عكس متحرك وسايل نقليه Transport
عكس متحرك وسايل نقليه Transport





عكس متحرك وسايل نقليه Transport
عكس متحرك وسايل نقليه Transport
ادامه مطلب





سرمو تكون دادم. با غرور نگام كرد: زياد اميدوار نباش!
آيهان بهم گفته بود كه از اين حرفا زياد مى شنوم! پس اهميتى ندادم و سوار شدم. دخنره هم كه سگ محل شده بود رفت سمت كارتش و سوار شد!
كنارم بود! باچشاش زل زد تو چشام... دو دور واسه گرم كردن زديم و بعدش مسابقه شروع شد... توى 35 دور تو دو راند...
راند
اولو دوم شدم اما با اينكه مسابقه ى اولم بود امتيازام خيلى خوب بود! بچه
ها داشتن لاستيك هاى كارتو عوض ميكردن و سوختگيرى ميكردن! بعد از بيست
دقيقه راند بعدى شروع شد! تا جايى كه ميتونستم سرعتمو بيشتر كردم... فرمون توى دستم به مويى بند بود. با هر حركت كوچيكى مى چرخيد...
حالا
فقط من بودم و همون دختره كه اسمشو نمى دونستم. كنار همديگه حركت مى
كرديم... فاصله مون خيلى كم بود... اونقدر كم كه هر لحظه انتظار برخورد به
همو داشتم. مى دونستم نبايد از لاين بزنم بيرون وگرنه تا الان بهش فرمون
داده بودم و فرستاده بودمش تو باقالى ها! سعى كردم ازش جلو بزنم...اى خدا
خودت شاهدى كه اگه فرمون دادن مجاز بود الان خودم اول شده بودم! آخرين
تلاشمو كردم... ولى خيلى سيريش بود... ول نمى كرد و مدام پا به پام مى
اومد...
نزديك خط پايان بوديم. يه لحظه من مى زدم جلو و يه لحظه اون... بلآخره رسديم به خط...
باورم نمى شد خدايا! يعنى من اول شده بودم؟! از ماشين پريدم بيرون و دويدم سمت ناديا...
ناديا جيغ زد: تو بردى! اول شدى!
با خوشحالى بغلش كردم و دست همو گرفتيم و چرخيديم!
- من بردم ناديا! بردم... بردم! ناديا بردم!
آيهان با يكم فاصله ازمون ايستاده بود و بهمون مى خنديد!
حق شناس اومد نزديكم: آفرين روناك! مى دونستم يه چيزى مى شى!
با خوش حالى گفتم: مرسى! همه شو مديون شمام!
حق شناس: هنوز اول راهى! ولى من خيلى آخر راهو روشن مى بينم!
ناديا يه بطرى آب معدنى بهم داد كه نصف شو سر كشيدم و بقيه شو ريختم رو صورتم! خيلى خوشحال بودم و اين خوش حاليو مديون آيهان بودم...
اون روز يكى از بهترين روزهاى زندگى م بود! با جمع امتيازات وقتى امتيازام بالا بود اول اعلام شدم!
غروب با آيهان برگشتم خونه. يه ماشين خيلى خيلى خوشگل يكم جلوتر از درمون پارك شده بود... اهميتى ندادم و درو باز كردم و آروم رفتم داخل. به كفش هايى كه جلوى در بود نگاه كردم.
يه صداهايى از تو خونه مى اومد... صداى يه مرد! شايدم يه پسر!
- شيوا من نمى خوام باهاش ازدواج كنم. مى فهمى؟! من دوسش ندارم!
مامان: به من ربطى نداره! آشيه كه پدرت واست پخته!
گوشامو
تيز كردم! در مورد چى حرف مى زدن؟! آروم آروم رفتم سمت هال. تكيه مو دادم
به ديوار... سرمو يكم خم كردم كه ببينمشون! از چيزى كه مى ديدم زبونم بند
اومده بود! اون اينجا چيكار مى كرد؟! با درموندگى گفت:
- شيوا! عزيزم... تو يه كارى بكن!
شيوا! عزيزم؟! نه خدايا! يعنى مامان... به گوشام شك كرده بودم!
مامان: آخه من چيكار مى تونم بكنم برسام جان؟! اصلا مگه روناك چشه؟! دختر بدى كه نيست!
برسام جان؟! مامان هيچوقت با كسى اينجورى صحبت نمى كرد! مگه اينكه اون طرف خيلى واسش عزيز باشه!
برسام كلافه گفت: مى دونم... مى دونم دختر بدى نيست! واسه همين نمى خوام زندگى شو تباه كنم! مطمئنم اونم نمى خواد با من زندگى كنه!
مامان: با روناك حرف بزن! شايد اون راضى باشه!
برسام: مطمئنم اونم راضى نيست! اونم حتما يكى ديگه رو دوست داره! شيوا... تو با آقاى بخشايش حرف بزن...
مامان عصبانى شد: من با اون حرف نمى زنم! ازش متنفرم! حالا بيام ازش خواهش كنم؟! عمرا! تنها راهش اينه كه روناك رو راضى كنى!
برسام: شيوا من اعصابم خيلى داغونه! اينبار تو بايد آرومم كنى!
آرومش
كنه؟! اينبار؟! يعنى قبلا برسام آرومش ميكرد؟! بى اختيار ياد شب تولد
سپيده افتادم! مامان... داشت با تلفن حرف مى زد! با كى؟! مطمئنا سما نبود
وقتى مي گفت: شب خيلى خوبى بود... هيچ وقت فراموشم نمى شه...
وقتى مى گفت: منم دوست دارم!
وقتى واسش از پشت تلفن بوس فرستاد!
گيج بودم! مغزم هنگ كرده بود! دقيقا قاطى كرده بودم! باورم نمى شد مامانم
با يه پسر جوون...! مى خواستم سرمو بكوبم به ديوار! با عجله رفتم سمت در و
از خونه زدم بيرون! حالت تهوع داشتم! حالم از مامانم بهم مى خورد! داشتم
بالا مى آوردم از اين همه كثافت... مامان من... يه زن حدودا چهل و دو ، سه
ساله و يه پسر جوون حدودا سى ساله و كوچيك تر از خودش...
حالم خيلى خراب بود! اونقدر عصبانى بودم كه از خودم تعجب كرده بودم! يعنى اون روناك بى تفاوت اينقدر عصبانى يه؟!
در حياطو باز كردم و زدم بيرون! به ماشينى كه چند دقيقه ى پيش نظرمو به خودش جلب كرده بود نگاه كردم! يه ام و x3 خوشگل
بود! با خشم با كليدم روش خط انداختم. حالم از همه شون بهم مى خورد!
مامان! برسام! و بابا كه اين مسخره بازيا رو راه انداخته بود!
با
حرص به ماشينش لگد زدم كه صداش در اومد! نمى خواستم فرار كنم! مى خواستم
بياد ببينه من چيكار كردم و اون وقت ببينم مى خواد چه غلطى كنه! با حرص به
ماشينش لگد مى زدم و تو خودم فرياد مى زدم:
- كثافتا! هرزه ها! حالم از همه تون بهم مى خوره! آشغالا! شما ها حيوونين! زندگى منو شماها خراب كردين!
در باز شد و برسام زد بيرون! با خشم رفتم و جلوش ايستادم! نگاش پر از تعحب بود! داد زدم:
- هان؟! چيه؟! به چى نگاه مى كنى؟!
برسام: تو چت شده؟! ديوونه!
در خونه ى آيهان باز شد و آيهان زد بيرون. با تعجب نگامون مى كرد!
رو به برسام داد زدم: چى از زندگى مون مى خواى كثافت؟! حالم ازت بهم مى خوره!
و به سينه ش مشت زدم. با خشم دستمو پس زد و با صدايى كه از خشم دو رگه شده بود گفت:
- ببين بچه... من نمى دونم از چى حرف مى زنى! ولى اينو بدون كه بايد منتظر تلافى باشى!
داد زدم: هه! مى خواى ماشين نداشته مو خط خطى كنى؟!
پوزخند زد: من اونقدرا هم بچه نيستم!
مى خواستم سرشو بكوبم به ديوار... اونقدر بكوبم كه متلاشى بشه! آيهان اومد سمتم و تو چشام زل زد. اشك تو چشام جمع شده بود! اما نبايد مى ريخت! هيچوقت! آيهان اومد طرفم! برسام پوزخندى زد و رفت و سوار ماشينش شد و گاز داد و رفت!
