد وحشت داشت...
***
دكتر پژمان با ناراحتي از اتاق رئيس موسسه ، آقاي رحيمي بيرون آمد ، در دستش كاغذي بود كه عنوان درخواست مرخصي روي آن مشهود بود ؛ حقيقت آن بود كه آقاي رحيمي با جديت بهش گفته بود تا برطرف شدن مشكل اش حق آمدن به موسسه ندارد و براي اينكه دكتر اعتبار خود را از دست ندهد او طوري ظاهرسازي كرده بود كه هر كس برگه مرخصي را مي ديد به اين فكر مي افتاد كه خود دكتر تقاضاي مرخصي يك ماهه داشته است.
دكتر پژمان قبل از اينكه براي تحويل كليد هايش برود ، سري به اتاق دكتر رستگار زد ، پشت ميزش نشسته بود و سخت مشغول بررسي ربات حشره بود.دكتر پژمان با عصبانيت وارد اتاق شد و برگه مرخصي اش را روي ميز او انداخت .
رستگار با ديدن برگه دست از كار كشيد ، نيم نگاهي به چهره برافروخته دكتر انداخت سپس كاغذ را برداشت و خواند .
دكتر رستگار : اين چيه؟!!
دكتر پژمان : نگو كه نمي دوني...
دكتر رستگار : ببخشيد مسعود جان....من چي رو بايد بدونم ؟!
دكتر پژمان : چرا درباره اون قرص ها به رحيمي گفتي ؟ هان ؟
رستگار كه متوجه خشم دكتر پژمان شده بود با شرمندگي از جاي بلند شد و به سمت او رفت سپس درحاليكه سعي مي كرد شانه هاي او را مالش دهد گفت :
- من به عنوان نزديك ترين دوستت وظيفه م مي دونستم كه اين مشكل رو به رحيمي بگم...مي خواستم كمكت كنم!
دكتر پژمان دستان رستگار را كنار زد و با عصبانيت گفت :
- تو با اينكار فقط مشكلات منو بيشتر كردي!!!
رستگار درحاليكه سعي مي كرد خودش را ناراحت جلوه دهد عذرخواهي كرد و گفت :
- واقعا قصدم اين نبود كه تو رو ناراحت كنم!!!
دكتر پژمان با درماندگي به چهره پشيمان رستگار چشم دوخت ، نمي دانست بايد چه بگويد فقط مي دانست كه بهتر است در آن زمان كه آتش فشان خشمش در حال انفجار است از اتاق بيرون برود ، براي همين بي آنكه چيزي بگويد كاغذش را از روي ميز برداشت و از اتاق بيرون رفت .
در راهرو بود كه مارال را ديد ، با بي حوصلگي نگاهي به او اندخت كه از كنارش رد شد ولي چيزي نگفت حتي يك سلام خشك و خالي هم نداد ، مارال هم حرفي نزد و بي تفاوت از كنارش گذشت ،
دكتر به حدي پريشان حال بود كه ديگر حوصله منت كشي از مارال را هم نداشت فقط ترجيح داد كه زودتر ايش را از موسسه بيرون بگذارد .
بعد از گذشتن از سكوي اهراز هويت ، تمام مداركي كه در موسسه به نامش شده بود و همچنين كليد ها و چند كارت هوشمند را به نگهبان تحويل داد و با خيالي آسوده به زندگي جديدي بدون در نظر گرفتن موسسه هوش برتر قدم گذاشت .
تصميم گرفت به سينما برود و يكي از فيلمهايي كه چند وقت پيش در انتظار اكرانش بود را در سالن سينما ببيند .
بعد از آنجا به يك فست فود رفت و يك ساندويچ ژامبون با نوشابه سياه گازدار سفارش داد ، خيلي وقت بود كه آنطور آسوده و راحت در يك مكان عمومي ننشسته و غذا نخورده بود .
وقتي ساندويچ اش را خورد ، بلند شد و كمي در پارك نزديك آنجا قدم زد ، روي نيمكتي نشست و چشم به كودكاني كه با شادي مشغول بازي بودند چشم دوخت ، چقدر دوست داشت كه الان فرزند داشت و دستان كوچكش را مي گرفت و با خود به پارك مي آورد...
با حسرت آهي كشيد ، به گذشته فكر كرد ، تمام عمرش را به تحصيل گذرانده بود و يكبار هم كه عاشق شده بود آن نازنين گوهر را از دست داده بود...

سخت بود كه در سن سي و چهار سالگي هنوز مزه خوشبختي را حس نكرده بود ، گاهي افسوس مي خورد كه چرا درس خواندن را هدف اول خود در زندگي انتخاب كرده است ولي درس خواندن هميشه او را به وجد مي آورد ، و براي او حكم وسيله نجاتي را داشت كه از روزمرگي ها و بطالت ها بيرونش مي كشيد...