آيهان
دستمو گرفت تو دستش و سعى كرد آرومم كنه! تشنه ى محبت بودم! مهم نبود كى
بهم محبت ميكنه! فقط مى خواستم يكى نازمو بكشه... دوست داشتم خودمو واسه يه
نفر لوس كنم! منم آدم بودم! دختر... و با احساسات دخترونه...
آيهان: روناك منو نگاه كن!
تو چشاش نگاه كردم.
آيهان: تو چه مشكلى دارى؟! بهم بگو! شايد بتونم كمكت كنم!
چشامو بستم...
- هيچى!
- هيچى كه خيلى زياده!
حوصله
ى شوخى نداشتم... چى بهش مى گفتم؟! مى گفتم مامانم عاشق يه پسر جوون شده؟!
مى گفتم بابام مى خواد به زور شوهرم بده؟! اونم به كسى كه مادرمو دوست
داره؟! چى بهش مى گفتم؟!
آيهان: خيله خب! خودتو اذيت نكن! حالا هم بيا بريم يه دورى بزنيم!
- حوصله ندارم!
- واسه همين مى خوام ببرمت!
ناچار
باهاش همراه شدم. يكم توى خيابونا گشتيم و بعدش رفتيم فرحزاد و رستوران
هميشگى! ديگه واسمون پاتوق شده بود! آيهان خيلى پسر مهربون و گرمى بود!
كنارش آرامش پيدا مى كردم...
حوصله ى قليون رو نداشتم و واسه همين فقط يكم غذا خوردم و پا شدم و رفتم كنار نرده ها و به منظره ى زير پام زل زدم!
تو فكر بودم كه صداى آيهانو شنيدم:
- تا حالا شده خيانت ببينى؟!
مثل خودش دستمو گذاشتم رو نرده و بازم به چراغاى شهر نگاه كردم:
- نه! يعنى نمى دونم! حالا مگه كسى بهت خيانت كرده؟!
- تو
نمى فهمى! وقتى كسى رو كه سه سال باهاش بودى رو با يه نفر ديگه ببينى چه
حسى پيدا مى كنى! واسه يه مرد خيلى سخته كه يه شبه سه سالو فراموش كنه!
- فكر كنم بفهمم چى مى گى!
نگام كرد: چرا اينو مى گى؟!
چشم به آسمون دوختم... يه شهاب رد شد:
- با
اينكه خودم تجربه ش نكردم... ولى كسانى بودن در اطرافم كه اين حسو داشتن و
منم خواه نا خواه درگير اين حس شدم! بدون اينكه خودم بخوام!
- واضح حرف بزن!
- مگه تو واضح حرف زدى؟!
خنديد: راست مى گى!
چند لحظه سكوت كرد و بعد گفت: رشته ى
اصلى م مديريته! بازرگانى! تو دانشگاه با يه دخترى آشنا شدم... اسمش يلدا
ست! قد متوسط و ريزه ميزه! چشاى مشكى درشتى داره كه وقتى نگات مى كنه ته
دلت مى لرزه! اونقدر معصوم كه حس مى كنى پاك
ترين دختر تو دنياست! اونم مى گفت دوسم داره! سه سال! باهم دوست بوديم!
عاشق بوديم... پا به پاى هم... تا اينكه يه ماه پيش... بهم گفت ديگه سراغشو
نگيرم... گفت تموم مدتى كه باهام بوده يكى ديگه رو دوست داشته و با يكى
ديگه بوده! خيلى راحت بهم گفت كه يه بازيچه بودم!
با تعجب به لباش چشم دوختم... ولى نه! زيادم واسم عجيب نبود! بى اختيار ياد مامان افتادم!
پوزخندى زد و گفت:
- اصلا نمى دونم چرا اين حرفا رو به تو زدم شايد...
- شايد چى؟!
- شايد چون تو هم يه جورايى باهام همدرد بودى!
- حالا مى خواى چيكار كنى؟!
يه لحظه رفت تو فكر: فراموشش مى كنم!
- فكر مى كنم كار سختى نباشه!
گنگ
نگام كرد... شايد انتظار داشت بگم برو دنبالش و نا اميد نشو! ولى من واقعا
اون چيزى رو كه قبول داشتم بهش گفتم! اون لحظه فكر كردم كه فراموش كردنش
نبايد اونقدرا هم سخت باشه! پس منم بايد كار مامانو فراموش مى كردم! ولى
نمى دونستم مى تونم يا نه...
آيهان بهم لبخندى زد و گفت: راست مى گى! نبايد سخت باشه!
نفس عميقى كشيدم... تصميممو گرفتم و لبامو باز كردم:
- شيش
هفت سال پيش مامان و بابام از هم جدا شدن! مشكل از هر دوشون بود! بابام
خيلى آزاد بود! اما مامانم به اين آزادى هم راضى نبود! همه ش يه كارايى مى
كرد كه بابامو تو شك مى انداخت! هر شب دعوا! فحش! بد و بيراه! بلآخره يه روز تصميم خودشونو گرفتن و از هم جدا شدن! و من شدم بچه طلاق! منو داداشم!
آيهان هيچى نمى گفت! ادامه دادم:
- تا حالا مثل تو عاشق نشدم! كسى نيست كه دوسش داشته باشم! كاش يكى بود! يا لا اقل يكى كه دوستم داشته باشه!
پوزخندى
زدم و گفتم: تولد فريده زن بابام بود! اونقدر مشروب خورده بودم كه مست مست
بودم! بابام تو حالت مستى ازم قول ازدواج با همون پسرى كه جلوى در ديدى ش
رو گرفت!
اخمام رفت تو همو بى اختيار گفتم: پسره ى دماغ عملى يه بى شعور!
آيهان يه دفعه خنديد: توى بدترين حالت ها هم با مزه اى!
خودمم خنديدم... اين قسمتش از همه سخت تر بود!
آيهان: خب بعدش؟!
نمى تونستم نگاش كنم. نگامو به يه ستاره دوختم و گفتم:
- امروز فهميدم اون پسرى كه قرار بود باهاش ازدواج كنم... مامانم معشوقه شه!
آيهان با دهن نيمه باز نگام مى كرد! نگاش كردم!
- خيلى جالبه نه؟! فيلمى يه واسه خودش!
آيهان: شايد... شايد اشتباه مى كنى!
- الان يعنى ميخواى بگى من خرم؟!
- نمى دونم چى بگم!
- هيچى! فقط خر فرضم نكن! بريم!
بى
هيچ حرفى راه افتاديم! آيهان پول غذا رو حساب كرد و رفتيم بيرون! جلوى
خونه نگه داشت و پياده شدم. بهش لبخند زدم و تشكر كردم و با كليدم درو باز
كردم. مامان تو هال نبود و راميار جلوى تلوزيون لم داده بود! با ديدن من
سريع پا شد:
- روناك چرا بهم نگفتى امروز مسابقه داشتين؟! واى تو اول شدى؟! تو تلوزيون نشونت دادن!
لبخند غمگينى زدم! روز خوبم چطور خراب شده بود؟!
- ايول روناك! فكر نمى كردم اينقدر زرنگ باشى!
خنديدم: مرسى داداشى!
راميار با تعجب نگام كرد: تو چرا مهربون شدى؟!
- راميار باز پرو شدى؟!
درحالى كه به طرف اتاقم مى رفتم ادامه دادم: مامان كجاست؟!
- بيرونه!
خودم
مى دونستم! آخه اينم پرسيدن داشت؟! موقع امتحان ها بود و منم كلى درس
نخونده داشتم... واسه همين خودمو مشغول كردم. ولى حوصله م نمى گرفت! همه ش
تو فكر كارى بودم كه مى خواستم بكنم. صداى مسيج گوشيم اومد. از طرف سانيار
بود:
شب
سردي است و من افسرده. راه دوري است و پايي خسته... تيرگي و چراغي مرده...
دنگ......... دنگ... لحظه ها مي گذرد آن چه بگذشت نمي آيد باز ... قصه
هايي هست كه هرگز ديگر نتواند شد آغاز...