سال سوم دانشجويي بود كه با نيكا آشنا شد ، نيكا دانشجوي رشته الكترونيك بود و بيشتر اوقات با هم كلاس داشتند ، وقتي عاشق نيكا شد بيست و شش سال داشت ...
با برخورد جسم نرمي به پاهايش از فكر بيرون آمد ، خم شد و در تاريكي توپ چهل تيكه اي را كنار پاهايش ديد ، آن را برداشت و سطح فرسوده ش را نگريست ،صداي شيرين پسربچه اي به گوشش رسيد :
- آقا توپم رو ميدي؟
دكتر سرش را بالا آورد و به چشمان معصوم پسر نگريست ، لبخندي زد و توپ را به او برگرداند ، پسربچه با خوشحالي به سمت دوستانش رفت كه كمي آنطرف تر ايستاده بودند و با نگراني نگاه مي كردند .
دكتر پژمان از جاي بلند شد و درحاليكه دستانش را از سرما به دهانش نزديك كرده بود به راه افتاد. ماشينش را مقابل موسسه گذاشته بود و اينك بايد با تاكسي به خانه برمي گشت.
فردا جلسه اي با روانپزشك داشت و بعد از آن قرار بود قالب صورت ربات 1074 را از دوستش تحويل بگيرد ، بايد زودتر خود را به خانه مي رساند ، شب شده بود ولي هنوز در خيابان ها پرسه مي زد .
***
- خب...دقيق تر بگو....چي مي بيني؟
دكتر پژمان خودش را روي مبل پهن كرد و درحاليكه دستش را روي شقيقه گذاشته بود و مي ماليد گفت :
- يه سري چيزا كه واقعي نيست...
روانپزشك او ، آقاي ناهيدي لبخندي بر چهره نشاند و همانطور كه پشت ميز چوبي و بزرگش نشسته بود چيزي بر كاغذ رو به رويش نوشت سپس گفت :
- پس بالاخره به اين نتيجه رسيدي كه واقعي نيست!
دكتر پژمان آهي كشيد و گفت :
- هر جا كه ميرم نيكا رو مي بينم....درست مثل يه سايه تعقيبم مي كنه!
آقاي ناهيدي خودكارش را در دست چرخاند و گفت :
- نيكا....گفتي زنت بود، درسته؟
دكتر پژمان سري تكان داد و گفت :
- آره...
آقاي ناهيدي با كنجكاوي گفت :
- بهش حسودي هم مي كردي؟
دكتر پژمان با پريشاني گفت :
- حسودي ؟!....نه...نه....
آقاي ناهيدي با اطمينان گفت :
- قبلا گفته بودي كه صورت زيبايي داشته....طوريكه تحمل نداشتي ببيني مرد ديگه اي داره به اون نگاه مي كنه!
دكتر پژمان با اندوه گفت :
- اوهوم...خيلي قشنگ بود!
آقاي ناهيدي نفس عميقي كشيد و گفت :
- به نظرم تو دچار يه شك خاص...يه جور بدبيني بودي...
دكتر پژمان سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت ، آقاي ناهيدي مي توانست به وضوح اخمي كه روي پيشاني اش يك خط عميق به جاي گذاشته بود را ببيند .
آقاي ناهيدي با ملايمت گفت :
- آقاي پژمان ، بهتره با من صادق باشيد....اينكه شما هر شب كابوس زن فوت شده تون رو مي بينيد طبيعي نيست....ببينم ، آيا كاري درباره نيكا انجام داديد كه حالا ازش پشيمون باشيد ؟
دكتر پژمان سرش را بالا آورد و با درماندگي به چهره منتظر آقاي ناهيدي نگريست ، چانه اش بي اختيار شروع به لرزيدن كرد ، اصلا حال خوشي نداشت ، آقاي ناهيدي خيلي زود متوجه حال او شد و با زيركي گفت :
- همه ما كارهايي رو مي كنيم كه بعدا بابتش شرمنده مي شيم و باعث رنج و عذابمون ميشه... مهم اينه كه رنجي كه درونمون هست رو بريزيم بيرون....گاهي نياز داريم با يه دوست درد دل كنيم ....منو دوست و محرم خودتون بدونيد آقاي پژمان!
دكتر پژمان با بغض گفت :
- آره....حسوديم مي شد....خيلي....وقتي تنهايي مي رفت بيرون ....دلم نمي خواست مرد ديگه اي ببينتش!!!
آقاي ناهيدي گفت :
- قبول داريد كه يك كم خودخواه بوديد ؟
دكتر پژمان از جايش بلند شد و گفت :
- مي تونم برم ؟
آقاي ناهيدي خواست مخالفت كند كه اشك هاي دكتر پژمان روي صورتش سرازير شدند و بي آنكه منتظر اجازه او بماند از اتاق بيرون رفت.
خانم منشي با ديدن حالت گريان و صورت برافروخته اش با نگراني گفت :
- حالتون خوبه؟! مي خوايد براتون يه ليوان آب بيارم؟
دكتر بدون آنكه چيزي بگويد سرش را به نشانه (نه) تكان داد و از كيلينك بيرون رفت.
حال خوشي نداشت و مدام چهره نيكا هنگامي كه در ماشين واژگون شده ، براي بيرون آمدن تقلا مي كرد جلوي چشمانش نقش مي بست ، از همان روز بارها به خود لعنت فرستاده بود كه اي كاش با نيكا جر و بحث نمي كرد تا او آنطور عصبي و ناراحت از خانه بيرون بزند و آن حادثه شوم برايش اتفاق بيفتد...
گاهي انسان آرزو مي كند كاش مي توانست زمان را به عقب برگرداند ، دكتر پژمان هم همين آرزو را مي كرد ولي مي دانست كه هرگز آرزويش برآورده نمي شود..
شايد....
شايد با ساخت ربات 1074 مي توانست نيكا را براي خودش زنده كند ، هرچند كه قرار بود بانوي محبوبش به صورت مصنوعي به دنيا بيايد ، رشد كند و بميرد.
بميرد ؟

نه....برايش مرگي وجود نداشت....