هه! اينم دلش خوشه! حالا يعنى نمى دونه من اين چيزا حاليم نمى شه؟! اصلا اين يعنى چى؟! خب يه چيزى ميدادى كه معنى شو بفهمم لا اقل!
حوصله ى جواب دادن نداشتم! گوشيو پرت كردم رو تخت و لپ تاپمو روشن كردم. يه آهنگ غمگين گذاشتم! چرا من نمى تونم گريه كنم؟!
يه مسيج ديگه برام اومد. از طرف آيهان بود . اينا چشون شده هى اس ام اس ميدن؟!
بازش نكردم...
اشك توى چشام جمع شد! مى خواستم زار بزنم! ولى يه صدايى تو گوشم مى گفت گريه كار آدماى ضعيفه! اشكمو پاك كردم و مسيجو باز كردم:
خيانت
همه را از پا مي اندازد... از خدا كه قوي تر نيستيم!!!!!.... ببين خيانت
شيطان با او چه كرده است، كه اين طور بي خيال همه ي دنيا شده است...!!!
خداوند مرد را آفريد و به زن قول داد كه مرد ايده آل را مي توان در هر
"گوشه" زمين پيدا كرد و زمين را "گرد" آفريد كه گوشه نداشته باشد....
جواب
اينم ندادم و لپ تاپو خاموش كردم و خوابيدم! روز آخر مدرسه بود و امتحان
هامون ديگه داشت شروع مى شد! كلاس هاى كارتينگ رو دنبال مى كردم. حق شناس
مى گفت يه آقايى هست كه مى خواد روم سرمايه گذارى كنه!ولى مى گفت بايد
تلاشمو بيشتر كنم.
اون روز خسته از تمرين برگشتم خونه! مامان تا منو ديد گفت:
- آماده شو خانواده ى برديا دارن ميان اينجا! باباتم هست!
خانواده
ى برديا! خانواده ى برديا! حالم ازشون بهم مى خوره! رفتم تو اتاقمو درو
محكم بستم! رفتم تو حموم و يه دوش آب گرم گرفتم و اومدم بيرون! شلوار جين
آبى مو با يه تونيك مشكى كه همه ش خط خطى آبى بود پوشيدم! آرايشم كه خدا رو شكر تو برنامه هام نبود!
با
صداى زنگ اف اف از اتاقم زدم بيرون! تصميم خودمو گرفته بودم! يه نگاه به
مامان انداختم. نگاش نگران بود! حق داشت! مى ترسيد من زن عشقش بشم! برديا
با لبخند بهم سلام كرد: سلام دخترم!
بهش لبخند زدم! برخلاف پسرش مرد مهربونى بود!
- سلام...
زنش
هم چهره ى دوست داشتنى اى داشت! چشم هاى طوسى با ابروهاى كشيده و خوش فرم!
بينى ش شبيه بينى برسام بود! انگار جراح شون يه نفر بود!
- سلام عزيزم! من مژده م!
به اونم لبخند زدم و دستشو كه جلو آورده بود فشردم و گونه شو بوسيدم!
مژده: ماشالا چه برو رويى دارى عزيزم! چقدر تو نازى!
لبامو جمع كردم كه بالا نيارم!حالم از اين تعريف كردنا بهم مى خورد. با اين حال گفتم:
- ممنون! لطف دارين!
يه
نگاه به برسام انداختم. اخماش تو هم بود! انگار به زور آورده بودنش! وقتى
ديد نگاش مى كنم گره ى ابروهاشو بيشتر كرد كه منم به يه لبخند پسركش مهمونش
كردم! عزيزم! هنوز باهات كار دارم! نگاه متعجبشو ازم گرفت و رفت سمت
هال...
همه نشستن! بابا و فريده و آرشام هم بودن! مامان اشاره كرد برم چايى بيارم كه از جام تكون نخوردم! راميار دهنشو باز كرد و گفت:
- مامان خودت بايد برى! كسى اينجا از جاش تكون نمى خوره!
همه با تعجب نگاش كردن... خندم گرفته بود! مامان طورى به راميار نگاه كرد كه من جاش تو خودم خراب كردم!
با
خنده پا شدم و رفتم سمت آشپزخونه و چندتا چايى ريختم و بدون اينكه هول كنم
و دستام بلرزه و چايى ها بريزن تو سينى برگشتم تو هال و به همه شون تعارف
كردم... جلوى برسام كه رسيدم راميار با لحن مسخره اى گفت:
- اميـــــــــر... چايى مون چيه؟!
يه دفعه چايى پريد تو گلوى برديا و به سرفه افتاد... برسام آروم خنديد كه مژده جون گفت:
- اى واى چى شد امير؟!
راميار با تعجب به برديا نگاه ميكرد... اسمش امير بود؟!عجب سوتى اى! من تاحالا فكر مى كردم اسمش بردياست! نگو فاميلى ش برديا ست! پيف! حتما اسم پسرشم برسام برديا ست! چه مزخرف!
برسام چايى رو برداشت كه برديا گفت:
- بخشايش پسر با مزه اى دارى!
بابا
يه چپ چپ به راميار نگاه كرد كه راميارم به روى خودش نياورد! از شوخى هاى
راميار خوشم مى اومد! اون لحظه واسم خنده دار بودن! بحثشون داشت خسته م مى
كرد كه بلآخره برديا سر صحبتو باز كرد! انگار همه ى قرار هاشونو گذاشته
بودن چون فقط گفتن منو برسام بريم باهم حرف بزنيم!
با حالتى كه خودمو خوشحال نشون بدم پا شدم و با يه لبخند شرميگن گفتم: بفرمائيد!
برسام
با تعجب نگام كرد و دنبالم اومد! در اتاقو باز كردم! يه نگاه به اتاقم
انداخت... نگاش به طناب دارى كه آويزون كرده بودم افتاد و ابروشو داد بالا:
- تاحالا سعى كردى خودتو باهاش خفه كنى؟!
و پوزخند زد: ببينم اين عقربه سمى يه؟!
- آره... مى خواى امتحانش كنى؟!
زر ميزدم هيچكدوم سمى نبودن...
برسام:
ببين كوچولو...من نيومدم درمورد سموم حشرات و جانوران باهات حرف بزنم!
اومدم بگم پاتو از زندگى م بكش بيرون! من يكى ديگه رو دوست دارم! مطمئنا
اونم كسى يه كه لياقت دوست داشتنو داره! نه يه بچه كه فقط فكر ماشين اسباب
بازى و پوستراشه! يا چه مى دونم كارتون spider man....
حالا مى خواى تيكه بندازى؟! باشه عزيزم راحت باش عشقم! با يه لبخند مليح گوشه ى لبم نگاش مى كردم!
وقتى ديد ساكتم ادامه داد: همين الان ميرى پايينو مى گى به اين ازدواج راضى نيستى!
لبخندمو پررنگ تر كردم كه گفت: نه! مثل اينكه تو همچين بى ميل هم نيستى!
- چرا بى ميل باشم؟! يه پسر خوشگل دماغ عملى... يه بى ام و خوشگل... حتما درس خونده اى و يه خونه ى خوشگلم دارى ديگه! غير از اينه؟!
چشاش داشت از حدقه مى زد بيرون! اما سعى كرد به روى خودش نياره!
- زودتر اين بازى مسخره رو تموم كن وگر
رمان عشق و ديوانگي(5)
رمان عشق و ديوانگي(5)
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از ماشين پياده شدم . بفرمائيد ؟
يك دستش به كمرش بود . خانم شما خوشكليد يا خيلي زرنگ تشريف داريد ؟ به چهره عصبانيش چشم دوختم و با حاضرجوابي گفتم : اگه عاقل باشيد مي فهميد كه هر دوتاش . و شروع كردم به قفل كردن ماشين . گوشه لبش با تبسمي طعنه گر پائين آمد : در مورد اينكه زرنگيد شكي نيست ولي در مورد اولي ....
سرش را تكان داد : زياد مطمئن نيستم . از ذهنم گذشت چه بي ادبه . خشمم را فرو خوردم انگار كه نشنيدم :لطفا بريد كنار عجله دارم . خودش را كنار كشيد و دستش را دراز كرد . بله خواهش مي كنم خانم بفرمائيد ماشينتون را كه پارك كرديد بايد هم بريد . از چشماش گدازه هاي آتش بيرون جهيد . به صورتش زل زدم . ببخشيد منظورتون از اين حرف چي بود ؟ دوباره نيشخند زد و دستش را روي صورتش كشيد . عجب بابا رو را برم . تو كه ديدي من دنده عقب رفتم تا اون ماشين از پارك دربياد و من جايش برم . تو از راه نرسيده از روبه رو آمدي و همان جا پارك كردي؟ واقعا كه ...