دكتر همچنان كه از كيلينك دور مي شد ، لبخندي بر چهره نشاند و بخاطر اين برگ برنده كه در مقابل سرنوشت داشت ابراز خوشحالي كرد...
سرنوشت نيكا را از او گرفت ولي وقتي كه نيكيتا ساخته مي شد ديگر چيزي نمي توانست آن را از دكتر بگيرد . سوار ماشينش كه كنار يك خيابان نسبتا شلوغ پارك بود ، شد و به سمت محل قرارش به راه افتاد ، تقريبا يك ساعت بعد پيش دوست طراحش بود ، صورت ساخته شده 1074 را از او گرفت و مبلغ زيادي براي آن به دوستش داد ، بعد سريعا به سمت خانه براه افتاد تا آخرين كارهاي مربوط به تنظيم 1074 را انجام دهد .
***
دكتر پژمان صورت ربات 1074 را نصب كرد ، سپس از قسمت پشتي ربات كه مجهز به يك دكمه مكانيكي روشن و خاموش بود ، تنظيمات ربات را به جريان انداخت .
وضعيت ربات 1074 در برنامه مخصوص آن روي صفحه كامپيوتري كه به آن وصل بود ، به نمايش در آمد ، دكتر با هيجان به صفحه مانيتور نگريست ،
صدها هزار حسگر آن فعال شدند و سيستم آوايي و تشخيص گفتار آن به كار افتاد ، از پشت ميز بيرون آمد و نزديك ربات ايستاد در چشمان سياه و شيشه اي او خيره شد و گفت :
- سلام...سلام نيكيتا...اين اسم توهه...نيكيتا.
دكتر با اشتياق به لب هاي نيكيتا چشم دوخت؛ اميدوار بود كه لب هاي آن از هم باز شوند و حرف بزند ولي نيكيتا هيچ عكس العملي نشان نداد ،
دكتر با تعجب به اطلاعات مانيتور نگريست ، همه چيز به ظاهر درست كار مي كرد ، دوباره به نيكيتا نگريست و اينبار بلند تر گفت :
- اسم تو نيكيتا ست....هي....صداي منو مي شنوي؟ منو مي بيني ؟
دوباره مانند قبل نيكيتا هيچ عكس العملي نشان نداد ، دكتر پيمان پوفي كشيد و از روي ميز ، سوزن تيز و كلفتي برداشت ، با اينكه دلش نمي خواست ربات 1074 را مورد اين آزمايش قرار دهد ولي مجبور بود .
نوك سوزن را به داخل پوست سيليكوني بازوي ربات فرو كرد ، انتظار داشت كه ربات درد را حس كند و عكس العمل تندي نشان دهد ولي باز هم هيچ اتفاقي نيفتاد.
با نااميدي به نيكيتا نگريست ، كجاي كارش را اشتباه كرده بود ؟
به پشت ربات رفت و دكمه فعاليت اتوماتيك را انتخاب كرد سپس ضربه ديگري با سوزن وارد كرد، منتظر شد تا عكس العملي اتفاق بيفتد ولي تغييري در نيكيتا پيش نيامد ، خواست آزمايشش را با يك شي ديگر مانند سر داغ يك چوب كبريت ، تكرار كند كه صداي مارال از سالن به گوشش رسيد.
با دستپاچگي سيم هاي متصل به كامپيوتر را كشيد و صفحه آن را خاموش كرد ، صداي مارال خيلي نزديك شده بود و تقريبا از پشت در اتاق مي آمد.
- مسعود ؟....سلام....خونه اي ؟
دكتر پژمان با عجله از اتاق بيرون آمد ، مارال پشت درب ايستاده بود و با تعجب به او مي نگريست.
دكتر پژمان : تو اينجا چكار مي كني ؟!! چه جوري اومدي داخل ؟
مارال : مثل اينكه من خيلي وقته كليد اينجا رو دارم....ها.
دكتر پژمان : پس يادم باشه كليد خونه رو عوض كنم!!!!
مارال درحاليكه از اين حرف دكتر بسيار دلگير شده بود اما به رويش خودش نياورد ، به اتاق كار اشاره كرد و گفت :
- اونجا داشتي چكار مي كردي ؟
دكتر پژمان با حيرت گفت :
- چرا اومدي اينجا ؟...فكر مي كردم باهام قهري!!!
مارال لبخند تلخي زد و گفت :
- قهر ؟ قهر كردن كار بچه هاس....وقتي ....وقتي شنيدم از موسسه اخراج شدي خيلي ناراحت شدم!
دكتر پژمان با كنجكاوي گفت :
- از كي شنيدي ؟!
مارال گفت : از آقاي رحيمي....
دكتر پژمان سري تكان داد و از مارال خواست در پذيرايي بنشيند تا برايش چاي بياورد كه مارال گفت :
- اومدم باهم بريم بيرون شام بخوريم....باشه ؟
دكتر پژمان كه از شكست خود در پروژه نيكيتا ، بسيار ناراحت و كلافه بود ، سردرد را بهانه كرد و خواست تا در وقت مناسب تري با هم بيرون بروند كه بالاخره در برابر اصرار هاي پي در پي مارال نتوانست بيشتر مقاومت كند و همراه او از خانه بيرون رفت.
شايد اگر مارال به ديدن دكتر نمي آمد ، دكتر پژمان مي توانست اشك هايي كه از چشمان شيشه اي نيكيتا تراوش كرده بود را ببيند...ولي دكتر خانه را ترك كرده بود.
اينك نيكيتا ، روشن بود و روي تنظيم اتوماتيك كار مي كرد ...
بدين معني كه قابليت حركت و يادگيري مختارانه داشت .
شايد براي نيكيتا كه تازه به روي دنيا چشم گشوده بود بررسي خانه دكتر جالب مي نمود، نيكيتا تكاني خورد و قدم برداشت...

شب كه دكتر به خانه بازمي گشت حتما شوك عظيمي در انتظارش بود!

فصل سوم :

وقتي از رستوران برگشتم حس خوبي داشتم ، يك جور رضايت...
حرف زدن و شام خوردن همراه موجود نازنيني چون مارال اين فرصت را بمن داد تا از زير فشار هاي عصبي كه با اخراج از موسسه دچارش شده بودم ، رهايي پيدا كنم . مارال معتقد بود هر چند كه دور بودن من از موسسه باعث تعديل انگيزه كاري ام مي شود و به من ضرر مي رساند ولي بهتر است بدانم كه همانقدر هم براي موسسه زيان آور است.
مارال پيشنهاد داد كه طي مدتي كه در مرخصي اجباري به سر مي برم كارهاي عقب افتاده ام را به پيش ببرم ، اگر او مي دانست كه من در حال ساخت چه نوع رباتي هستم حتما شگفت زده مي شد. كارهاي بسياري داشتم ، از جمله بررسي علت ناكارايي 1074...
اين روزهاي اخير از تمام وقت و توانايي ام استفاده كرده بودم كه 1074 را به مرحله اجرا برسانم ولي عجيب بود كه چرا حس لامسه او كار نمي كرد...
با انديشه مراحلي كه درباره بهينه سازي 1074 داشتم ، از پله هاي آپارتمان بالا رفتم ، همسايه كناري كه زن پير و مسني بود به نظر خواب مي آمد ، از پايين كه مي آمدم چراغ خانه اش خاموش بود.
سعي كردم بي سر و صدا كليدم را در قفل بيندازم و وارد خانه شوم ، مي دانستم كه به سر و صدا حساس است و كوچكترين صدايي امكان دارد خواب سبكش را برهم بزند.
به آرامي وارد خانه شدم و در را پشت سرم بستم ، نگاهم به روشنايي كه از طرف پذيرايي مي آمد ، افتاد . مطمئن بودم كه قبل از اينكه بيرون بروم تمام چراغ هاي خانه خاموش بود. ناگهان دلشوره اي عجيب من را در برگرفت ، با اين حدس كه شايد دزدي در آن خانه است جلوتر رفتم ، ترديد در ذهنم خانه كرده بود . بوي مطبوعي از سمت آشپزخانه مي آمد ، بوي مرغ سرخ كرده...
نگاهي به ساعت مچي ام انداختم ، هنوز تا خوردن قرص هايم دو ساعتي وقت داشتم ، دوباره دچار توهم شده بودم؟
قدم هايم سست شد ، تمايل نداشتم جلو بروم و دوباره درگير تصورات ذهني ام بشوم.
صداي شكسته شدن ظرفي از طرف آشپزخانه آمد ، مصصم شدم كه به آنجا بروم ، بايد از قضيه سردرمي آوردم.
با قدم هايي شمرده به سمت آشپزخانه رفتم ، گويي كسي در حال صحبت كردن بود . سرم را به آرامي به داخل بردم ، ربات 1074 اينجا چكار مي كرد؟!
جلوتر رفتم ، درحاليكه هنوز متحير بودم نگاهم به شيشه خرده هاي كف آشپزخانه افتاد .
- شما...شما كي هستيد؟
سرم را بالا گرفتم و به لب هاي ربات 1074 كه تكان مي خورد نگريستم ، 1074 جلو آمد و ليوان هايي كه در دستش بود را روي ميز غذاخوري گذاشت ، با ديدن غذاهاي رنگيني كه روي ميز بود تعجبم بيشتر شد و ناباوري بر من مستولي شد طوريكه لبخند احمقانه اي روي صورتم نشست ، با صداي آرامي كه خود نيز به زحمت مي شنيدم گفتم :
- تو؟...آخه چه جوري؟!
1074 با يك نيشخند ترسناك كه به علت سفت بودن اهرم هاي دهاني اش ايجاد شده بود ، بمن نگريست ، نگاهي به غذاها و نگاهي به او كردم . سرم از شدت هيجان داغ شده بود و زبانم درست كار نمي كرد طوريكه به سختي مي توانستم كلمه اي ادا كنم در عوض من ، 1074 بسيار حراف مي نمود.
دوباره با همان لحن شمرده گفت :
- شما...شما كي هستيد؟ نيكيتا توانايي شناسايي شما را ندارد. بخش اطلاعات مخدوش شده است...درحال بازيابي اطلاعات.
با ناباوري گفتم :
- نيكيتا؟ يعني تو داري درست كار مي كني؟ كي اين اسم رو بهت گفته؟
هنوز گوشه آشپزخانه ايستاده بود و مانند يك عروسك مومي به من مي نگريست ، پلك هايش تكان نمي خورد گويي در حال تجزيه و تحليل اطلاعات بود.
با جسارت جلو رفتم و دستي بر موهاي ابريشمي اش كشيدم ، واقعي تر از چيزي بود كه فكر مي كردم طوريكه اگر حرف نمي زد تشخيص هويت رباتيك ش بسيار سخت بود ، نيكيتا مانند يك انسان واقعي رفتار مي كرد.
هنوز در حال دست كشيدن به موهاي سياهش بودم كه ناگهان دستم را گرفت ، يك فشار خفيف به مچ دستم وارد و فوري آن را رها كرد .
- شما به من گفتيد كه اسم من نيكيتاست.شما كي هستيد؟
با اشتياق به مخلوقي كه پديد آورده بودم خيره شدم ، جالب بود كه تا وقتي جواب خود را نمي گرفت مدام سوال را تكرار مي كرد .
پشت ميز نشستم و گفتم :
- من دكتر مسعود پژمان هستم.
سرش را به سمت ديوار چرخاند و گفت :
- دكتر...مسعود...پژمان.
با لحن عجيبي كلمات را ادا مي كرد ، نگاهم را به غذاهاي روي ميز انداختم ، چطور توانسته بود اين غذا ها را درست كند؟
هنوز در فكر بودم كه گفت :
- دكتر ، چه نسبتي با من داريد؟
چشمان شيشه اي اش بسوي من بود ، كمي جا به جا شدم و گفتم :
- من...من پدر تو هستم!
چين هاي ريزي روي پوست پيشاني اش ايجاد شد ، با حالتي گنگ گفت :
- پدر؟...اين چه معني مي دهد؟ ....پدر به معناي خالق . يك كلمه مترادف پيدا كردم ، والد.
از خوشحالي شروع به كف زدن كردم ، اصلا فكرش را نمي كردم نيكيتا اينقدر آماده باشد ، چقدر ناراحت بودم وقتي گمان مي كردم كه همه چيز خراب شده.
با غرور گفتم :
- بله....بله عزيزم. من پدر تو هستم. من تو رو بوجود آوردم!!!
دوباره حالت متفكرانه اي به خود گرفت :
- عزيزم؟....از عزيز + شناسه م تشكيل شده است...معنا مي دهد عزيز من....عزيز مترادف است با دوست داشتني...محبوب...معشوق....!!!
بي اختيار پوزخندي زدم و گفتم :
- بسه...بسه نيكيتا!!! به من بگو...اين غذا ها رو تو درست كردي؟!
نيكيتا جلو آمد و يك صندلي را بيرون كشيد سپس پشت ميز نشست و گفت :
- بله پدر. من درست كردم!
با كنجكاوي گفتم :
- چه جوري درست كردي؟!...خيلي عجيبه...چه جوري؟


نيكيتا
نيكيتا
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۱۰:۳۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

عكس متحرك عشق love


عكس متحرك عشق love

   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن      شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن       شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن      شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن      

      شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن               

   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن    

    شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

 

                       

         شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن         شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن      

                       

               

          شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن  

 

                     

 

                         

 

                   

 

            


 
شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن     شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن        شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن              شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن  شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن  شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

  شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن    شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن     شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن


                       

      شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

           

                

 


   

شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن       شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن        شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   turtle

شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن  شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن  شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   

 شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن  شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن     شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن  شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن    شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن  شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن


 

شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن
شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن    شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن


  شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن    شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن  شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن       شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

 شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن    شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

 شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن     شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

 
   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن        شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن  شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن  شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن   شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن  شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

 شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن شكــ ــلكـــْـ هـــ ـايِ هلـــ ـــــن

 



عكس متحرك عشق love
عكس متحرك عشق love
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۱۰:۳۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

roman تاوان بي قرايي هايت (10)


roman تاوان بي قرايي هايت (10)