لبهايم را جمع كردم و لبخندم را به زحمت قورت دادم . يه پيشنهاد دارم . از اين به بعد سريعتر عمل كنيد . زرنگ توي اين دوره و زمونه زياد شده و راه افتادم .
نه خانم زرنگ زياد نشده دخترهاي لوس و از خودراضي زياد شده . عصبي برگشتم طرفش . حيف كه كلاسم دير شده والا مي دونستم چكار كنم و شروع كردم به دويدن . صدايش را از پشت سر شنيدم . وايسا ببينم مثلا مي خواستي چكار كني ؟ تندتر دويدم اوووف اين ديگه كيه ؟ عجب گيريه .......
در كلاس را باز كردم تمام سرها بطرفم چرخيد . آقاي محسني سرش را از روي كتاب برداشت و نگاهم كرد و بعد به ساعت خجالت كشيدم . ببخشيد استاد .... با دست اشاره كرد بيا تو . امدم تو فريبا از ته كلاس اشاره كرد بيا اينجا. صندلي بغلي اش خالي بود تندي رفتم نشستم . سرش را به گوشم نزديك كرد . چرا دير كردي ؟ استاد حواسش به ما بود . هيس بعدا مي گم . در طول كلاس حواسم چند بار پرت شد . عجب پسري بود . هم رك و هم بداخلاق . داشت عصباني ام مي كرد . زنگ خورد . فريبا با صداي بلند گفت آخيش تمام شد . آقاي محسني در حال بيرون رفتن از كلاس بود با كنجكاوي سرش را چرخاند ببينه كيه . فريبا سريع خودش را پشت من قايم كرد . ريز ريز شروع كردم به خنديدن . مهتاب سيخونكي به فريبا زد . نه اينكه ساغر خيلي درشته تو هم هيكل گوشتالودت را پشت اون قايم كردي ؟ نصف تنت كه بيرون بود .
هلش داد . ا... تو هم اينقدر منو چشم كن تا آخر سر فقط يك مشت پوست و استخوان بشم ؟ ... خب ؟ مهتاب با شيطنت گفت : بي چاره من براي خودت مي گم كه اگر فردا شوهر گيرت نيومد نگي چرا ؟ فريبا حركتي با عشوه به سر و گردنش داد . نترس جونم من از شما زودتر مي روم حالا مي بيني . مردهاي ايروني دوست دارند گوشت تو دستشون بياد نه شما دو تا اه ... اه .. حيف طلا و جواهر كه به استخوانهايي مثل شما آويزون بشه . كيفش را انداخت روي دوشش . من دارم مي روم بوفه هر كي مي خواد بياد . به مهتاب چشمك زدم . چرا كه نه ؟ دنبالش راه افتاديم . با خودم خنديدم خيلي جالبه چرا توي اين دو سه ماهي كه دانشگاه مي آم بين اين همه بچه با اين دو تا بيشتر از همه اخت شدم ؟ نمي دونم شايد براي اينكه فريبا زيادي پر سر و صدا و شلوغه ازش خوشم مي آد مهتاب هم ... زير چشمي نگاهي به قد بلند و چهره بانمكش انداختم . درسته كه شيطوني اش كمتره ولي خيلي باحاله يه جورايي منو جذب مي كنه . فريبا تندتر از ما به سمت بوفه دويد . داره از گرسنگي آب دهنم راه مي افته . مهتاب گفت : جون من نگاهش كن قيافه اش شمالي شمالي ئه . تپل و مپل و سفيد.
آره مخصوصا كه چشمها و موهايش هم روشنه ولي وجدانا خداي نمكه نه؟ مي دوني روزي چقدر ما را مي خندانه؟ وارد بوفه شديم . آره . بايد اسمش را بذاريم قرص ضد افسردگي . فريبا از اون جلو بلند گفت : سه تا كالباس خشك سفارش دادم خوبه ؟ سرم را تكان دادم . اره بابا هر چي گرفتي خوبه . روي صندلي پلاستيكي جا به جا شدم و با بي ميلي يه گاز ديگه به ساندويچم زدم . فريبا با اشتها و دو لپي لقمه اش را قورت داد . چيه مهتاب واسه چي نمي خوري ؟ من را هم از قلم نينداخت . تو چي ؟ همه ساندويچت مونده ؟ صورتش را جمع كرد . اه ... آدم با شما دو تا كه غذا مي خوره از اشتها مي افته . اين چه وضعيه .
مهتاب كنايه زد . الهي بميرم كه پوست شدي . فريبا نوشابه اش را تا ته خورد . و صداي ني و هورت كشيدن ته شيشه بلند شد . شيشه را از دستش كشيدم . بسه . ضايع نكن بابا همه دارن نگاهمون مي كنن . در ضمن اگر شكمت حكم سيري داده بجنب تا تو و مهتاب را تا يه جايي برسونم .مهتاب گفت : چه خوب ماشين بابات را آوردي؟
آره خودش داد .
پس منو تا خيابان ولي عصر مي رسوني ؟ مي خوام برم داروخانه كار دارم .
باشه ولي قبلش بايد بنزين بزنم . فريبا دستهاي سسي اش را با دستمال پاك كرد . منت سر من نذار . من كه خوابگاهم همين پشته راست مي گي يكروز ماشين بابات را بگير و ما را ببر يه گشتي تو تهرون شما بزنيم . باور كن مردم از بس كه تو خوابگاه نشستم و هي هم اتاقي هاي كج و كوله تر از خودم را ديدم . آرنجم را از روي ميز برداشتم . ولي همه مي گن تو خوابگاه زندگي كردن هم صفايي داره .
دستمالش را از فاصله دور توي سطل پرت كرد . آره جون تو اونم چه صفايي . مخصوصا وقتي بچه ها با هم دعواشون مي شه و هر كي سعي مي كنه خودش و شهرستانشو به رخ بقيه بكشه . واقعا ديدنيه . يكي اش خود من از بسكه گفتم ما شمالي ها اينطور ما شمالي ها آنطور خودم از خودم بدم اومده ديگه چه برسه به بقيه .
مهتاب رژ لبش را پررنگ تر كرد و آينه اش را توي كيفش گذاشت . حالا مجبوري اينقدر از خودت تعريف كني؟ فريبا لب و دهنش را كج كرد و قيافه حق به جانب به خودش گرفت . وا ... بالاخره چي؟ نبايد مشخص بشه كي از همه سرتره . و همه ازش حساب ببرند ؟ بايد جذبه داشت عزيز من جذبه .
خنديدم . پاشو مهتاب اين فريباي روده دراز را اگه ولش كني تا فردا مي خواد حرف بزنه . ما را هم از كار و زندگي مي اندازه .
سوئيچ ماشين را روي مبل راحتي توي هال انداختم . مامان با ديدنم اومد جلو . خسته نباشي . مقنعه ام را از سرم بيرون كشيدم . مرسي . ولي واقعا خسته ام . هر وقت رانندگي مي كنم حسابي رمقم گرفته مي شه . كيفم را ازم گرفت . خيلي خوب حالا سخت نگير لباسهايت رودربيار بيا تو آپزخانه الان ناهار مي كشم . وارد آشپزخانه شدم . بوي خوش قورمه سبزي و عطر ليموعماني مستم كرد . همانطور سراپا يك تكه بزرگ ته ديگ برشته اي كه روي برنجم بود را برداشتم و گاز زدم . بعد هم كمر مامان را گرفتم و بغلش كردم و بوسيدمش . به عجب بويي راه انداختي آدم سير را هم به اشتها مي اندازه. منو با ملايمت از خودش دور كرد . ا... ادم كه با دهن پر و چرب و چيلي كسي را بوس نمي كنه . نشستم و سرم را يك وري روي شانه ام خم كردم و از درون قاب چشمهايم براندازش كردم . درست مثل هميشه همان موهاي كوتاه كرنلي شرابي رنگ و با اندام موزون و قد متوسط و باز مثل هميشه در چشمهاي ميشي رنگش گرما و محبت موج مي زد . راستي عجيبه . آدمي با اين همه مهرباني و ملاطفت چطوري مدير مدرسه به آن بزرگي بود ؟ قاشق را به دهانم نزديك كردم هر چند شايد بخاطر همين خوب بودنشه كه با اينكه چند ساله بازنشسته شده باز هم شاگردانش زنگ مي زنند و باهاش ارتباط دارند . نفس بلندي كشيدم . واقعا كه دوست داشتنيه . مامان اخم كوتاهي كرد و بشقابم را برانداز كرد . واسه چي به من زل زدي . بخور سرد شد . تو همش دو قاشق خوردي . سرم را تكان دادم . اره آخه سيرم . تو دانشگاه ساندويچ خوردم . به ظرف سالاد اشاره كرد . اين را هم نمي خوري ؟
نه اصلا جا ندارم و بي اراده خميازه كشيدم . اوه چه خبرته . كوه كندي ؟
آره مامان رانندگي تو تهران با اين همه ترافيك از صد تا كوه كندن بدتره .
خيلي خوب پس برو يه چرت بزن . بابات و ساحل كه اومدند صدات مي كنم .
با سرعت خودم را به ساختمان دانشگاه رساندم . واي بدجوري خيس شده ام . عجب باران و تگرگي دوتايش داره با هم مي آد . آسمون كه تا همين چند دقيقه پيش صاف و آبي بود . يكدفعه اي چرا اينطوري شد ؟ همه جا تاريك شده دستهايم را به هم ماليدم . خيلي سردمه . بهتره يه چاي بخورم . حالم جا بياد . وارد بوفه شدم . آقاي ولي را نديدم . ولي صدايش اومد . جلوتر رفتم ديدم رفته اون پشت و مشت ها داره تو جعبه قند مي ريزه . منو ديد . چي مي خواي دخترم ؟ از ذهنم گذشت با اينكه پيره ولي خيلي با حوصله و خوشوئه . گفتم . خسته نباشي آقا ولي چاي مي خوام . به قفسه روبرو اشاره كرد . مي بيني كه دستم بنده خودت يكي از آن ليوانها را بردار بيار تا برات چاي بريزم .پايم را بالا بردم . دستم به قفسه اي كه ليوانهاي يكبار مصرف در آن قرار داشت نرسيد . با خودم غر زدم . خدايا شكرت 157 سانت هم شد قد ؟ سايه اي در كنار خودم ديدم و سپس صدايي كه گفت اجازه بدهيد من كمكتون كنم . برگشتم كه از صاحب صدا تشكر كنم ولي خشكم زد . اونم همينطور . چند ثانيه اي سكوت بوجود اومد . اون يه ابرويش را برد بالا و نيشخند زد . آه شما همون دختر زرنگه ايد ؟ خيلي مسلط چشم تو چشمش دوختم . نه من همون دختر خوشگلم . نگاهي بر سر تا پايم انداخت هنوز همان لبخند مسخره آميز روي لباش بود . چه اعتماد به نفسي! خوبه آدم از خودش تعريف كنه . بعد دست برد و يكي از ليوانها را برداشت و در همان حال گفت قد بلندي هم نعمت خوبيه . ولي متاسفانه خدا به همه نداده . حرفش پر از كنايه بود . حس مبارزه تو وجودم پا گرفت و بي اختيار لحنم گزنده شد . قد بلند خيلي خوبه ولي حتما شنيدي كه آدمهاي قد بلند عقلشون كف پاشونه و وقتي راه مي رن خودشون عقلشون را له مي كنند . بنابراين بي چاره ها به كل از عقل محروند . نفسم را حبس كردم و منتظر عكس العملش شدم . خطوط چهره اش تكان خفيفي خورد و در هم رفت ولي فقط يك لحظه تبسم سردي كرد . حتما شما هم شنيدي كه قد كوتاه ها نصفشون زير زمينه پس ....
با دست حرفش را قطع كردم . آدم نصفش زير زمين باشه بهتر از اينه كه كلا بي عقل باشه . همانطور با دهن باز مفتون و محسور حاضرجوابي ام و من غرق لذت . چه خوب حالش را گرفتم . زيادي گستاخه . تبسمي شيطاني زد و با مسخره ليوان را بطرفم دراز كرد . دستش را پس زدم و از بوفه بيرون آمدم .
سر كلاس سعي كردم حواسم را جمع كنم ولي بي فايده بود . اه ... نمي دونم چرا حرفهاي اين پسره تو ذهنم ذوق ذوق مي كنه . بدجوري حالم را گرفت . بايد تلافي كنم . استاد مهياد بلند گفت بچه ها اين قسمت خيلي مهمه جزوه برداريد . به زور خودكار را بدست گرفتم . بعد از زنگ با مهتاب سر خيابان منتظر ماشين ايستاديم . هنوز مثل صبح باران تند بود . مهتاب گفت : اي بابا خيس شديم چرا يه ماشين پيدا نمي شه . يك ثانيه نشد ماشين بي ام وئي جلوي پايمون بوق زد . با كنجكاوي تويش را نگاه كردم . ولي شيشه هاي بخار گرفته مانع از ديدنم شد . دستي شيشه را پائين كشيد و سري بيرون اومد . جا خوردم . ا... اينكه همون پسره است .داد زد . بپر بالا خانم كوچولو مي رسونمت . خيلي بهم برخورد و چندشم شد . دستهايم را مشت كردم و جلو رفتم و با خشم و عصبانيت بلند فرياد زدم . برو آبجيت رو برسون فهميدي بچه ؟
لحنم كاملا جدي و غضبناك بود چشمايش جرقه خاصي زد . ازش فاصله گرفتم . تا يكدقيقه اي هيچ عكس العملي نشان نداد . انگار تو شوك رفت . ولي بعد گاز ماشين رو گرفت و با سرعت بطرفم اومد جيغ كشيدم . درست لحظه اي كه فكر مي كردم مي خواد زيرم بگيره از يك سانتي پايم گذشت دوباره جيغ كشيدم . ديوونه پسره ديوونه . صداي قهقهه اش را كه دور شد شنيدم . مهتاب با عجله بطرفم اومد . تمام بدنم شروع كرد به لرزيدن هم از ترس و هم از حقارت . مهتاب زير بازويم را گرفت . واي عين گچ سفيد شدي اين كي بود ؟ با حرص نفس نفس زدم . درست نمي دونم فكر كنم از ترم بالائي هاست از اون عوضي هاست .
با تو چكار داره ؟
چه مي دونم . الان دو سه هفته ست بهم گير داده و هي سر به سرم مي ذاره .
خب حالا مي خواي چكار كني ؟ قطرات تند باران روي صورتم ريخت و سريع جذب پالتويم شد . دندانهايم را روي هم فشار دادم . هيچي . بالاخره يه جوري حالش را مي گيرم . انگار كه به خودم گفتم . باز هم زير باران بدون چتر منتظر مونديم . يه تاكسي از دور نور بالا زد . گفتم شريعتي . نگه داشت . سوار شدم . مهتاب برام دست تكان داد . مواظب خودت باش . بهش نگاه كردم بي چاره خدا كنه اونم زود ماشين گيرش بياد . درست عين موش آب كشيده شده .