-اون ؟
يحيي : همون پسره ...همون يارو قد بلنده ؟
نگاهي به پشت سرم و كردم و با من من گفتم : نمي دونم كي و مي گي ! !
شيفته جلو اومد و گفت : بدت نمي ياد از اينكه به ما يه وصله اي بچسبوني نه ؟
بلافاصله دستم و كشيد و به داخل برد و محكم در و بست نفسش و پر صدا بيرون داد و گفت : به خير گذشت ! !
با لحن نگراني گفتم : بعيد مني دونم ...مي شناسم يحيي رو تا ته توه ماجرا رو در نياره ول كن نيست ! !
شيفته : تو كه حسابت پاكه ترست از چيه ؟ ؟
-اگه هيربد مي فهميد اينقدر ناراحت نمي شدم يحيي منطقي نيست شيفته ! !
شيفته :مي فهمي چي مي گي يغما ؟ چي و فهميد ؟ مگه چيزي بود كه بفهمه ؟
مادر از كنار پنجره داد زد : هيربد پشت خطه ؟
خودم و بهش رسوندم و گفتم : چرا با موبايلم تماس نگرفت ؟
مادر شونه اي بالا انداخت و بي توجه به سمت آشپزخونه رفت !
-سلام ؟
هيربد : سلام ...سال نو مبارك ! !
-همچنين مادر اينا خوبن ؟
هيربد : همه خوبن سلام مي رسونن نبودي ؟
-چطور ؟
هيربد : چند دقيقه پيش تماس گرفتم نبودي ! !
-آهان با شيفته رفته بودي يه دوري بزنيم !
هيربد : روز اول عيد ؟
-ايرادي داره ؟
هيربد : نه بحث نكنيم بهتره !
-زنگ زدي بحث كني خسته نمي شي هيربد بعضي وقتا واقعا كلافه مي شم ! !
هيربد : تو چرا هرچي من مي گم روي هوا مي گيري و واسه خوت بزرگش مي كني ؟
-دلم نمي خواد كسي بازجوييم كنه ! !
هيربد : كجا بودي به معناي بازجوييه ؟
-تمومش كن هيربد ! !
و بلافاصله گوشي و قطع كردم و راهي اتاقم شدم بدون اينكه لباسم و عوض كنم خودم و روي تخت ول دادم و به سقف كوتاه اتاقم چشم دوختم چشمام كم كم گرم شد ! !
با صداي زنگ موبايلم خميازه كشان چشم باز كردم و بدون اينكه شماره رو ببينم جواب دادم :
-بله ؟
فردين : خيلي ضايع شد ؟
-چي ؟
فردين : داداشت خيلي مشكوك نگاهم مي كرد كم مونده بود بياد يه چك بزنه تو گوشم ! !
همونطور كه به سمت پنجره مي رفتم گفتم : اون كه نوش جونت ! !
خنديد و گفت : فكر كردي من از اين پسراي بي سر و پام ؟
-تو چي فكر كردي من از اين دختراي در انتظار چراغ سبزم ؟
فردين : اگه همچين فكري مي كردم كه اين قدر پا پي نمي شدم !
-پس دنبال دوس دختر آفتاب مهتاب نديده اي ؟
فردين : اگه بگم هدفم ازدواجه چي ؟
-اون وقت منم از خنده ريسه مي رم ! !
فردين : با داداشم حرفت و زدم !
-پسر خوب من نامزد دارم !
فردين : از اين بهانه ها نيار كه جواب نمي ده !
-بهانه نيست باور كن...
ميون كلامم پريد و گفت : مي خوام ببينمت من به همين كافي شاپ نزديك خونتونم راضي ام !
-اولا نامزد دارم...دوما دوسش دارم...سوما نداره ! !
فرين : پس آدرس و برات sms مي كنم !
با صداي بلندي گفتم : نمي فهمي ؟
با صداي قدم برداشتن كسي به عقب چرخيدم ماتم برد يحيي با چشمهاي به خون نشسته به چارچوب تكيه زده بود به سمتم اومد و موبايلم و از دستم كشيد صداي فردين و هنوز مي شنيدم : آدرس و ساعت برات اس مس مي كنم جر نزن جون مادرت ...بعد صداي بوق ممتد كه در گوشم زنگ مي زد نگاهم و به زمين دوختم و دستام و داخل هم قلاب كردم با من من خواستم حرفي بزنم كه اجازه نداد و گفت : كه وصله است ؟ لابد از نوع نچسبش ؟
-به قرآن يه مزاحمت ساده است ! !
قدمي پيش اومد و به موبايلم اشاره كرد و گفت : اين پيش من مي مونه تا آدرس وبرات اس مس كنه ! !
و با شتاب از چارچوب گذشت عصبي طول اتاق و طي مي كردم كه يحيي با عجله به سمت در رفت همونطور كه دنبالش مي دويدم گفتم : يحيي جون مامان جون پرنوش شر درست نكن ! !
حرفي نزد و عصبي لبش و مي جويد دستش و گرفتم و گفتم : تو را قرآن ولش كن اصلا خطم و مي ندازم دور...اصلا خطم دست خودت باشه ...
به سمتم برگشت و گفت : به جون خودت يغما به آتيشش مي كشم تو هم جز هيربد حق نداري تو اين فاصله با كسي بري بيرون شير فهم شد ؟
در سكوت نگاهش كردم كه با فرياد گفت : شد يا در و سه قفله كنم ؟
با لبهاي لرزوني و سرم و تكون دادم و با نگاهم بدرقه اش كردم مادر خودش و بهم رسوند و گفت : باز چه دست گلي به آب داديد ؟
هراسون خودم و به اتاق پدر رسوندم ولي با صداي مادر كه گفت : با مادرجون و شهلا رفتن سر خاك وادادم !
بي توجه به سوالاهاي پياپي مادر به از خونه خارج شدم ولي گردش هم نبود هزار بار فاصله بين خونه تا سر كوچه رو طي كردم پاهام همه ي چاله چوله ها رو حفظ شده بودند مادر نگران مشغول كلنجار رفتن با گوشي همراهش بود گوشي و به سمت شيفته كه كنارش ايستاده بود داد و گفت : جواب نمي ده تو بگير !