تاكسي ايستاد . به سربالايي نفس گير ته كوچه نگاه كردم و آخرين خانه سنگ مرمر ته اون . با خستگي ناله كردم . اين هم بن بست نياز و خانه ما . واي نه امروز حال و حوصله پياده روي كردن ندارم . به اندازه كافي هم باران خوردم . كاشكي يكي پيدا مي شد منو تا اون بالا مي رسوند . پاهايم را به سختي روي زمين كشيدم . اين پسره پاك حال و هوايم را به هم ريخته تا زهرم را بهش نريزم راحت نمي شم . كشان كشان خودم را به بالا رساندم و پشت سر هم غر زدم . من نمي دونم چرا بابا اينجا خانه ساخته . آخر پدر من استاد عزيز آقاي مهندس رضا سعادتي آرشيتكت محترم تو فكر اين سر بالايي تند را تو روزهاي برفي و باراني نكردي ؟ خوب همينه كه من لاغرم . بالا آمدن از اين كوچه هر روز خودش نيم كيلو وزن كم مي كند . آه بلندي كشيدم و به در چوبي بزرگ قهوه اي كه طبق معمول هميشه چراغ سردرش روشن بود نگاه كردم و كليد را چرخاندم . از حياط و از كنار استخر به سرعت گذشتم . نگاه گذرايي به ساعت انداختم . واي داره دير مي شه خاله نسرين اينا عادت دارند زود شام بخورند . خب تقصير من چيه ؟ من كه گفتم تا از دانشگاه بيام دير مي شه مي خواستند وسط هفته مهماني ندن. چراغ هال را روشن كردم . مامان اينا هم كه رفتن . بايد با آژانس برم . كمد لباس را باز كردم . حالا چي بپوشم ؟ چند لحظه بلا تكليف ايستادم . بالاخره بلوز يقه اسكي سفيدم را از جالباسي كشيدم بيرون . همين خوبه . با شلوار جين مي پوشم . نگاهي از توي آينه به خودم انداختم . خنده ام گرفت .هوم .... قيافه ام درست عين پسر بچه هاي تخس شده مخصوصا الان كه بلوز و شلوار پوشيدم و موهايم لخت و كوتاهه .
عكس بغل آينه را ديد زدم . يادش بخير چقدر پارسال شمال خوش گذشت . چشمهاي مشكي و درشت بابا تو عكس بهم چشمك زد منم بهش لبخند زدم . چقدر خوبه كه چشم و ابرويم شبيه باباست . از چشم و ابروي مشكي خيلي خوشم مي آد . سايه طوسي زدم الكي كه نيست همه مي گن چشم هاي سياه سگ داره . آدم را مي گيره . خاطرخواه زياد داره . به لبهايم رژ زدم و چند بار آنها را به هم ماليدم با رضايت خودم را تماشا كردم و باز نگاهم به عكس بالاي سرم و لب و دهن ظريف و چانه گرد مامان افتاد . جاي شكرش باقيه . نصفم هم شبيه مامانه . معمولا مگر نه اينكه از چيزهاي قاطي معجون خوبي درمي آد ؟ صداي زنگ تلفن بلند شد . حتما مامانه . مي خواد ببينه حركت كردم يا نه . از جايم بلند شدم و به خودم تشر رفتم . يعني چي يك ربع رفتي جلوي آينه و بر و بر خودت را نگاه مي كني . دل بكن ديگه . نكنه وسواس گرفتي ؟
نادر در را باز كرد مثل هميشه تا من را ديد شروع كرد به سربه سرم گذاشتن . " به به بالاخره دختر بند انگشتي و كوچولوي ما هم رسيد ."
هلش دادم عقب و شكلك درآوردم " بي مزه ... " مامان از توي هال سرك كشيد . " دير كردي داشتم نگران مي شدم ." خاله جلو آمد سرحال و قبراق صورتم را بوسيد ." چطوري عروسك ؟" پشت سرش هم نازنين ماچم كرد ." ديگه مي گذاشتي وقت خواب مي آمدي . حوصله ام سر رفت ." با آمدن بابا و حميد خان خاله شام را كشيد . زودتر از همه نادر از سر ميز بلند شد . پشت سرش هم من از جايم نيم خيز شدم ساحل زد به پايم . " ظرفهاي شام با توئه . دفعه پيش من شستم نازنين آب كشي كرد ." با غيظ ولي آهسته گفتم :" به من چه ؟ من خسته ام . نمي تونم . نازنين خودش تنهايي يك ربعه همه كارها را مي كنه . زرنگه احتياجي به من نداره ." ترسيدم بيشتر گير بده . بدو بدو رفتم پيش نادر . داشت با كانال هاي تلويزيون ور مي رفت يه جا كنار خودش برام باز كرد . پاهايم را جلوي شومينه دراز كرم . " خوب نادر چه خبر ؟ چه كارها مي كني ؟" شانه هاشو بالا انداخت ." هيچي فعلا كه خبرها پيش شماست . جديدا دانشجو شدي ما رو تحويل نمي گيري ."
بي حوصله گفتم :" برو بابا دلت خوشه دانشگاه همچين آش دهن سوزي نيست . كار درست رو تو كردي كه چسبيدي به كار اينطوري زودتر به جايي مي رسي . ببين عين بابات . بازاري ها هميشه نونشون تو روغنه ."
" آره اتفاقا مي خوام زن بگيرم !" با تعجب نگاهش كردم ." نادر!!!"
شوخ و تند گفت :" چيه بهم نمي آد زن بگيرم . مثل اينكه يادت رفته 22 سالمه ." چشمام گرد شد ." شوخي مي كني ؟ ها ؟ نكنه دوباره دخترها را گذاشتي سر كار ؟" خنديد و در گوشم گفت :" همش سه تا مي خواهي عكسهاشون را بيارم ببيني ؟"
قيافه جدي به خودم گرفتم ." تو واقعا از خودت خجالت نمي كشي ؟ اين خصلت پست تو به كي رفته ؟ ما كه توي اين خانواده مثل تو نداريم . بابات هم كه بنده خدا اهل اين حرفها نيست . پس معلوم مي شه ذات خودت خرابه ." چشمم به حمي خان افتاد و به سر تقريبا بي مو و سبيلهاي مشكي اش . بلند گفت ." آره سازمان ملل اعلام كرده ..." واي باز داره در مورد سياست بحث مي كنه . من نمي دونم چرا اينقدر عشق سياست داره . بي چاره بابا كه گوشش را مجاني در اختيارش قرار داده ولي انگار كم كم داره خوابش مي گيره . نادر دوباره خندان گفت ." چكار كنم عكس ها را بيارم ؟" بهش اخم كردم ." لازم نكرده لازم نكرده واسه خودت نگه دار . " و با تهديد دندانهايم را نشونش دادم . " حيف كه پسر خالمي والا مي دونستم چه بلايي سرت بيارم ." نازنين با دست خيس از آشپزخانه بيرون آمد و آب دستش را پاشيد روي من . خودم را عقب كشيدم ." ا... نكن يه جوري ميشم ." همين كار رو با نادر هم كرد . نادر پوزخند زد . " بيا همه خواهر دارن ما هم خواهر داريم . بچه مشكل مردم آزاري داره . د نكن ديگه مسخره ." نازنين خنديد ." برو پيش مردها اينقدر خاله زنك نباش ." از جايش تكان نخورد . " مي دوني چيه عشق من اينه كه همين وسط بشينم و حرفهاي شما را گوش كنم ." نازنين پشت چشم برايش نازك كرد ." الكي كه نيست كه همه بهت مي گن خاله زنك ." صداي حميد خان بلند شد . " نادر پاشو اون روزنامه اي را كه امروز خريدم بردار بيار ." نازنين چين دامنش را صاف كرد و نشست نگاهي به موهاي بلند و خرمايي تا كمرش انداختم و پرسيدم ." مامانم اينا كجان ؟"
" توي آشپزخانه . ساحل داره ظرفها را خشك مي كنه و خاله هم داره كمك مامانم جمع و جور مي كنه ." چتري هايم را از روي صورتم كنار زدم . اوه حالا ساحل تو خانه پدرم را در مي آره . اينقدر غر مي زنه تا ديوانه ام كنه گوشه ناخنم را كندم . بي خود غلط كرده دلم نمي خواد كار كنم اون چي كار داره ؟" رو كردم به نازنين ." راستي با اين خواستگار آخري ات چكار كردي ؟"
" هيچي جوابش كردم كردم ازش خوشم نيومد ."
" خوب حالا اگه خوب بود چي ؟ راضي مي شدي ازدواج كني ؟" موهاشو پشت گوشش انداخت . " خوب آره چرا نه ؟" يكه خوردم . چقدر معمولي و راحت در مورد ازدواج حرف مي زنه انگار مي خواد لباس نو بخره ."