شيفته مشغول شماره گيري بود كنار پنجره ايستادم صداي قاقار كلاغي كه روي كاج نسبتا بلندي نشسته بود در گوشم زنگ مي زد ...بيش از پيش مضطربم مي كرد واقعا كلاغا شوم بودند ؟ قاصد خبر بودند ولي چه خبري ؟
هوا تاريك شده بود شيفته هنوز هم مشغول شماره گيري بود مادر كمي آروم شده بود و خودش و مشغول آشپزي كرده بود پدر عمه شهلا و مادر جون و رسونده بود و خودش برگشته بود گل فروشي و من قدم زنان حياط و متر مي كردم با صداي بلند شدن زنگ با يك خيز خودم و به در رسوندم و كسي خودش و داخل حياط انداخت خوب نگاهش كردم ...يحيي بود...بردارم...برادري به خاطر تعصبش كه نه به خاطر دفاع از خواهر ساعت ها پيش خود زنون خود كشون خونه رو ترك كرده بود و حالا اين طور برگشته بود ...به سمتي خزيد متعجب كنارش نشستم دستاشو دور كمرم حلقه كرد و سرش و روي شونه هام گذاشت احساس مي كردم شونه هاش در حال لرزيدنه به آرومي از خودم جداش كردم مادر و شيفته سراسيمه خودشون و رسوندند يحيي با پلكهاي خيسش نگاهي به مادر و شيفته كه كنارمون ايستاده بودند انداخت و با صداي لرزوني گفت : نمي خواستم...به علي نمي خواستم....!
شيفته كنارم نشست و گفت : چي ؟ بگو ما رو جون به لب كردي ! !
دستي لابه لاي موهاي به نسبت مجعدش فروبرد و گفت : نمي خواستم چيزيش بشه ...نمي خواتستم ...نمي خواستم هُ...هُلش بدم سرش بخوره به تيزي جدول ! !
مادر در حالي كه دستش به سمت قلبش رفت روي زمين زانو زد و زير لب چيزايي تكرار كرد !
شيفته خودش و جلوتر كشيد و گفت : چي كار كردي تو ؟
پلكهاش و روي هم گذاشت قطره اشكي از گوشه چشمش به پايين خزيد : نفهميدم...به قرآن نفهميدم...داغ بودم ...عصبي بودم...!
با صداي لرزوني گفتم : مُ...مرد ؟
يحيي : نمي دونم...من...من فرار كردم....يغما من قاتلم...آدم كشتم ؟
مادر به ستنش چنگ زد و گفت : نه عزيزم تو قاتل نيستي تو پسر مني ...پسر من آزارش به يك مورچه هم نمي رسه ! !
يحيي دست مادر و پس زد و با صداي نسبتا بلندي گفت : مامان گل پسرت يكيو هل داده ...سرش خورده به تيزي جدول...از سرش خون مثل فواره بيرون مي زد...خون...خووووون ! !
مادر بلندش كرد و گفت : نه به اين نمي گن قتل مي گن اتفاق...اتفاقي بوده...توي دعوا كه حلو خيرات نمي كنند يكي تو زدي يكي اون زده ! !
يحيي مادر و پس زد و در حالي كه دستش و لابه لاي موهاش فرو مي برد لب حوض ايستاد و گفت : اين مي شه قتل...من مي شم قاتل..اگه بميره ...اگه مرده باشه ! !
مادر با صدايي همگام با گريه گفت : نگو مادر...نگو...نگو طاقتش و ندارم ! !
لب حوض نشست و گفت : دارم مي زنند...به دلم افتاده ! !
دستي به صورتم كشيدم همگام مادر و يحيي اشك مي ريختم مادر بلندش كرد و گفت : حالا كه چي بايد بري...! !
يحيي : كجا برم قربونت برم...كجا رو دارم كه برم ...از كي فرار كنم از قانون ؟ دربدر شم ؟
مادر : دربه دري بهتر از مرگه نيست ؟
يحيي : نگو مرگ بگو اعدام ! !
لبامو تر كردم و گفتم : كسي ديدتت ؟
يحيي : دوستش ..دوستش ديد...مردمي كه دورمون حلقه زده بودند ديدن..ديدنم يغما...ديدنم !
مادر اشكاشو كنار زد و گفت : مهم نيست بايد بري ...فقط برو ! !
با صداي بلندي رو به مادر گفتم : كه فرار كنه ؟
با فرياد گفت : آره ...آره فرار كنه...منم فراريش مي دم...بچه ام ...پسرم و...اولادم و....!
بعد در حالي كه يحيي رو به سمت ساخت مي برد من و شيفته هم دون دون به دنبالشون شيفته مقابلشون ايستاد و گفت : زندايي تو را قرآن اين كار و نكن ...كار و بد تر نكن...جرمش و سنگين تر نكن ! !
مادر براي اولين بار سر شيفته فرياد زد : كدوم جرم ؟ اتفاقه...اتفاق...بمونه اون پسره زنده مي شه ؟ نمي شه به خدا نمي شه بذاريد بره ! !
شيفته سريع به سمت بالا رفت و مادر همونطور كه براي يحيي توضيح مي داد چي كار كنه و كجا و بره من هم تمام مدت با سكوت همراهيشون مي كردم نه مي تونستم ازش بخوام كه فرار نكنه و نه مي تونستم ازش بخوام زودتر فرار كنه خودش هم هاج و واج گوش به فرمان مادر بود ! !



roman تاوان بي قرايي هايت (10)
roman تاوان بي قرايي هايت (10)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۱۰:۳۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

عكس متحرك كيتي Kitty


عكس متحرك كيتي Kitty

 ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩   ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com   سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com       سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com   شكــ سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com        سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com       سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com       سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com

 سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com

سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com        سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com

سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com

سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com

سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com

سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com

سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com   سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com   سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com

سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com             سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com     سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com     سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com       سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com  

          سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com     سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com       سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com    سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com

 سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com    



عكس متحرك كيتي Kitty
عكس متحرك كيتي Kitty
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۱۰:۳۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

roman ماه من (24)


roman ماه من (24)