" فكر نمي كني برايت زود باشه ؟"
" نه اصلا هم زود نيست . بعد هم ساغر جون تو خودت كه مي دوني من اهل درس خوندن نيستم فايده هم نداره آدم ذهنش رو با آمار و رياضي و فرمول هاي سخت پر كنه . دختر وقتي شوهر مي كنه بايد خانه داري بلد باشه . نمي شه كه به جاي غذا لگاريتم تحويل شوهر داد . براي همين بعد از ظهر ها اسمم را كلاس آشپزي و شيريني پزي نوشتم ." زدم به بازويش ." وا جدي خانم چه هنرمند شدن ." و به خودم تشر رفتم . ياد بگير ساغر ببين يك سال هم از تو كوچكتره . ولي ده تاي تو رو مي بره لب چشمه و تشنه برمي گردونه . حالا تو بشين هي كتاب رمان بخون . از جايش بلند شد ." مي رم چاي بيارم ." از پشتبه هيكل بلند و پرش نگاه كردم . بهش مي خوره 22 ساله باشه نه 17 سال . با خودم خنديدم . اگه بفهمه اينقدر سنش را بالا بردم حتما پوستم رو مي كنه .
چشمكي با مهتاب رد و بدل كردم . " فريبا جون تو خنگي ما چكار كنيم ؟ حالا بشينيم و غصه بخوريم كه چرا دو واحد افتادي ؟ اگر شبها تو خوابگاه به جاي گفتن قصه حسين كرد يكذره لاي اون كتاب بدبخت را كه هنوز بوي نويي مي ده و يك صفحه اش هم تا نخورده را باز مي كردي حالا نمي افتادي ." با حرص نيشگانم گرفت . " الهي اين ترم مشروط بشي . دلم خنك بشه . " جلوي دهنش را گرفتم . " ا ... تو چقدر عوضي هستي خدا نكنه ." دستم را پس زد . " مي زنم ناقصت مي كنم ها . سر به سرم نذار ."
جلوي كلاس رسيديم مهتاب سرك كشيد و با اضطراب گفت :" من هنوزم از اينكه با ترم بالايي ها كلاس گرفتيم ناراضي ام ."
اخم كردم ." سخت مي گيري وا... اونها كه لولو خورخوره نيستند . تازه ما كاري بهشون نداريم ." سرش را تكان داد . " نمي دونم چرا دلشوره دارم ." فريبا نگاه چپ چپي بهم انداخت . " مي دوني چيه مهتاب اين دوست داره هميشه حرف خودش را به كرسي بشونه ما نبايد ساده باشيم . اون مي خواست اين ترم ادبيات بگيره . خوب مي گرفت . ما چرا دنبالش راه افتاديم ؟ بي عرضگي از خودمونه عزيزم ." مهتاب دنباله حرفش را گرفت ." آره ما مي تونستيم صبر كنيم دو ترم ديگه با بچه هاي خودمون ادبيات بگيريم . ولي تو .... " به من اشاره كرد ." هي ما رو دستپاچه كردي . اين ترم ادبيات بگيريم . اين ترم ادبيات بگيريم . اصلا نفهميديم چي شد ؟ " يه سرك تو كلاس كشيد ." من نمي دونم تو كه عشق ادبيات داشتي چرا اومدي رشته حسابداري ؟" شانه هايم را بالا انداختم . " اره اشتباه كردم ولي تقصير خودم نبود . اين دو تا رشته را با هم قبول شدم . ولي همه گفتند حيفه آدم دانشگاه سراسري را ول كنه بره دانشگاه آزاد . بعد هم حسابداري آينده داره . پول سازه . چه ميدونم از اين حرفها ديگه . منم گول خوردم . حالا هم كه بعد از دو ترم نمي شه كاريش كرد . بايد سوخت و ساخت ." فريبا اشاره كرد ." بچه ها استاد اومد . " سه تايي وارد كلاس شديم . دور و ورم را نگاه كردم . دانشجويان پسر سمت چپ و دخترها سمت راست نشسته بودند . سه و چهار تا صندلي رديف آخر خالي بود . مهتاب چشمك زد . " اون ته خوبه ." دكتر رهرويي عينك پنسي اش را به چشم زد و شروع كرد به خواندن اسامي . نگاهي به فريبا و مهتاب انداختم و بي اختيار خنده ام گرفت . تو را خدا اينها را ببين . چه جوري جو كلاس مظلوم و سر به زيرشون كرده . لال موني گرفتن . ترسوها . ولي من اصلا معذب نيستم واسه چي بايد خودم را ببازم . برو بابا اينها ديوانه اند . آقاي رهرويي با خط خوش و درشت روي تخته نوشت .
ديشب صداي تيشه از بيستون نيامد
شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد .
عينكش را جا به جا كرد و همه را از نظر گذراند صورتش اخمو و نچسب بود . شروع كرد به تجزيه و تركيب شعر . تمام فكرم را به تخته متمركز كردم . ولي خيلي زود حواسم پرت شد . آخ جون مهموني هفته ديگه را بگو . اگه عمه پري بخواهد جشن فارغ التحصيلي مهشيد را هم مثل جشن فارغ التحصيلي دو سال پيش شهاب بگيره . حتما خيلي مفصله . بايد حسابي شيك و پيك كنم . چه لباسي بپوشم بهتره ؟ نگاهي به پنجره و درخت چنار پشت آن با برگهاي قرمز و نارنجي و زرد افتاد . چه تركيب رنگهاي قشنگي . فكري مثل برق از ذهنم گذشت . خوبه يه لباس تو همين رنگها بخرم . خيلي شاد و دل زنده است . خيلي به چشم مي آد . به عكس العمل عمه فكر كردم و ناخودآگاه خنده ام گرفت . احتمالا بدجوري حرص مي خوره من نمي دونم اين چه اخلاق گنديه كه داره ؟ همش فيس و افاده . انگار از دماغ فيل افتاده . اگه ولش كني به سايه اش هم ميگه دنبالم نيا . حالا باز خوبه مهشيد و شهاب مثل خودش نيستند . والا يك لحظه هم تحملشون نمي كردم . با نوك انگشت آهسته روي ميز ضرب گرفتم . آره عمه يه لباسي مي پوشم كه بري تو شوك . يعني چي كه فكر مي كني بهتر و خوشگلتر از دختر خودت تو فاميل وجود نداره ؟ مست افكار خبيثانه ام بودم . مهتاب محكم به پهلويم كوبيد . " استاد با توئه كجايي ؟" نگاهم به طرف استاد چرخيد . بهم اشاره كرد . " خانم شما . شما كه آن ته نشستيد ."
" من استاد ؟ "
" بله . " از جايم بلند شدم و دستم را محكم به لبه صندلي گرفتم ولي باز لرزيد . چند بار سرفه كرد . " شما مي دوني عروض و قافيه چيه ؟" دستپاچه شدم . صداي استاد چقدر گنگه . چي داره مي گه . ولي نه انگار اين منم كه گيج و منگم . تمام سرها بطرفم چرخيد بيشتر دست و پايم را گم كردم . ذهنم مثل فرفره چرخيد . استاد چي پرسيد ؟ عروض و قافيه ؟ به مغزم فشار آوردم . بلدم ولي چرا چيزي يادم نمي آد ؟ دهنم قفل شد . نگاهم بي هدف و بلاتكليف به سمت تك تك بچه ها رفت و در يك جفت چشم قهره اي درشت خيره موند . چقدر قيافه اش آشناست . اين كيه ؟ مي شناسمش ؟ شايد .... نمي دونم . حالا چه وقت اين حرفهاست ؟ استاد دوباره صدايم زد . " چي شد خانم اين عروض و قافيه ؟" به آقاي رهرويي نگاه كردم عينكش را درآورد و روي ميز گذاشت و منتظرچشم به دهنم دوخت . ناخنم را تو گوشت دستم فرو كردم . اي بابا عجب گيريه ؟ ول كن ديگه مي بيني كه بلد نيستم . آب دهنم را قورت دادم و به زحمت و آهسته گفتم ." متاسفم الان حضور ذهن ندارم ."
با خجالت نشستم فريبا يواشكي خنديد بهش چشم غره رفتم . خنده اش شديدتر شد و عين ژله بدن گوشتالودش تكان خورد . از حرص نيشگان محكمي از باسنش گرفتم . دردم خنده اش فروكش كرد . به عقب تكيه دادم و سعي كردم كلمه به كلمه حرفهاي آقاي رهرويي را به دقت گوش كنم . سنگيني نگاهي را به روي خودم حس كردم . نفهميدم از طرف كيه . چند دقيقه اي گذشت تك سرفه اي حواسم را پرت كرد . انگار از قصد بود به سمت صدا برگشتم و دوباره چشمام با همان چشمان قهوه اي تيره گره خورد . مغزم جرقه زد . آه يادم افتاد . و بي اختيار دستم را جلوي دهنم بردم . واي اونم توي اين كلاسه ؟ گلويم خشك شد . همون پسر مزاحمه ست . چه بدبختي اي . بهم چشمك زد ولي من بي اعتنا رويم را برگرداندم . زنگ خورد . همراه مهتاب و فريبا در حال بيرون آمدن از كلاس بودم . اون و دوستش دم در غرق صحبت بودند . به دستش نگاه كردم . به چه جاي خوبي قرار داره . درست لاي در . دچار هيجان شدم . مكارانه نگاهي به پشت سرم انداختم . خودم آخرين نفر بودم . بيرون آمدم و در را محكم بستم . صدايش بلند شد . "آخ دستم . دستم . " و انگشتش را به دهن گرفت . صورتش از فشار درد سفيد شد . و من از شدت خنده نزديك بود بتركم . ولي خودم را كنترل كردم . دستش را در هوا تكان داد و دور خودش چرخيد . يه خورده دلم سوخت . انگار بدجوري له اش كردم . دوستش مات و مبهوت بهم نگاه كرد . پرو پرو سرم را بالا گرفتم و راه افتادم . صدايش مرا سرجايم ميخكوب كرد . " چرا اين كار را كردي ؟" لحنش تند و عصبي بود . از لا به لاي چشمام نگاه دقيقي به موهاي لختش كه يك وري روي پيشاني اش ريخته بود انداختم . دوباره با صداي بلندتري گفت . " چرا ؟" لبخند مسخره اي تحويلش دادم و قاطع و محكم و بدون هيچ شرمي گفتم ." يادته چند وقت پيش نزديك بود با ماشينت منو زير بگيري ؟ " شانه هايم را بالا انداختم . " خوب ديگه هر چي عوض داره گله نداره ."
چشمهاي درشتش از خشم تيره تر شد . " تو دروغ ميگي . خودت هم خوب مي دوني كه فقط قصد شوخي داشتم ." اخم هايم را درهم كردم . " ولي من با تو شوخي نداشتم ." چند لحظه مكث كرد و با ناراحتي سرتاپايم را برانداز كرد . " به هر حال تو كه چيزيت نشد ولي تو پدر دستم را درآوردي . حالا هم بايد قصاص بشي . " دستمالي دور انگشتش پيچيد .
پوزخند زدم . " هوم ... چه جالب قصاص . حتما خيلي دوست داري دستم را لاي در بذاري نه ؟"
" نه فكر بهتري دارم ." ابروي صافش را بالا برد . " شايد بد نباشه ازت ديه بگيرم ." رفتارش كاملا جدي بود . چند قدم جلو آمد . " هر چند بعيد مي دونم تو با من به توافق برسي . " يكدفعه اخمهايش باز شد و لبخند پر از شيطنتي زد . با حيرت نگاهش كردم ." منظورت چيه ؟" دوباره همان لبخند شيطون را تحويلم داد . " آخه ديه نقدي نمي خوام . " باز هم جلوتر آومد . صاف زل زد تو چشمام و بعد نگاهش آهسته آهسته بطرف لبم رفت و همان جا ميخكوب شد . " شايد بهتر باشد كه .... " لبم را گزيدم خيلي محكم و از صورت و گوشهايم حرارت بيرون زد . نفس عميقي كشيدم . صداي تالاپ و تلوپ قلبم اضطرابم را بيشتر كرد . سرم را پائين انداختم ولي باز در تيررس نگاه سمج و مشتاقش بودم . سرخي گونه هايم لحظه به لحظه بيشتر شد . " خوب چي شد ؟ سكوت علامت رضاست نه ؟" سرم را بالا آوردم . نگاهم به روي لبش لغزيد . از ذهنم گذشت . چه لب خوش فرمي . ولي خودم را جمع و جور كردم و با جسارت تمام گفتم ." مي دوني چيه ؟ مي ترسم جنبه اش را نداشته باشي و از خوشي زياد غش كني ." بلند و صدا دار خنديد . " ازت خوشم مي آد . از جواب دادن باز نمي موني .خيلي زرنگي. "
سرد و جدي جواب دادم :" ولي تو بي نهايت وقيح و بي ادب هستي . خوشحالم از اينكه انگشتت را له كردم ." سرم را با غرور برگرداندم . خودم كيف كردم . به مهتاب اينا اشاره كردم . " بريم ." تا وسط سالن هيچ حرف نزديم ولي مهتاب ديگه طاقت نياورد . " ساغر اين پسره از اونهاست ها حواست را جمع كن ." سرم را تكان دادم ." خودم مي دونم ." به آخرين پاگرد پله رسيديم . صداي قدمهاي تندي را پشت سرم شنيدم . " ببخشيد ." ايستادم . نفس نفس زد و به فريبا اينا گفت :" معذرت مي خوام فقط چند لحظه دوستتون را قرض مي گيرم ." يه پله بالا رفتم اخمهايم تو هم بود . " چرا دست از سرم برنمي داري ؟ نكنه دلت مي خواد اون يكي دستت را هم بذارم لاي در ؟" خنده ملايمي كرد . " دختر تو چقدر شيطوني ." لحنش مهربان بود . " ببين من و تو به يك اندازه مقصريم . به اندازه كافي هم با هم لج و لجبازي كرده ايم . الان هم حاضرم به سهم خودم ازت معذرت خواهي كنم . هر چند كه تو تا اونجا كه تونستي تلافي كردي . " سرش را خم كرد موهاي براق مشكي اش ريخت وي پيشاني اش سكوت كوتاهي كرد . " مي گم چطوره حالا كه قراره با هم همكلاسي باشيم پس دوست هم باشيم چطوره ؟" مات موندم . چقدر راحت و آسان در مورد دوستي حرف مي زنه . انگار داره ساندويچ بهم تعارف مي كنه . چپ چپ نگاهش كردم . " پيشنهاد جالبيه ولي من دلم مي خواد با تو دشمن باشم تا دوست . " موهايش را از روي پيشاني اش كنار زد . صورتش سبزه و خوش تركيب بود . " بهت نمي آد اينقدر كينه اي باشي . همه چيز را فراموش كن ساغر خانم سعادتي ." از تعجب چشمانم گرد شد . " تو اسم منو از كجا مي دوني ؟" چشمك زد . " مگه استاد امروز صبح حاضر غائب نكرد خوب ديگه .... " نگاهش با غرور درخشيد .
اين ديگه چقدر تيزه . از اونهاست كه مو را از ماست مي كشه بيرون . از زيركي اش خوشم اومد و خنده ام گرفت . اونم خنديد و دستش را جلو آورد . " مسعود كاميار هستم ."
ادامه دارد...................................................................................
- نيكا اونجا نيس....!!!! نمي دونم چرا فكر مي كني اونجاس!...خيال برت داشته....
دكتر پژمان سرش را كج كرد و نگاهي دوباره به ميزها انداخت .- چي ؟!! چي شنيدي ؟
مارال سرش را كج كرد و نگاهي به داخل خانه انداخت سپس گفت :دستش را روي ديوار نم كشيده و سرد گذاشت و به جلو كشيد ، خيلي زود توانست بدنه كليد برق را حس كند ، آرام دستش را روي آن فشرد .
- تو اينجا چكار مي كني؟!!!سخت بود كه در سن سي و چهار سالگي هنوز مزه خوشبختي را حس نكرده بود ، گاهي افسوس مي خورد كه چرا درس خواندن را هدف اول خود در زندگي انتخاب كرده است ولي درس خواندن هميشه او را به وجد مي آورد ، و براي او حكم وسيله نجاتي را داشت كه از روزمرگي ها و بطالت ها بيرونش مي كشيد...
سال سوم دانشجويي بود كه با نيكا آشنا شد ، نيكا دانشجوي رشته الكترونيك بود و بيشتر اوقات با هم كلاس داشتند ، وقتي عاشق نيكا شد بيست و شش سال داشت ...نه....برايش مرگي وجود نداشت....
دكتر همچنان كه از كيلينك دور مي شد ، لبخندي بر چهره نشاند و بخاطر اين برگ برنده كه در مقابل سرنوشت داشت ابراز خوشحالي كرد...شب كه دكتر به خانه بازمي گشت حتما شوك عظيمي در انتظارش بود!
فصل سوم :