با حرفش يكم به خودم شك كردم. اما خيلي زود اعتماد به نفسِ از دست رفتم و جمع كردم و سعي كردم بيخيال باشم.
ـ رادين: خوب. خيلي خوشحالم كه اين فرصت پيش اومد كه ما بتونيم بيشتر مجهول ها رو معلوم كنيم. معمولا من شنيدم كه مي گن جلسه اول خواستگاري سعي كنيد بيشتر از پسر بدونيد و بيشتر بشناسيدش و جلسه هايي بعدي اين دختر باشه كه معرفي ميشه. حالا خوشحال ميشم هر چيزي رو كه لازم مي دونيد بدونم. هر خواسته و هر درخواستي و يا هر سوالي از من.
يادِ حرفاي معلم دبيرستانمون افتادم. هميشه مي گفت وقتي قراره با يه نفر براي زندگيِ آيندتون صحبت كنيد. خجالت و بزاريد كنار. مِن مِن كردن تو كارتون نباشه. مي گفت بي رودربايسي حرفتون و بزنيد. و سعي كنيد تا حد امكان چيزي و جا نزاريد و پيش پا افتاده ترين مسائل رو عنوان كنيد.
مي گفت : " وقتي داريد به ازدواج با شخص خاصي فك ميكنيد خودخواه ؛ بد بين و سختيگر باشيد! فداكاري و سهل انگاري و خوش بين بودن براي بعد از ازدواجِ.»
انگار كه هيچي يادم نمياد چقدر سختِ. كاش از قبل يه سري حرف براي الان رديف كرده بودم.
خوب ما يه آشناييتي از جلسه قبل با هم داشتيم. مامان از كار و شغلش و خونه و زندگيش پرسيد. من بايد بيشتر با عقايد و باور هاش آشنا بشم. براي همين رو كردم بهش و بدون مقدمه پرسيدم:
ـ چقدر با خانوادتون هماهنگيد؟! با عقايدشون؟ طرز فكرشون؟ نوع انتخابشون؟
مكث چند ثانيه ئي كرد و بعد مستقيم به من نگاه كرد:
ـ گاهي پيش مياد كه افراد خانواده نظر هاي متفاوت دارن و عقيده هاشون كمي متفاوتِ. اين باعث ميشه هماهنگي بين اعضا از بين بره. خوشبختانه من با بابا و رادا تو اين مسئله هيچ مشكلي نداريم و يه جورايي دنباله رو بابا هستيم. به قولِ بابا ما هر كدوم راهي متفاوت تو زندگي براي خودمون انتخاب كرديم اما با طرز فكري يكسان با هم تو اون راه قدم گذاشتيم. يه هماهنگيِ خاصِ مذهبي و فرهنگي.
با گفتنِ به قولِ بابا گوشم تكون خورد. حتما حواسم باشه ببينم چند بار ديگه ازش استفاده مي كنه. اگه بيش از حد استفاده كنه يعني اينكه نمي تونه كاملا به خودش متكي باشه.
ـ شما چطور؟
كمي از نسكافم رو مزه مزه كردم و از بالاي ليوان بهش كه منتظر به من خيره بود نگاه كردم.
ـ من: خوب حتما و صد در صد منم تو يه موردايي خاص با مامان موافق و هماهنگم. اما اعتقاداتِ من مثل مامان قوي نيست! خيلي متفاوتيم با هم. اما تو يه چيز خيلي به هم شبيه هستيم.
من هر چي در باطن دارم به ظاهر نشون ميدم. مثلا تيپ و نوعِ پوششم. من اين مدل و مي پسندم حتي در ذهن. و همين هم حفظ كردم. هيچ وقت به خاطر فرهنگ كسي ديگه يا ديدگاه شخصِ ديگه تغييرش نمي دم. اين در رابطه با مامان هم صدق مي كنه.
از قصد اين مسئله و عنوان كردم. اينجوري بهش فهموندم كه همينم و تغيير نمي كنم. تا بعد ها حرفي نباشه. و همينطور از نوع پوششم يه اطلاعاتي خواهد داشت. تازه اگه مشكلي هم داشته باشه كه چه بهتره منصرف ميشه!
دنبالۀ صحبت هام رفتم سراغ سوال بعدي.
ـ شما با ادامۀ تحصيلِ من كه مشكلي نخواهيد داشت؟ و همينطور شاغل بودنم در آينده؟
ـ رادين: راجع به اين مسئله بايد بگم كه من خواهانِ پيشرفت هستم. و همسرم هم اين آزادي و خواهد داشت كه خودش راجع به تحصيلاتش و كلاس هايي كه ميره تصميم بگيره. اما براي كار... دلم مي خواد اين حق رو داشته باشم كه محل كار همسرم مورد تاييدم باشه.
خوب من بهش راجع به اين مسئله حق ميدم. واي خدا اين خيلي پاستوريزست. من دوست دارم شوهرم يكم حساس باشه. با تاكيد اضافه كردم:
ـ پس يعني با كار كردنِ من مشكلي نخواهيد داشت؟!
ـ ابداً.
سري تكون دادم و سوال بعدي هم كه خيلي برام مهم بود و عنوان كردم:
ـ من: معمولا چه مواقع و در چه شرايطي عصباني مي شيد؟ آيا ممكنِ هنگام عصبانيت رفتار غير معقولي داشته باشيد؟ خوب من به شدت مخالفِ خشونت و عصبانيتم. البته به اين معني نيست كه هيچوقت خودم عصبي نمي شم. اما سعي دارم رفتارِ كنترل شده اي داشته باشم. و اگه شخص مقابل رفتارش رو كنترل نكنه من شخصي نيستم كه بتونم راحت ببخشم و بگذرم.
هه واقعا من چقدر پرروام. بابا طرف خودش روانپزشكِ مگه ميشه نتونه رفتارش و كنترل كنه؟ وا خوب باشه. مگه يه روانپزشك نمي تونه عصبي بشه؟ يا كار غير قابل بخشش انجام بده؟
ـ رادين: من عصباني ميشم. مثل همۀ آدمها. اما اينجور مواقع هيچ كس من و نمي بينه يه جورايي فرار نمي كنم اما تنهايي و ترجيح مي دم. من وقتي عصبي مي شم فوري اقدام نمي كنم به صحبت چون هر شخصي تو اين شرايط افكارش و صحبت هاش غير قابل كنترل مي شه. صحبت كردن و ميزارم براي وقتي كه آروم مي شم. يه اخلاقي هم دارم كه ممكنِ هر كسي نتونه باهاش كنار بياد. حداقل رادا خواهرم اينطورِ.
من اصلا وقتي عصبيم نمي تونم حق و به كسي بدم. براي همين حتما نياز به تنهايي دارم كه به آرامش برسم. اين ممكنِ گاهي يكم براي شخص مقابل كه مي خواد تو همون لحظه توضيح بده قبولش سخت باشه.
فهميدم چي مي گه. ازيناست كه تو عصبانيت كاملا ميره رو مخ. اما خوب منم يكم مخفي كاري كردم. چون عادتمِ و نمي تونم تركش كنم. من وقتي كم بيارم حرصم و رو وسائل خالي مي كنم! نچ نج. اين انقدر راحت مشكلش و بيان كرد. اونوقت من. خوب هميشه كه اينطور نيستم. اگه ديدم جديِ مي گم.
ايندفعه اون بود كه كمي از قهوه اش مزه مزه كرد و سوالش رو پرسيد:
ـ دروغگويي رو در چه مواردي جايز و درست مي دونيد ؟
خخخخ... اين شغلِ شريفِ بندس. دروغگويي در همه موارد صحيح است! لپم و از داخل گاز گرفتم تا خندم و لب هام كه بي اختيار كش اومده بود پنهون كنم. اما خيلي موفق نبودم. چون اونم لبخندي زد و گفت:
ـ بعضي از كارهاي خلاف شيرينيِ عجيبي رو در خودشون جا دادن! شيريني كه بعدا تلخيش زندگي رو زهر مي كنه!
ـ من: در كل، بنظرم يه مسائل و حرف هايي هست كه بهتره گفته نشه. اينا نمي شه دروغگويي مي شه. مخفي كردن.
ـ رادين: يا شايدم عنوان نكردنِ مسائلي كه دونستنش رو براي طرف مقابل ضروري نمي دونيد. خوب اينجا هيچ مشكلي نيست. البته اگه بعد ها باعث دلخوري نشه. اما مسئله اينجاست كه من مي خوام بدونم اگه يه سوالي مستقيما پرسيده شه و شما دوست نداشته باشيد حقيقت رو عنوان كنيد. اونوقت چي؟ راستش من شخصا. از دروغ متنفرم. اما اين دليل بر اين نيست يا سند اين نيست كه هيچوقت دروغ نمي گم.
ـ من: نمي تونم نظر قطعي بدم. شايد بايد تو اون موقعيت قرار بگيرم. اما فكر نكنم اگه بفهمم شخصي بهم دروغ گفته بتونم راحت ازش بگذرم.
ـ رادين: هميشه دروغ تو همه زندگيا جزء ممنوعه ها بوده. و من اميدوارم تو همۀ زندگيا اين مسئله از جان دو طرف رعايت بشه.
حالا ديگه خيلي راحت تر از قبل مي تونستم حرف بزنم و نظراتم رو بيان كنم. رو بهش گفتم:
ـ من: فكر كنم من بايد دوباره سفارش بدم. راستي قهوه اتون رو دوست داشتيد؟
اين و گفتم و با شيطنت بهش نگاه كردم.
ـ رادين: بنظرم خوردنِ قهوه مكانِ خاص مي طلبه همينطور هم زماني خاص تر! من هم با سفارش دوباره موافقم.
اين و گفت و با نگاه توجه گارسون رو به ميز ما جلب كرد.
من يه كوكتل شكلاتي و رادين هم سان شاين سفارش داد. و دوباره بحث ها از سر گرفته شد.
ـ من: زن تا چه اندازه بايد رضايت همسرش رو جلب بكنه و تا چه اندازه بايد به خواسته هاي اون توجه داشته باشه ؟
ـ رادين: تا اندازه اي كه خودش هم راضي باشه. به اندازه اي كه خواسته هاي خودش زير پا گذاشته نشه. يه جورايي دو طرف بايد با هم به اشتراكي برسن كه باعث نشه خودشون و فراموش كنن. نظر خودتون راجع به اين سوال چيه؟
ـ من: من هم با شما موافقم. اما راستش من از فداكاري خيلي خوشم نمياد. فكر نكنم بتونم گذشت داشته باشم. من يه اخلاقي دارم. گاهي خيلي خودخواه ميشم. گاهي نظرياتم هر چقدر هم اشتباه باشه نمي تونم ازش برگردم. اما در كنار خودخواه بودنم به شدت احساساتي و دلسوزم.
آرنجش و گذاشت رو ميز و كمي اومد جلوتر:
ـ رادين: و كمي لجوج!
سري تكون دادم و با لبخند گفتم:
ـ كمي!
ـ كودكِ درونِ فعالي داري. اما سعي در مخفي كردنش داري. چرا؟!
لبهام و بيشتر به هم چسبوندم و در حالي كه دنبال يه جوابِ مناسب بودم گفتم:
ـ نمي دونم. اما تاحالا هيچوقت براي مخفي كردنش سعي و تلاشي نداشتم.
ـ رادين: شايد يه سعيِ خاموش!
ـ شايد!!
دلم مي خواست راجع به سيگار ازش بپرسم . دوست داشتم بدونم سيگار مي كشه يا نه؟ اما شايد همينجوري صريح پرسيدنش كمي ناراحت كننده يا دور از ادب به نظر برسه. همزمان با اومدنِ گارسون و گذاشتنِ سفارشمون روي ميز سرم و آوردم بالا. با نگاه خيره اش غافلگيرم كرد. اما بي توجه گفتم:
ـ راستي نظرتون راجع به سيگار چيه؟ كلا دخانيات!
ـ رادين: من استفاده نمي كنم. نظر خاصي هم راجع بهشون ندارم. اما دروغ چرا گه گاهي با جمع دوستان يا رادا قليون مي كشيم. شما صداي سوخته اي دارين! اين صدا خدا داديِ؟!
تو دلم گفتم اين صدا قليون داديِ. خوب قليون صدا رو مي سوزونه و من كمي صدام سوخته شده. اما به قولِ سميرا جذاب ترِ. تو حرفاش يه چيزي نظرم و جلب كرد. جمعِ دوستان!
ـ من: خوب منم گه گاهي قليون مي كشم. سوختگي صدام هم براي همونِ.
دوست نداشتم بحثش خيلي ادامه پيدا كنه براي همين راجع به دوستاش كه ذهنم رو مشغول كرده بود پرسيدم:
ـ رفت و آمدتون با دوستان چطوره؟؟ من به هيچ وجه اصلا و ابدا نمي تونم بپذيرم طرف مقابلم تنها با دوستاش مسافرت بره. يا به صورت مجردي باهاشون رفت و آمد داشته باشه.
ـ رادين: خوب صد در صد يك سري كارها و عادت ها مختص به دورانِ مجرديِ. و بعد از ازدواج مي توني اونها را تغيير بدي جوري كه نه كنار گذاشته شه و نه به زندگيِ مشترك لطمه اي بزنه. من با دوستام رفت و آمد دارم به گردش ميريم. بيشتر دوستان هم متاهل هستن. پس به مشكل بر نمي خوريم. راجع به سفر كردن. من فكر نكنم هيچوقت بتونم همسرم و بزارم خونه و خودم با خيالي راحت برم پيِ گشت و گذار.
يا اين خيلي مكارِ و بعدا خودش و نشون ميده كه من خيلي شك دارم چون حداقل بايد تو حرف زدنش يه سوتي ئي چيزي مي داد كه اصلا من رفتار ضد و نقيضي ازش نديدم يا خيلي خوبه.
اما با تمومِ اينها نمي تونم فعلا همه چيز رو تموم شده اعلام كنم. من امروز حرف زدم. اما ترجيح مي دم. بازم با هم تماس داشته باشيم و باز هم با هم يه حرف هايي بزنيم. حتما بايد باهاش همسفره شم. چون تمومِ اين ها يه طرف مدلِ خوردنش هم يه طرفِ ديگه.
براي من غيرِ ممكنِ كه بتونم تحمل كنم كسي بد غذا بخوره و اين تنها مسئله ايِ كه ناخودآگاه از دستت در ميره و نمي توني كنترلش كني. يعني غذا خوردنش اگه بد بود من رو هيچ چيزِ ديگش حساب باز نمي كنم.
ـ من: ديدگاه شما درباره جايگاه زن در زندگي چيه و به او چقدر ميدان ميديد؟ مي دونيد من با مردسالاري به شدت مخالفم. به همون اندازه هم با زن سالاري.
رادين: خوب بنظرم تو زندگيِ من مرد سالاري و زن سالاري بي معني باشه. دوست دارم به عقايد و نظرات به يك اندازه بها داده بشه. يه احترام متقابل وجود داشته باشه و در كنار راحتي و صميميت زن و مرد بتونن به هم احترام بزارن و نظرات هم رو ناديده نگيرن. همش حرف يك نفر حكفرما نباشه. يه جورايي دلم نمي خواد خونه حاكم و ملكه داشته باشه.
با تماسِ مامان با من كه مي خواست بپرسه كجا هستم. ما به بحثمون خاتمه داديم اما مي دونم كه خيلي حرف ها مونده. بايد فكر كنم مطمئنم حالا كه دور از موقعيت قرار گرفتم خيلي چيزها يادم ميفته كه بايد همه و همه نوشته شه. تا بعد بتونم بپرسم و يه پاسخي بگيرم.

ادامه دارد...


roman ماه من (24)
roman ماه من (24)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۱۰:۳۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

ویندوز را قورت بده !
کارتون رامکال
موزن میکروتاچ مکس
نرم افزار آموزشی کودکان